پست شده در ۱۳۸۸ ذیل دیده ها و شنیده ها ، کامپیوتر |
۸
تیر

عنوان بخش دوم مقاله هست: تنها گروهی که میتواند همه چیز را دسته بندی کند، همهکس است.
- همانگونه که کتابها شماره استاندارد بینالمللی کتاب (ISBN) دارند، محتواهای موجود در وب را نیز میتوان به وسیله آدرسشان (URL) از یکدیگر متمایز کرد. ارجاع از این طریق یا مستقیم است، مانند استفاده از آدرس برای پیوند به محتوای یک صفحه، و یا غیر مستقیم است، مانند استفاده از آدرس یک صفحه از سایت آمازون برای ارجاع به یک کتاب.
- پس از اینکه بدین ترتیب برای هر موجودیت یک شناسه در نظر گرفتیم، میتوان آنٰها را برچسبگذاری کرد تا قابل استفادهتر شوند. بدون اینکه نیازی به ساماندهی و دستهبندی سلسله مراتبی باشد.
- سایت del.icio.us مکانی است که کاربران میتوانند برای مدیریت آدرسهای اینترنتی که به آنها مکرر سر میزنند، استفاده کنند. هر کاربر میتواند پیوندی به یک صفحه وب را اضافه کند و تعدادی برچسب دلخواه به آن اضافه کند. هر برچسب شامل یک واژه یا عبارتی کوتاه است.
- هیچ قاعده و محدودیتی برای اضافه کردن برچسبها وجود ندارد. در عوض با هزینه بسیار کمی امکان استفاده از حجم وسیعی از ساماندهی که توسط کاربران انجام میشود، بهوجود میآید.
- با حذف قفسهها و ساختار درختی دستهها، به سمت «منطق بازار» حرکت میکنیم که در آن با انگیزه فردی، ولی منفعت جمعی سر و کار داریم. در مورد نمونه del.icio.us ، دستهبندی هر فرد به طور مجزا کمارزشتر از دستهبندی یک حرفهای است ولی تعداد این دستهبندیهای مجزا بسیار بسیار بیشتر است. کافیست کاری کنیم که دستهبندی توسط هر شخص برای خودش مفید باشد. بدین ترتیب در طول زمان، حاصل ترکیب این دستهبندیهای مجزا، بسیار ارزانتر و ارزشمندتر از این خواهد بود که به یک حرفهای بگویید فقط برای یک بار مطالب شما را دستهبندی کند.
- در این روش سلایق و روشهای مختلف میتوانند کنار یکدیگر وجود داشته باشند. بدون شک اختلاف نظرهایی بین افراد مختلف وجود دارد. افراد میتوانند به مرور اشخاصی را به گروه خود اضافه یا کم کنند و حاصل ترکیب برچسبگذاری و دستهبندی بین خودشان را دنبال کنند.
- روشهای ساماندهی سنتی، با بزرگ شدن دچار مشکلاتی از قبیل دشواری پشتیبانی و مدیریت تغییرات در طول زمان میشوند. در عوض، شیوه برچسبگذاری، باز بزرگتر شدن و مشارکت طیف وسیعتری از نظرات برآیند بهینهتری خواهد داشت.
- برخلاف انتشار مجلات که ارزشگذاری پیش از انتشار توسط سردبیر صورت میپذیرد، در وب پس از انتشار است که محتواها به اندازهای که مورد ارجاع قرار میگیرند ارزشگذاری میشوند و سردبیر آن نیز «همه کس» است. مشابه این قضیه در مورد دستهبندی نیز صادق است. مطالب پس از انتشار در وب توسط کاربران دستهبندی میشوند.
- ادغام بانکهای دستهبندی در سطح URL انجام میشود، نه دستهها. اینگونه نیست که دستهها را ثابت بگیریم و آدرس محتواهای مرتبط را ذیل دستهها قرار دهیم، بلکه در عوض آدرسها را با هم ادغام کرده و سپس به تشابه بین برچسبها میپردازیم.
- ادغام دستهبندیها به این شیوه، تنها موجب همپوشانی بین برچسبها میشود(زیرا برچسبگذاری کاربران مختلف برای یک آدرس لزوما مشابه نیست). به همین خاطر مفهومی مشابه برچسبهای مترادف نخواهیم داشت. در عوض با مشاهده برچسبهایی که همواره کنار یکدیگر ظاهر میشوند، میتوان به مفهومی با عنوان برچسبهای مرتبط با هم رسید.
- در ادامه، نگارنده مقاله با اشاره به چند نمودار آماری در خصوص برچسبگذاری پیوندهای مختلف در سایت del.icio.us تحلیلهای مفیدی در خصوص پراکندگی آماری برچسبها و مفهوم آن ارائه میکند.
- با این روش از منطق دودویی در دستهبندی فاصله خواهیم گرفت. از این پس خواهیم گفت N% کاربران بر این باورند که این موجودیت در این دسته (برچسب) قرار می گیرد[مجموعههای فازی و منطق فازی(؟)].
- و در نهایت به این سوال فلسفی خواهیم رسید که آیا دنیا به خودی خود معنادار است و یا اینکه ما به آن معنا میبخشیم؟
پست شده در ۱۳۸۸ ذیل دیده ها و شنیده ها ، کامپیوتر |
۷
تیر

مقاله به هستیشناسی بیش از اندازه بها داده شده: دستهها، پیوندها و برچسبها بر اساس دو سخنرانی که کلی شیرکی در حدود چهار سال پیش ایراد کرده است، تنظیم شده. این مقاله را تا هفته پیش ندیده بودم. خواندن آن از این رو برایم جالب بود که تمام پیشبینیها و پیشنهادهایش امروزه در دنیای اینترنت و رایانه تحقق یافته و خود من ناخودآگاه از این شیوه استفاده میکنم. خلاصه عنوانواری از این مقاله را برای کسانی که علاقهمند هستند و البته رجوع خودم در آینده طی دو پست اینجا میگذارم:
- هدف این مقاله این است که بگوید عمدهی روشهایی که برای دستهبندی میشناسیم نادرست اند و برای محتواهای الکترونیک ناجور هستند.
- هدف اصلی هستیشناسی (آنتولوژی) مطالعه موجودات و رابطه آنهاست. سوال این است که چه چیزهایی وجود دارند و یا میتوانند وجود داشته باشند و چه نوع روابطی میتواند بین آنها برقرار باشد.
- دستهبندی عمل ساماندهی تعدادی موجودیت (چه اشیاء و چه مفاهیم) در گروههایی مربوط به هم است.
- دستهبندی هستیشناسانه ساماندهی مجموعهای از موجودیتها در تعدادی گروه است، بر اساس ماهیت و رابطه آنها با یکدیگر (به عنوان نمونه یک کتابدار برای یک کتاب جدید، حتی پیش از چاپ آن یک دسته مشخص در کتابخانه دارد)
- این نوع دستهبندی مشکلدار است زیرا هیچگاه نظام دستهبندیای که چنین کامل و بینقص باشد در عمل وجود ندارد.
- جدول تناوبی عناصر در شیمی شاید بهترین نمونه چنین دستهبندیای است. حتی در این نمونه تقریبا کامل ایراداتی وجود دارد. به عنوان مثال ستون سمت راست این جدول را «گازهای نجیب» نامگذاری کردهاند. این در حالی است که هلیم «ماهیتاً» یک گاز نیست و در دماهای پایینتر مانند هر چیز دیگری به مایع تبدیل میشود. به دلیل نبود اندازهگیریهای دقیق، در گذشته گاز بودن جزء ماهیت این عناصر فرض گرفته شده است که صحیح نیست.
- مسئله در مواردی که دستهبندی برخلاف نمونه جدول تناوبی به ویژگیهای ملموس فیزیکی مربوط نیست مشکلتر نیز میشود.
- مثال دیگر دستهبندی کتابها در کتابخانه است. با گذشت زمان برخی دستهبندیها معنای خود را از دست میدهند (مانند دستههای مختلف کتابها پیش و پس از فروپاشی شوروی سابق). گاهی تعداد کتابها در قفسهها دستههای رده اول در کتابخانه را مشخص میکنند. مثلاً در کتابخانه کنگره امریکا برای حوزه بالکان یک عنوان در رده دستههای اصلی در جغرافیا قرار گرفته و برای کل آسیا نیز یک دسته!
- یاهو (Yahoo) اولین تلاش را برای دستهبندی مطالب در وب انجام داد. ابتکاری که یاهو انجام داد این بود که در دستهبندیهایش پیوندهایی به دستههای دیگر قرار داد. به عنوان نمونه در دسته سرگرمی، علاوه بر موسیقی و فیلم و …، دستهای به نام «کتاب و ادبیات» نیز وجود دارد که با علامتی (@) متمایز شده است. یاهو میگوید از آنجایی که ما بهتر از شما میدانیم دنیا چگونه دستهبندی شده، میدانیم که کتاب و ادبیات زیر مجموعه علوم انسانی است. اما از آنجایی که شما ممکن است اشتباهاً تصور کنید که زیرمجموعه سرگرمی است، ما با یک پیوند شما را به جای درست هدایت میکنیم.
- یاهو با این ابتکار محدودیت فیزیکی قفسههای کتاب را برداشت. علاوه بر اینکه تعداد متفاوتی موجودیت ممکن است به هر دسته تعلق داشته باشد، یک موجودیت میتواند در چند دسته مختلف نیز پدیدار گردد.
- سلسله دستهها و زیر دستهها را به شکل یک ساختار درختی تصور کنید. کاری که یاهو کرد اضافه کردن تعدادی پیوند از بعضی شاخههای این درخت به برخی شاخههای دیگر بود.
- یکی از دلایل موفقیت گوگل این بود که از این هم یک گام فراتر گذاشت و کل ساختار سلسله مراتب (درختی) را حذف کرد و آن را با پیوندها جایگزین کرد. در این روش موجودیتها بر اساس ماهیتشان از پیش در دستههایی مشخص قرار داده نمیشوند، بلکه طی هر جستجوی جدید، موجودیتهای مرتبط از ساختار پیوندی (و نه سلسله مراتبی درختی) استخراج میشوند.
- دستهبندی هستیشناسانه تنها در مواردی که مجموعه موجودیتها کوچک است، دستهها متمایزند، موجودیتها پایدار هستند و محدود، میتواند پاسخگوی نیاز ما باشد.
- بهعلاوه، دستهبندی هستیشناسانه نیازمند این است که کاربران و کسانی که دستهبندی را انجام میدهند، آموزش دیده و حرفهای باشند و منابع رسمی تصمیمگیری در صورت بروز اختلاف نظر وجود داشته باشد.
- یکی از مشکلات اساسی از پیش دستهبندی کردن این است که اشخاصی که این کار را میکنند را مجبور میکند که دو کار غیر ممکن را انجام دهند: ذهنخوانی و پیشگویی.
- برای از پیش دستهبندی کردن نیاز است که دانست منظور واقعی کاربران از هر واژهای چیست (ذهن خوانی). در حالی که ممکن است کاربران مختلف از کلمات یکسان برداشت متفاوتی داشته باشند.
- دستهبندی از پیش نیاز به پیشبینی آینده نیز دارد. زمانی شهر درسدن مربوط به دسته آلمان شرقی بود. درسدن هنوز موجود است ولی دسته آلمان شرقی دیگر اکنون وجود خارجی ندارد.
ادامه دارد …
پست شده در ۱۳۸۸ ذیل دیده ها و شنیده ها |
۳
تیر

دهخدا:
شهید. [ ش َ ] (ع ص ، اِ) کشته در راه خدا. (ترجمان البلاغه ) (دهار) (مهذب الاسماء) … || (اصطلاح فقه ) شهید بر دو قسم است ، شهید حقیقی و آن مسلمان طاهر و بالغی است که بظلم بقتل رسیده ، و دوم شهید حکمی و آن مسلمانی است که در وبا و طاعون و یا در تب و اسهال و یا استسقا و امثال آن وفات یابد…
معین:
شهید (شَ) [ ع . ] (ص .) کشته شده در راه خدا و دین و وطن . ج . شهدا…
مطهری(کتاب قیام و انقلاب مهدی):
تمام کسانیکه به بشریت به نحوی خدمت کردهاند، حقی به بشریت دارند، از هر راه: از راه علم، از راه فلسفه و اندیشه. ولی هیچکس حقی حتی به اندازه حق شهدا بر بشریت ندارد، و به همین جهت هم عکسالعمل احساسآمیز انسانها و ابراز عواطف خالصانه آنها درباره شهدا بیش از سایر گروهها است، شهید آن کسی است که با فداکاری و از خود گذشتگی خود و با سوختن و خاکستر شدن خود محیط را برای دیگران مساعد میکند. مثل شهید مثل شمع است، که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است، تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند، و کار خویش را انجام دهند، آری، شهداء شمع محفل بشریتند، سوختند و محفل بشریت را روشن کردند.
جمهوری اسلامی:
شهید : کسی است که جان خود را در راه انقلاب اسلامی و حفظ دستاوردهای آن و یا دفاع از کیان جمهوری اسلامی ایران در مقابل تهدیدات و تجاوزات دشمن و عوامل ضد انقلاب و اشرار نثار نموده و یا می نماید .(قانون اساسنامه بنیاد شهید انقلاب اسلامی مصوب ۲۷/۲/۱۳۷۷ مجلس شورای اسلامی)
پست شده در ۱۳۸۸ ذیل عقايد و نظرات |
۳۰
خرداد

به عنوان یک ایرانی، کشوری که در آن دولت حجم بزرگی دارد و تغییرات در سیاستهای دولت منجر به تاثیراتی شگرف در زندگی روزمرهمان میشود، همواره به ناچار تحولات سیاسی را بهروز دنبال کردهام و شاید از این نظر فراتر از حد متوسط جامعه ایرانی، سیاسی باشم. اما، همواره سعی کردهام که حتی الامکان محیط این وبلاگ را از این شر لازم دور نگاه دارم.
چهار سال پیش پس از انتخابات ۸۴، تک مضرابی زدم. گذر زمان نشانم داد که نه تنها بخش عمدهای از آنچه میپنداشتم صحیح بوده است، بلکه متاسفانه عمق فاجعه بیشتر از اینها بود. چشم امید به این انتخابات داشتم که دیدیم نتیجهاش چه شد. در نظر داشتم فردای انتخابات - اگر آنچه مطلوب من بود اتفاق میافتاد (و چه خوش خیال بودم که فکر میکردم اتفاق میافتد) - بنویسم که اولین و مهمترین وظیفه دولت بعدی پر کردن شکافی است که بین مردم این سرزمین ایجاد شده.
گاهی وقتی تفاوت دیدگاهها و مطالبات و ایدهآلهای قشرهای مختلف مردمی که هر زو میدیدم را کنار هم میگذاشتم، در عجب میشدم که چطور مردمی که میتوان با آنها ملتهایی جدا ساخت که انگار متعلق به کشورهایی از قارههای متفاوت هستند، میتوانند اینگونه کنار هم روزگار بگذرانند. مشابه کسانی که شب هنگام صدایی از داخل خانهشان میشنوند و می گویند «انشاءالله که گربه است» به خود میگفتم لابد رشتهای هست که همه را، از زائران مداوم جمکران گرفته تا آن شمال شهر نشین ماهوارهبینی که تلویزیون رسمی ایران را ماهی یک بار هم نگاه نمیکند(و هر دو از هم بیزارند)، پیوند میدهد و من از دیدن آن عاجزم.
این چند روز وقتی مواردی مشابه این و این و این و این را دیدم، برایم مسجل شد که آن رشته نامرئی، اگر هم وجود داشته، در آستانه گسستن است. تلاش کنیم خود را جای آن لباس شخصی چماقدار، یا تفنگ به دست مجهول الهویهای که به روی هموطن خود آتش میگشاید بگذاریم. چه پیشینهای از این مردمی که روبهرویت هستند باید در ذهن داشته باشی، و چه تکلیف و وظیفهای باید برای خودت متصور شوی که به خودت اجازه دهی مرتکب چنین عملی شوی؟
بر خلاف آنچه دیگران ترجیح میدهند، من آرزو دارم اینان افرادی مشخص و وابسته به یکی از ارگانها و سازمانها بوده باشند. چرا که بدین ترتیب میتوان امید داشت شخص یا اشخاصی را یافت و محاکمه و مجازات کرد و غائله را فیصله داد. اما اگر واقعا این اشخاص به معنی واقعی کلمه خودسر و یا حتی نیمه سازمانی باشند میدانید یعنی چه؟ باید از خود پرسید که ما ایرانیان با اینکه هیچگاه همه شبیه هم نبودهایم، ولی کنار یکدیگر زندگیمان را میکردیم و از هم متنفر نبودهایم، چه بر سرمان آمده که به اینجا رسیدهایم. باید سریعتر چارهای اندیشید. و این مهمتر از نام رئیس جمهور بعدی و اصلاح اقتصاد و بهبود روابط خارجی و هر امر دیگریست.
ماندهام این همه دعوت به وحدت که از کانالهای رسمی تبلیغ میشود نتیجهاش چیست؟ اشکال از فرستنده است، از گیرنده است یا از خود پیام؟ شاید منظور از وحدتی که تبلیغ میشود تلاش برای کنار هم بودن نیست بلکه دستور به شبیه ما شدن باشد. هر چه باشد نیت عموما در نتیجه متبلور میشود. نمیدانم انتظار بیجایی است یا نه که از زمامداران (همه زمامداران) بخواهم که از خود بپرسند که آیا وزیر و وکیل و رئیس جمهور و رهبر همه مردم ایرانند؟ یا فقط برایشان عدهای که قرابت فکری (اگر نگوییم گوش به فرمانی) اهمیت دارند.
این نوشته را شاید چند نفر بیشتر نخوانند. اما خوشحال هستم که طی این روزها دیدم دیگران هم به نوعی دیگر به این مسئله اشاره کردهاند.
پست شده در ۱۳۸۸ ذیل عقايد و نظرات |
۲۰
خرداد

در علوم طبیعی - و بهویژه علوم منشعب از فیزیک - روش غالب برای مواجهه با پدیدههای جهان هستی اینگونه است که ابتدا مدلهای ساده شدهای برای هر پدیدهای ارائه میشود، سپس تحلیل پدیدههای پیچیدهتر و یا طراحی ابزارها و ماشین آلات بر اساس این مدلها صورت میپذیرد. ریاضیات پرکاربردترین ابزار مدلسازی است. کافیست از یک پدیده مدلی ساده و وفادار به عملکردش در فضای مجرد ریاضی ارائه کرد تا بتوان از انبوه امکاناتی که ریاضیات فراهم میکند در جهت تحلیل دقیقتر پدیده، نحوه ارتباطش با دیگر پدیدهها و موارد دیگر بهره جست.
پدیدهای مانند حرکت کردن اشیاء در اثر وارد کردن نیرو به آنها را در نظر بگیرید. پس از اینکه نیوتن یک مدل ساده ریاضی «F=m.a» برای این پدیده ارائه نمود، امکان بهکارگیری ابزارهای قدرتمند ریاضی همانند حساب دیفرانسیل و انتگرال و … فراهم آمد تا نتیجهای مانند ساخت سفینه فضایی و فرستادن آن به کره ماه حاصل شود.
افرادی که با این شیوه آموزش دیدهاند و مدتی با آن کار کرده و به آن عادت نمودهاند، هنگامی که وارد مباحث علوم انسانی میشوند، عمدتا معادلی برای این مدلها در فضای جدید پیدا نمیکنند. روشهای مورد استفاده در این علوم به نظرشان غیر دقیق و ضعیف میرسد. حتی سوالاتی میپرسند که برای افراد درگیر در این علوم عجیب و ناآشنا به نظر میرسد. خود من تا حدودی با چنین چیزی مواجه شدهام و مهمترین پاسخی که دریافت کردهام این بوده که انسان پدیدهای پیچیده و چند بعدی است و لذا این روشها را نمیتوان در علومی مانند روانشناسی و از آن بدتر جامعهشناسی بهکار گرفت.
جالب است که در علوم طبیعی هم گاهی مشابه چنین مشکلی در مواجهه با سامانههای پیچیده پیش میآید. کنترل مقیاس بزرگ (Large Scale Control) و بررسی نظامهای پیچیده تطبیقی (Complex Adaptive Systems) را به عنوان دو نمونه که در صنایع بزرگ و سامانههای بیولوژیک به آن برمیخوریم میتوان ذکر کرد. بر خلاف روش در پیش گرفته شده در علوم انسانی، در چنین مواردی نیز روش مواجهه ارائه مدلهای متناسب و کار با آنها است.
منطق (با تمام زیر مجموعههایش) تلاش سودمندی برای این مدلسازی در علوم انسانی است. اگر به یک فرد مجموعهای از دادههای اولیه خام بدهیم ممکن است فعالیت فکری بکند که منجر به تولید یک سری داده جدید شود. این فعالیت ممکن است سودمند و رضایتبخش باشد (مانند یک استدلال مجاب کننده) و یا ممکن است باطل و ناراضی کننده باشد. منطق را میتوان به صورت مدلسازی این پدیده دانست. پدیده رسیدن به یک سری نتایج از روی یک سری مفروضات ««توسط انسان»». بهطور مثال منطق ارسطویی دادههای ورودی و خروجی را به درست و نادرست تقسیم میکند و مجموعهای از فعالیتها روی این دادهها را به نام قوانین منطق برای پل زدن بین مفروضات و نتایج در اختیار قرار میدهد به گونهای که مجموع این فعالیتها برای انسان رضایت بخش باشد.
به علاوه، در علومی مانند اقتصاد که در مرزهای علوم انسانی قرار میگیرند، عملا مدلهایی برای رفتار انسان در شرایط گوناگون ارائه میشود و بر پایه آن تحلیل نظامهای اقتصادی انجام میپذیرد.
پس میشود!
البته، باید پذیرفت که ساحتهایی از روح و روان آدمی خارج از دایره علم و عقل ابزاری قرار میگیرد. شاید بتوان برای پدیده یادگیری مدلهایی ارائه نمود ولی برای کشف و شهود، خیر. مسئله این است که اولا یا اعتقادی به این ساحتها وجود ندارد - که صورت مسئله به جای خود باقیست - و یا اینکه به بهانه آن کل کاستی توجیه میشود. در حقیقت انتظار این است که دایره و مرزهای این امور فرادانشی مشخص گردد و شیوههای به کار رفته در باقی امور بهبود یابد.
داشتن چنین مدلهایی از آدمها در زمینههایی مانند مدیریت و یا نقد هنری که قرار است تصمیمی در مورد انسانها با استفاده از دادههایی بهدست آمده از انسانها گرفته شود، بسیار سودمند مینماید.
پست شده در ۱۳۸۸ ذیل عقايد و نظرات |
۱۶
خرداد

آدمی در طول زندگی برنامههای گوناگونی برای خود تدارک میبیند و تصمیمات مختلفی میگیرد. بسیاری از این برنامهها به تبع تغییر شرایط و ذائقه دچار تحول میشوند و ای بسا ارادهای در جهت عکس تصمیمات پیشین در ما به وجود بیاید. اما به هنگام گرفتن بعضی از این تصمیمها هرگز به ذهنمان هم خطور نمیکند که روزی مجبور شویم آنها را تغییر دهیم، چه برسد به آنکه خلافش عمل کنیم. مشیت الهی، بازی روزگار، یا هر آنچه که نامش مینهید، گاهی چنان بهجایمان تصمیم میگیرد که ناگاه چشم باز میکنیم و دور و بر را که نگاه میکنیم، جز تحیر چیزی باقی نمیماند.
الغرض، روزی که اینجا را پس از دفاع پایاننامه ارشد ترک میکردم، هرگز گمان نمیبردم که این کشور را بازببینم. نتیجه را ببین که حتی فرار به خاور دور هم مانع این نشد که به همینجا برگردم و کمینه چهار پنج سال دیگر در خدمت وایکینگها باشم.
شکر!
پست شده در ۱۳۸۷ ذیل عقايد و نظرات |
۱۹
شهریور

یکی از متداولترین استدلالها در بیچارگی و به راه غلط رفتن ما و خوشبختی و درستی دیگران (بخوانید اروپا، امریکا و کانادا، ژاپن و …) مقایسه وضعیت راحتی زندگی و جامعهمان با آن دیگران است. به بیان واضحتر، اینکه ما تامین آینده نداریم و تورم بالا داریم و باید در صف بنزین بایستیم و دود بخوریم و … ولی در عوض آنها تامین آینده دارند و توسعه یافتهتراند و طول عمر بیشتر دارند و خلاصه اینکه زندگی راحتتری دارند، به تنهایی نمایانگر این است که آنان در راه درست گام برمیدارند و ما اگر عقبگرد نداشته باشم، درجا میزنیم.
چند روز پیش یک نفر چیزی نشانم داد:
وَلَقَدْ أَرْسَلنَآ إِلَى أُمَمٍ مِّن قَبْلِکَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ
و به یقین ما به سوى امتهایى که پیش از تو بودند [پیامبرانى] فرستادیم و آنان را به تنگى معیشت و بیمارى دچار ساختیم تا به زارى و خاکسارى درآیند
فَلَوْلا إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُواْ وَلَکِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ
پس چرا هنگامى که عذاب ما به آنان رسید تضرع نکردند ولى [حقیقت این است که] دلهایشان سختشده و شیطان آنچه را انجام مىدادند برایشان آراسته است
فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُواْ بِمَا أُوتُواْ أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ
پس چون آنچه را که بدان پند داده شده بودند فراموش کردند درهاى هر چیزى [از نعمتها] را بر آنان گشودیم تا هنگامى که به آنچه داده شده بودند شاد گردیدند ناگهان [گریبان] آنان را گرفتیم و یکباره نومید شدند
فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُواْ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
پس ریشه آن گروهى که ستم کردند برکنده شد و ستایش براى خداوند پروردگار جهانیان است
انعام ۴۲-۴۵ ترجمه فولادوند
اولین نتیجه مستقیمی که از این آیات میتوان گرفت این است که نحوه استدلال کردن بالا - برای من دیندار - اگر نگوییم که نادرست باشد، کمینه میتوان گفت ناقص است. چه بسا مردمی باشند که از نعمتهای زندگی برخوردار باشند اما روی به سوی تباهی داشته باشند. تباهی آنها هم به این صورت است که وقتی از طرف خدا از آنان قطع امید شد، ابتدا آنقدر از نعمتهای مختلف برخوردار میشوند تا شاد و سرمست شوند و ناگهان هنگامی که همه چیز از دستشان میرود به کلی ناامید میگردند.
نکته جالب این است که اینجا صحبت از قوم است و نه اشخاص. میگوید به یک قوم نعمتهای فراوان میدهیم پس مصداقش ملتهایی است که همه آنجا احساس برخورداری از مواهب را میکنند. وگرنه در همهجا همواره بودهاند و هستند کسانی که از حق دیگران میخورند و از نعمتهای دنیا بهرهمند میشوند و دیگران فقیر میمانند.
آیا آن دیگران ممکن است شامل حال این قضیه شده باشند؟ آیا هماکنون ما در دوران عذاب به سر میبریم؟ اگر اینطور است تضرعی که باید انجام دهیم تا گرفتار نشویم چگونه است؟
پست شده در ۱۳۸۷ ذیل دیده ها و شنیده ها |
۲۱
مرداد

چون حق سبحانه از حیث اسماء حسنای خود، که ازحد شمار بیرون است، چنان خواست که اعیان آنها - ویا میتوانی بگویی عین خود - را در کَوْن جامعی که با اتصاف به وجود، فراگیرنده امر همه اسماء باشد ببیند و بدان سر خویش بر خود پدیدار گرداند [آدم را به وجود آورد].
خود را در خود دیدن غیر از خود را در چیز دیگری دیدن است که [آن چیز] به منزله آیینه باشد، چه در این حال بیننده به صورتی پدیدار میگردد که محل نگریسته شدن در آن (آیینه) بدو میدهد و دیداری چنین صورت نمیبندد مگر آنکه محلی [در میان] باشد و بیننده در آن تجلی کند.
و حق سبحانه سراسر عالم را بهوجود آورده بود چون آیینهای بیصیقل … امر اقتضا کرد که آیینه عالم صیقل یابد و آدم عین صیقل آن آیینه و روح آن صورت بود و ملائکه از جمله قوای آن بودند.
فصوص الحکم ابن عربی - فص حکمت الهی در کلمه آدمی - برگردان، درآمد، توضیح و تحلیل: محمدعلی موحد، صمد موحد - نشر کارنامه
|
بـــنــــــه آئــــــیــــنـهای انــــــدر بــــرابــــر یـکـی ره بــاز بــیــن تـا چـیـسـت آن عکـس چـــو مـــن هــســتــم بــه ذات خــود مـعـیـن عـــدم بـــا هــسـتــی آخــر چــون شـود ضـم چـو مــاضـی نـیـســت مـسـتـقـبل مـه و سال یـکــی نـقــطـهســت و هــمـی گـشته سـاری بـجـز مـن انـدر ایــن صـحـرا دگـر کـیـسـت عـــرض فــانـیــســت جــوهــر زو مــرکــب ز طـول و عـرض و از عـمـق اسـت اجـسام از ایــن جــنــس اسـت اصـل جـمـلـه عــالــم جــز از حـق نـیـسـت دیـگر هـسـتـی الـحـق نــمــود وهــــمــی از هــســـتــی جــدا کــــن
|
|
در او بــنـگــر بــبــیـن آن شــخــص دیـگــر نـه ایـنـست و نـه آن پـس کیست آن عـکـس نـــدانــم تــا چـــه بـــاشــد ســـایــــهی مــــن نـبــاشــد نــور و ظــلــمــت هــر دو بــا هــم چــه بـاشــد غـیــر از آن یـک نـقـطهی حال تــــو آن را نـــــام کــــرده نــــهــــر جـــاری بگو با مـن که ایـن صـوت و صـدا چـیـست بـگــو کــی بـــود یـــا خـــود کـــو مـــرکــب وجــــودی چــــون پــــدیـــد آمــــد ز اعـــدام چــــو دانـــســتــی بــیــار ایــمــان و فــالــزم هــوالــحـق گــوی و گــر خــواهــی انـالـحق نـــئــی بـــیـــگـــانــه خــود را آشــنـــا کـــن
|
گلشن راز شیخ محمود شبستری - تمثیل ذیل سوال دهم - انتشارات نگاه
پست شده در ۱۳۸۷ ذیل عقايد و نظرات |
۱۲
تیر

برای خیلیها، تواضع بر حسب دانش به شکل نموداری است که ابتدا قوسی صعودی دارد تا اینکه به قلهای میرسد و سپس شیب منفی میگیرد و کاهش پیدا میکند. افراد زیادی را دیدهایم که در آغاز، هنگامی که در رشتهای چیزی نمیدانند، در مورد آن اظهار نظری هم نمیکنند و مدعی نیستند. چنانکه با خواندن نصفه و نیمه یک کتاب یا مقاله، یا آشنا شدن با موضوعی حین شنیدن یک سخنرانی در کنفرانس، کلیاتی از را از چیزی میفهمند، اندک اندک امر برشان مشتبه میشود که چیز مهمی را متوجه شدهاند. از طرفی یک کتاب و یک مقاله دیگر و از طرف دیگر خودباوری کاذب بیشتر. کم کم به جایی میرسند که با اینکه عملا چیز زیادی از زمینه مورد نظر نمیدانند، خود را در آن صاحبنظر تشخیص میدهند و شروع به اجتهاد در آن میکنند. از نظر آنها مضحک است که دیگران چگونه وقت خود را با موضوعات دیگر تلف میکنند، در حالی که حقیقت و راه حل مشخص است (که اتفاقا آنها بهسرعت آن را کشف کردهاند). اگر خوش شانس باشند، پس از گذشت مدتی دیگر و مواجهه شدن با واقعیات بیشتر و افزوده شدن به میزان دانش و تجربهشان، کم کم ملتفت میشوند که نخیر! انگار به این سادگیها هم نیست و مصائب و واقعیات دیگری هم هست که از آن بیخبرند. مواجهه با حجم ندانستهها کم کم آن ادعا را به فروتنی ختم میکند.
چند وقت پیش این ویدیو (+) را دیدم. ظاهرا بر اساس کتابی است که تلاش دارد دنیای ده بعدی را در ذهن مخاطب غیر حرفهای ترسیم کند. هدف ساخت این ویدیو و کتابی که این ویدیو بر اساسش ساخته شده، توضیح نظریه ابررشتههاست. فیزیک - و بهویژه فیزیک نوین - دید را نسبت به دنیای پیرامون تغییر میدهد. هنگامی که چنین تغییر نگرشی در ما ایجاد میشود ناخودآگاه شیوه برخورد و تامل درباره خیلی از مسائل در ما تغییر میکند.
به عنوان نمونه، «مسئله حدوث و قدم» را در نظر بگیرید. دنیا حادث است یا قدیم؟ فعل و کلام خدا چهطور؟ کسی که زمان را به عنوان بعد چهارمی از این دنیای ما میبیند و تازه قائل بهوجود ابعاد دیگری نیز هست در مورد این مسئله چگونه فکر میکند؟ اگر کسانی که در خصوص پاسخ این سوال تصور میکردند که به یقین رسیدهاند و کار را به تکفیر دیگران و نزاعهای بیحاصل کشاندند، مجال این را مییافتند که از این زاویه نیز به مسئله بیندیشیدند، باز چنان میکردند؟
دانش ما همواره ناقص است و این ویدیو و کتاب و نظریه هم، به فرض اینکه روزی مقبولیت عام پیدا کند، روزی دیگر باطل میشود و یا ناقص شناخته میشود. مهم این است که بتوانیم هر چه سریعتر بفهمیم که کجای کارهستیم و همزمان با افزودن به دانستههایمان، بدانیم که چه چیزهایی را نیز نمیدانیم. بلکه بتوانیم آن قله غرور کاذب را سریعتر پشت سر بگذاریم. گویا کسی چون بوعلی سینا که سرآمد علم و حکمت زمان خود نیز بود، به این درجه رسیده بود که در آخر عمرش سخنی گفت با این مضمون که بعد از یک عمر فهمیدم که هیچ چیز نمیدانم.
پست شده در ۱۳۸۷ ذیل عقايد و نظرات |
۲۵
خرداد

بسیاری اوقات که نظری مخالف - از حوزه نظریات و ایرادات قضایی و قانونی و فقهی گرفته تا ایراد به ساختار سیاسی حکوت و غیره - توسط معترضین یا مخالفین در فضای عمومی جامعه مطرح میشود، استدلال کسانی که مخالف مطرح شدن چنین بحثهایی در فضای عمومی هستند این است که این صحبتها با اینکه خوب هستند ولی باید در جای خودشان که سرکلاس و درون محیط دانشگاهی و اتاقهای فکر است عنوان شوند.
این سخن بهنظر درست میرسد. چرا که اهل فن هستند که میتوانند درستی یا نادرستی نظر را در فضایی آرام و مهیا بسنجند. درگیر کردن افراد نامطلع موجب میشود که جانبداری بر اساس ناآگاهی و یا کسب منافع دیگر و نه در جهت کشف حقیقت صورت بپذیرد. وقتی بحثی برای عمومی که خبره امر نیستند طرح شود، تلاش دو طرف ماجرا بهجای اینکه معطوف به عیارسنجی نظر شود، به سمت و سوی یارگیری در افکار عمومی میرود. یارهایی که صلاحیت علمی جانبداری از یک طرف قضیه را ندارند و با درک ناقص و نادرست و یا صرفا با دلایل احساسی یک سوی دعوی را میگیرند.
اما اگر سازوکاری برای طرح منطقی بحث در جای خودش و تاثیرگذاری در موضوع نقد در صورت صحت نظر وجود نداشته باشد، جلوی اظهارنظر گرفته شود و یا به آن بیاعتنایی شود، ناقد و معترض ناگزیر تلاش میکند از فشار افکار عمومی برای عقب نشاندن طرف مقابل استفاده کند. ممکن است ناقد بهخاطر محرومیت از داشتن تریبون مناسب مانند همان کلاس درس، بهدنبال یافتن مخاطبینش از طریق رسانههای عمومی مانند روزنامه باشد و یا اینکه اساسا نیتش فشار آوردن از طریق افکار عمومی و یا همان یارگیری به نفع خود به هر قیمتی باشد.
در تمام حالات فوق یک فرض مخفی است و آن هم اینکه صحبتها و سخنانی که مطرح میشود قابل فهم برای عموم نیست و همین باعث میشود که جانبداری عموم مردم بیارزش و یا حتی مضر باشد. سوال این است که اگر چیزی برای عموم قابل فهم نیست، پس چرا این اقبال و یارگیری صورت میپذیرد؟ لابد موضوع بحث برای همین عموم مردم مهم است و بهنوعی در زندگی آنها تاثیرگذار. در اینصورت آیا نباید حق آنها باشد که از چیزی که در سرنوشتشان اثر دارد مطلع شوند و در مورد آن اظهارنظر کنند؟ این دو حقیقت متناقض چگونه قابل جمعند؟
شاید پاسخ این باشد که حلقه گمشده همان وظیفه ترجمه این دسته مباحث به زبان روان و قابل فهم (متناسب سواد متوسط جامعه) و سپس طرح آن در افکار عمومی است. در این صورت، اگر جانبداری هم اتفاق بیفتد، منطقا با چشم باز خواهد بود و استدلالی که در اول این نوشته برای پرهیز از طرح عمومی طرح شد خودبهخود موضوعیت نمییابد.
میماند یک ایراد دیگر. بسیاری بحثها و مفاهیم را نمیتوان از یک اندازه مشخصی سادهتر کرد. در مقام بحث در خصوص صحت یک گفته چه بسا نیاز به داشتن پیشزمینههای تخصصی و بهکارگیری منطق و استدلالهای پیشرفتهای باشد که شرکت درآن برای همه میسر نباشد. راهی نمیشناسم که بتوان کسی را که بهجای پیگیری نظرش بین اهل فن تلاش میکند با ادبیاتی عوامفریبانه میان مردم غیرصاحبنظر پشتیبان و توجیه برای خودش پیدا کند، نزد همگان رسوا کرد و مچش را باز کرد. چه کسی میتوانست تصور کند میان رئیس دولت فعلی و کسی مانند سروش اینقدر شباهت وجود داشته باشد؟