استدراج

alternative text

یکی از متداول‌ترین استدلال‌ها در بیچارگی و به راه غلط رفتن ما و خوشبختی و درستی دیگران (بخوانید اروپا، امریکا و کانادا، ژاپن و …) مقایسه وضعیت راحتی زندگی و جامعه‌مان با آن‌ دیگران است. به بیان واضح‌تر، این‌که ما تامین آینده نداریم و تورم بالا داریم و باید در صف بنزین بایستیم و دود بخوریم و … ولی در عوض آن‌ها تامین آینده دارند و توسعه یافته‌تراند و طول عمر بیشتر دارند و خلاصه این‌که زندگی راحت‌تری دارند، به تنهایی نمایانگر این است که آنان در راه درست گام برمی‌دارند و ما اگر عقب‌گرد نداشته باشم، درجا می‌زنیم.
چند روز پیش یک نفر چیزی نشانم داد:

وَلَقَدْ أَرْسَلنَآ إِلَى أُمَمٍ مِّن قَبْلِکَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ
و به یقین ما به سوى امتهایى که پیش از تو بودند [پیامبرانى] فرستادیم و آنان را به تنگى معیشت و بیمارى دچار ساختیم تا به زارى و خاکسارى درآیند
فَلَوْلا إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُواْ وَلَکِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ
پس چرا هنگامى که عذاب ما به آنان رسید تضرع نکردند ولى [حقیقت این است که] دلهایشان سخت‏شده و شیطان آنچه را انجام مى‏دادند برایشان آراسته است
فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُواْ بِمَا أُوتُواْ أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ
پس چون آنچه را که بدان پند داده شده بودند فراموش کردند درهاى هر چیزى [از نعمتها] را بر آنان گشودیم تا هنگامى که به آنچه داده شده بودند شاد گردیدند ناگهان [گریبان] آنان را گرفتیم و یکباره نومید شدند
فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُواْ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
پس ریشه آن گروهى که ستم کردند برکنده شد و ستایش براى خداوند پروردگار جهانیان است
انعام ۴۲-۴۵ ترجمه فولادوند

اولین نتیجه مستقیمی که از این آیات می‌توان گرفت این است که نحوه استدلال کردن بالا - برای من دین‌دار - اگر نگوییم که نادرست باشد، کمینه می‌توان گفت ناقص است. چه بسا مردمی باشند که از نعمت‌های زندگی برخوردار باشند اما روی به سوی تباهی داشته باشند. تباهی آن‌ها هم به این صورت است که وقتی از طرف خدا از آنان قطع امید شد، ابتدا آن‌قدر از نعمت‌های مختلف برخوردار می‌شوند تا شاد و سرمست شوند و ناگهان هنگامی که همه چیز از دستشان می‌رود به کلی ناامید می‌گردند.
نکته جالب این است که این‌جا صحبت از قوم است و نه اشخاص. می‌گوید به یک قوم نعمت‌های فراوان می‌دهیم پس مصداقش ملت‌هایی است که همه آن‌جا احساس برخورداری از مواهب را می‌کنند. وگرنه در همه‌جا همواره بوده‌اند و هستند کسانی که از حق دیگران می‌خورند و از نعمت‌های دنیا بهره‌مند می‌شوند و دیگران فقیر می‌مانند.
آیا آن دیگران ممکن است شامل حال این قضیه شده باشند؟ آیا هم‌اکنون ما در دوران عذاب به سر می‌بریم؟ اگر این‌طور است تضرعی که باید انجام دهیم تا گرفتار نشویم چگونه است؟

آینه‌ی وجود

alternative text

چون حق سبحانه از حیث اسماء حسنای خود، که ازحد شمار بیرون است، چنان خواست که اعیان آن‌ها - ویا می‌توانی بگویی عین خود - را در کَوْن جامعی که با اتصاف به وجود، فراگیرنده‌ امر همه اسماء باشد ببیند و بدان سر خویش بر خود پدیدار گرداند [آدم را به وجود آورد].
خود را در خود دیدن غیر از خود را در چیز دیگری دیدن است که [آن چیز] به منزله آیینه باشد، چه در این حال بیننده به صورتی پدیدار می‌گردد که محل نگریسته شدن در آن (آیینه) بدو می‌دهد و دیداری چنین صورت نمی‌بندد مگر آن‌که محلی [در میان] باشد و بیننده در آن تجلی کند.
و حق سبحانه سراسر عالم را به‌وجود آورده بود چون آیینه‌ای بی‌صیقل … امر اقتضا کرد که آیینه عالم صیقل یابد و آدم عین صیقل آن آیینه و روح آن صورت بود و ملائکه از جمله قوای آن بودند.

فصوص الحکم ابن عربی - فص حکمت الهی در کلمه آدمی - برگردان، درآمد، توضیح و تحلیل: محمدعلی موحد، صمد موحد - نشر کارنامه

بـــنــــــه آئــــــیــــنـه‌ای انــــــدر بــــرابــــر
یـکـی ره بــاز بــیــن تـا چـیـسـت آن عکـس
چـــو مـــن هــســتــم بــه ذات خــود مـعـیـن
عـــدم بـــا هــسـتــی آخــر چــون شـود ضـم
چـو مــاضـی نـیـســت مـسـتـقـبل مـه و سال
یـکــی نـقــطـه‌ســت و هــمـی گـشته سـاری
بـجـز مـن انـدر ایــن صـحـرا دگـر کـیـسـت
عـــرض فــانـیــســت جــوهــر زو مــرکــب
ز طـول و عـرض و از عـمـق اسـت اجـسام
از ایــن جــنــس اسـت اصـل جـمـلـه عــالــم
جــز از حـق نـیـسـت دیـگر هـسـتـی الـحـق
نــمــود وهــــمــی از هــســـتــی جــدا کــــن

در او بــنـگــر بــبــیـن آن شــخــص دیـگــر
نـه ایـنـست و نـه آن پـس کیست آن عـکـس
نـــدانــم تــا چـــه بـــاشــد ســـایــــه‌ی مــــن
نـبــاشــد نــور و ظــلــمــت هــر دو بــا هــم
چــه بـاشــد غـیــر از آن یـک نـقـطه‌ی حال
تــــو آن را نـــــام کــــرده نــــهــــر جـــاری
بگو با مـن که ایـن صـوت و صـدا چـیـست
بـگــو کــی بـــود یـــا خـــود کـــو مـــرکــب
وجــــودی چــــون پــــدیـــد آمــــد ز اعـــدام
چــــو دانـــســتــی بــیــار ایــمــان و فــالــزم
هــوالــحـق گــوی و گــر خــواهــی انـالـحق
نـــئــی بـــیـــگـــانــه خــود را آشــنـــا کـــن

گلشن راز شیخ محمود شبستری - تمثیل ذیل سوال دهم - انتشارات نگاه

علم چند بعدی

alternative text
برای خیلی‌ها، تواضع بر حسب دانش به شکل نموداری است که ابتدا قوسی صعودی دارد تا این‌که به قله‌ای می‌رسد و سپس شیب منفی می‌گیرد و کاهش پیدا می‌کند. افراد زیادی را دیده‌ایم که در آغاز، هنگامی که در رشته‌ای چیزی نمی‌دانند، در مورد آن اظهار نظری هم نمی‌کنند و مدعی نیستند. چنان‌که با خواندن نصفه و نیمه یک کتاب یا مقاله، یا آشنا شدن با موضوعی حین شنیدن یک سخنرانی در کنفرانس، کلیاتی از را از چیزی می‌فهمند، اندک اندک امر برشان مشتبه می‌شود که چیز مهمی را متوجه شده‌اند. از طرفی یک کتاب و یک مقاله دیگر و از طرف دیگر خودباوری کاذب بیشتر. کم کم به جایی می‌رسند که با این‌که عملا چیز زیادی از زمینه مورد نظر نمی‌دانند، خود را در آن صاحب‌نظر تشخیص می‌دهند و شروع به اجتهاد در آن می‌کنند. از نظر آن‌ها مضحک است که دیگران چگونه وقت خود را با موضوعات دیگر تلف می‌کنند، در حالی که حقیقت و راه حل مشخص است (که اتفاقا آن‌ها به‌سرعت آن را کشف کرده‌اند). اگر خوش شانس باشند، پس از گذشت مدتی دیگر و مواجهه شدن با واقعیات بیشتر و افزوده شدن به میزان دانش و تجربه‌شان، کم کم ملتفت می‌شوند که نخیر! انگار به این سادگی‌ها هم نیست و مصائب و واقعیات دیگری هم هست که از آن بی‌خبرند. مواجهه با حجم ندانسته‌ها کم کم آن ادعا را به فروتنی ختم می‌کند.
چند وقت پیش این ویدیو (+) را دیدم. ظاهرا بر اساس کتابی است که تلاش دارد دنیای ده بعدی را در ذهن مخاطب غیر حرفه‌ای ترسیم کند. هدف ساخت این ویدیو و کتابی که این ویدیو بر اساسش ساخته شده، توضیح نظریه ابررشته‌هاست. فیزیک - و به‌ویژه فیزیک نوین - دید را نسبت به دنیای پیرامون تغییر می‌دهد. هنگامی که چنین تغییر نگرشی در ما ایجاد می‌شود ناخودآگاه شیوه برخورد و تامل درباره خیلی از مسائل در ما تغییر می‌کند.
به عنوان نمونه، «مسئله حدوث و قدم» را در نظر بگیرید. دنیا حادث است یا قدیم؟ فعل و کلام خدا چه‌طور؟ کسی که زمان را به عنوان بعد چهارمی از این دنیای ما می‌بیند و تازه قائل به‌وجود ابعاد دیگری نیز هست در مورد این مسئله چگونه فکر می‌کند؟ اگر کسانی که در خصوص پاسخ این سوال تصور می‌کردند که به یقین رسیده‌اند و کار را به تکفیر دیگران و نزاع‌های بی‌حاصل کشاندند، مجال این را می‌یافتند که از این زاویه نیز به مسئله بیندیشیدند، باز چنان می‌کردند؟
دانش ما همواره ناقص است و این ویدیو و کتاب و نظریه هم، به فرض این‌که روزی مقبولیت عام پیدا کند، روزی دیگر باطل می‌شود و یا ناقص شناخته می‌شود. مهم این است که بتوانیم هر چه سریعتر بفهمیم که کجای کارهستیم و همزمان با افزودن به دانسته‌هایمان، بدانیم که چه چیزهایی را نیز نمی‌دانیم. بلکه بتوانیم آن قله غرور کاذب را سریع‌تر پشت سر بگذاریم. گویا کسی چون بوعلی سینا که سرآمد علم و حکمت زمان خود نیز بود، به این درجه رسیده بود که در آخر عمرش سخنی گفت با این مضمون که بعد از یک عمر فهمیدم که هیچ چیز نمی‌دانم.

هر سخن جایی و …

alternative text
بسیاری اوقات که نظری مخالف - از حوزه نظریات و ایرادات قضایی و قانونی و فقهی گرفته تا ایراد به ساختار سیاسی حکوت و غیره - توسط معترضین یا مخالفین در فضای عمومی جامعه مطرح می‌شود، استدلال کسانی که مخالف مطرح شدن چنین بحث‌هایی در فضای عمومی هستند این است که این صحبت‌ها با این‌که خوب هستند ولی باید در جای خودشان که سرکلاس و درون محیط دانشگاهی و اتاق‌های فکر است عنوان شوند.
این سخن به‌نظر درست می‌رسد. چرا که اهل فن هستند که می‌توانند درستی یا نادرستی نظر را در فضایی آرام و مهیا بسنجند. درگیر کردن افراد نامطلع موجب می‌شود که جانب‌داری بر اساس ناآگاهی و یا کسب منافع دیگر و نه در جهت کشف حقیقت صورت بپذیرد. وقتی بحثی برای عمومی که خبره امر نیستند طرح شود، تلاش دو طرف ماجرا به‌جای این‌که معطوف به عیارسنجی نظر شود، به سمت و سوی یارگیری در افکار عمومی می‌رود. یارهایی که صلاحیت علمی جانب‌داری از یک طرف قضیه را ندارند و با درک ناقص و نادرست و یا صرفا با دلایل احساسی یک سوی دعوی را می‌گیرند.
اما اگر سازوکاری برای طرح منطقی بحث در جای خودش و تاثیرگذاری در موضوع نقد در صورت صحت نظر وجود نداشته باشد، جلوی اظهارنظر گرفته شود و یا به آن بی‌اعتنایی شود، ناقد و معترض ناگزیر تلاش می‌کند از فشار افکار عمومی برای عقب نشاندن طرف مقابل استفاده کند. ممکن است ناقد به‌خاطر محرومیت از داشتن تریبون مناسب مانند همان کلاس درس، به‌دنبال یافتن مخاطبینش از طریق رسانه‌های عمومی مانند روزنامه باشد و یا این‌که اساسا نیتش فشار آوردن از طریق افکار عمومی و یا همان یارگیری به نفع خود به هر قیمتی باشد.
در تمام حالات فوق یک فرض مخفی است و آن هم این‌که صحبت‌ها و سخنانی که مطرح می‌شود قابل فهم برای عموم نیست و همین باعث می‌شود که جانب‌داری عموم مردم بی‌ارزش و یا حتی مضر باشد. سوال این است که اگر چیزی برای عموم قابل فهم نیست، پس چرا این اقبال و یارگیری صورت می‌پذیرد؟ لابد موضوع بحث برای همین عموم مردم مهم است و به‌نوعی در زندگی آن‌ها تاثیرگذار. در این‌صورت آیا نباید حق آن‌ها باشد که از چیزی که در سرنوشتشان اثر دارد مطلع شوند و در مورد آن اظهارنظر کنند؟ این دو حقیقت متناقض چگونه قابل جمعند؟
شاید پاسخ این باشد که حلقه گمشده همان وظیفه ترجمه این دسته مباحث به زبان روان و قابل فهم (متناسب سواد متوسط جامعه) و سپس طرح آن در افکار عمومی است. در این صورت، اگر جانب‌داری هم اتفاق بیفتد، منطقا با چشم باز خواهد بود و استدلالی که در اول این نوشته برای پرهیز از طرح عمومی طرح شد خودبه‌خود موضوعیت نمی‌یابد.
می‌ماند یک ایراد دیگر. بسیاری بحث‌ها و مفاهیم را نمی‌توان از یک اندازه مشخصی ساده‌تر کرد. در مقام بحث در خصوص صحت یک گفته چه بسا نیاز به داشتن پیش‌زمینه‌های تخصصی و به‌کارگیری منطق و استدلال‌های پیشرفته‌ای باشد که شرکت درآن برای همه میسر نباشد. راهی نمی‌شناسم که بتوان کسی را که به‌جای پی‌گیری نظرش بین اهل فن تلاش می‌کند با ادبیاتی عوام‌فریبانه میان مردم غیرصاحب‌نظر پشتیبان و توجیه برای خودش پیدا کند، نزد همگان رسوا کرد و مچش را باز کرد. چه کسی می‌توانست تصور کند میان رئیس دولت فعلی و کسی مانند سروش این‌قدر شباهت وجود داشته باشد؟

Apocaliptica

فکر نمی‌کردم بتوان با ویولن‌سل چنین کارهایی کرد:
Path

Armageddon

Nothing else matters

دیوار حاشا بلند است

alternative text
نحوه پذیرش راه‌ها و روش‌ها و برنامه‌ها و گرفتن تصمیم بر اساس آن‌ها، تا جایی که به ذهنم می‌رسد، به دو شیوه صورت می‌پذیرد. اول در اموری که امکان بررسی نتیجه آن‌ها مستقیما فراهم نیست و یا هزینه آزمون و خطایشان بسیار بالاست. در چنین مواردی معمولا به منابع و اشخاصی که از اعتبارشان اطمینان پیدا کرده‌ایم رجوع می‌کنیم. در امور مربوط به حقیقت این دنیا و آخرت عمدتا به قول پیامبران و کلام خدا اطمینان می‌کنیم. برای عمده آدمیان امکان مشاهده عینی نتیجه اعتقادات و بخش بزرگی از کردارشان در این دنیا و پیش از مرگشان وجود ندارد. این دسته باورها از مقوله ایمان هستند.
اما شیوه دوم که در زندگی ما گستردگی بیشتری دارد برای آن دسته از تصمیمات و اعمالمان است که آثار و نتیجه‌شان ملموس و قابل بررسی‌اند و صحت‌شان را می‌توان در میدان تجربه آزمود. این شیوه هم در علوم انسانی و هم در علوم تجربی - البته با یک تفاوت اساسی - کاربرد دارد. در علوم تجربی، می‌توان آزمون‌هایی را به شیوه‌ای ترتیب داد و نتیجه فرض‌ها را به سادگی مشاهده کرد. در نتیجه، فرضیه‌ها و نظریه‌ها و قانون‌هایی که راه و روش کار علمی و فنی را ترسیم می‌کنند، تا جایی که پاسخگوی واقعیات خارجی هستند معتبرند و در غیر این‌صورت خودبه‌خود کنار گذاشته می‌شوند.
اما در علوم انسانی - که آن‌طور که از نامش پیداست علومی هستند که موضوع بحثشان انسان است - کار کمی دشوارتر است. نمی‌توان به سادگی قواعدی در علومی نظیر روان‌شناسی یا جامعه‌شناسی یافت که برای همه انسان‌ها در همه زمان‌ها صحیح باشد. علت چیست؟ شاید یکی از دلایلش این باشد که نتیجه این قواعد را به سادگی نمی‌توان آزمود. از آن‌جا که در نظام پیچیده‌ای به نام انسان و نظام‌های پیچیده‌تری مانند جامعه‌ای از انسان‌ها فراهم آوردن شرایط آزمایشگاهی به‌منظور مشاهده نتیجه یک پدیده - بدون دخالت دیگر عوامل موثر - کاری دشوار و شاید نشدنی است، در نتیجه قوانین و احکام صادره به سادگی قابلیت تایید شدن توسط عده‌ای و به‌طور همزمان رد شدن توسط عده‌ای دیگر را دارند. مارکسیست‌ها که به زعم خودشان قواعد و قوانین سیر جبری تاریخ حرکت جوامع از نظام‌های اشتراکی اولیه تا به انتها را مرحله به مرحله کشف کرده بودند، وقتی با پرسش‌هایی مواجه می‌شدند که چرا مثلا در امریکای لاتین این سیر رعایت نشده و یا خود شوروی بدون گذر از مرحله سرمایه داری مستقیما به کمونیسم پایان تاریخ رسیده همواره توجیهاتی آماده داشتند. حتی پس از سقوط شوروی هم عده‌ای می‌گفتند که نخیر کمونیسم بسیار هم صحیح است ولی در شوروی درست به اجرا در نیامد! انگار پوپر چیزی متوجه شده بود که می‌گفت دانش علمی باید ابطال‌پذیر(falsifiable) باشد و آن‌چه که همواره می‌توان توجیه کرد نظر معتبر علمی نیست.
مهم است که راه‌کارهایی اندیشیده شود که جلوی این حاشا کردن‌های مکرر و مسئولیت‌پذیر نبودن‌ها را گرفت. به عملکرد این چند وقت دولتیان محترم که نگاه می‌کنم این حاشا کردن‌ها را به‌وضوح می‌بینم. وقتی از دلایل گرانی و تورم از آن‌ها می‌پرسند، جواب می‌دهند که این مشکلی جهانی است و دولت با شجاعت از تورم ۷۰-۸۰ درصدی جلوگیری کرد. وقتی درباره افزایش قیمت مسکن از آن‌ها می‌پرسند، از مافیا سخن می‌گویند. وقتی از شرایط نابسامان فرهنگی می‌پرسند، از افزایش آمار چاپ کتاب‌هایی که فقط در انبارها و کتابخانه‌های رسمی خاک می‌خورد می‌گویند. و خلاصه همواره حق به جانبند.
در دوران تحصیلات دانشگاهی مقطع کارشناسی به یاد دارم که استادی که از گروه کنترل مهندسی برق دانشکده ما بود، به معاونت دانشجویی دانشگاه منصوب شد. پیش از آغاز کار وعده داده بود که ظرف مدت کوتاهی نظامی را طراحی خواهد کرد که به طور خودکار وظایف محوله را انجام دهد و او خودش تنها از راه دور از اتاق کارش در دانشکده ناظر بر عملکرد سیستمش باشد و زمانش را مصروف تحقیق و تدریس کند. تا جایی که به یاد دارم، نه تنها عملا چنین سامانه‌ای محقق نشد و استاد مزبور هم دیگر به ندرت در دانشکده دیده می‌شد، بلکه بیشترین اعتراضات به عملکرد معاونت دانشجویی و زیرمجموعه‌هایش در همان دوران صورت پذیرفت. نمی‌دانم که آن استاد دانشگاهمان آخرالامر متوجه این تفاوت در علوم فنی و انسانی شد و عواقب وعده‌ها و کارهایش را بر عهده گرفت یا خیر، اما این دکتر رئیس دولت ما که «مهندس است و مسائل را تحلیل می‌کند» به نظر نمی‌رسد که قصد چنین کاری داشته باشد.

پاریس، دوستت دارم!

alternative text
دقیقا اطلاعی ندارم که از چه زمانی به‌کارگیری فیلم‌های سینمایی برای تبلیغ مستقیم شروع شد. منظورم از تبلیغ مستقیم اشاره صریح به موضوع مورد تبلیغ است وگرنه در هر فیلمی کمینه نظر و عقیده تهیه‌کنندگان و کارگردان منعکس است. قدیمی‌ترین فیلمی که در این قالب به یاد دارم و دیده‌ام پیروزی اراده اثر لنی ریفنشتال است در تبلیغ حزب نازی پیش از آغاز جنگ دوم جهانی.
ساختارهای متفاوتی برای فیلم‌های سینمایی که موضوعشان این‌گونه تبلیغ کردن مستقیم است وجود دارد. از فیلم‌های مستندگونه گرفته مانند همین «پیروزی اراده» تا فیلم‌های داستانی مانند فرش باد (+) از کمال تبریزی و یا فیلم‌های چند اپیزودی که هر یک توسط یک تیم و کارگزدان مجزا ساخته می‌شود مانند فیلمی که در مورد المپیک پیش رو ساخته شد و مجید مجیدی هم یک بخش آن به نام پرواز رنگ‌ها را کار کرده است.
پاریس، دوستت دارم (+) فیلمی از این دست است که در هجده بخش کوتاه چند دقیقه‌ای توسط مجموعه‌ای از کارگردان‌های مختلف ساخته شده است. این‌که چطور یک شهر موضوع تبلیغ قرار گرفته است خود جالب توجه است. پاریس برای فرانسوی‌ها فراتر از یک شهر است و آن را مایه مباهات خود می‌دانند. به‌مانند یک کالای فرهنگی و البته جاذبه توریستی به آن می‌نگرند. شهر جنبش‌های افکری و اجتماعی، شهر نور و بالاخره شهر عشاق از زمره عباراتی‌است که درباره پاریس زیاد شنیده‌ایم. نزدیک‌ترین شهرهایی که البته با اختلاف این اقبال را داشته‌اند که به این شکل مورد تکریم قرار گیرند شاید نیویورک و تا حدی رم باشند.
فیلم برای مخاطب معمولی شاید جذابیت آنچنانی نداشته باشد، اما برای طرفداران کارگردان‌های آن کشش لازم برای یک بار دیدن را ایجاد می‌کند. کار برادران کوئن را پسندیدم. امضایشان کاملا در فیلم خودنمایی می‌کرد. همان فضا و همان آدم‌ها و همان رفتارها این بار در پاریس! از کار گاس ون سنت چیزی سر در نیاوردم. هنوز فیلمی به خوبی فیل از او ندیده‌ام. قسمت «برج ایفل» که ظاهرا کار یک کارگردان فرانسوی بود ارزش دیدن داشت. کار تام تیک‌ور هم بد نبود و شاید هم چون ناتالی پورتمن در آن بازی می‌کرد از آن خوشم آمد(او و جودی فاستر جزو معدود بازیگران زن انگلیسی زبان هستند که برایم قابل تحمل‌اند)! قسمت دوم فیلم که در مورد ارتباط کوتاه یک دختر مسلمان و یک پسر فرانسوی و بحثشان در باره حجاب بود به نظرم زیاد شعاری آمد. شاید هم در ۵ دقیقه دشوار باشد که این حرف را بدون اشاره صریح ذکر کرد. تنها بخشی که در آن خندیدم بخش خون آشامانش بود که ایده جالبی داشت .

دانسته و ندانسته

alternative text
نقل شده است که پیروان حسن صباح یا حشاشین (Assassins) به درجه‌ای از وفاداری و اطاعت می‌رسیدند که خود را از فراز دیوارهای قلعه‌ای که در آن محاصره بوده‌اند به پایین پرتاب می‌کردند تا از این حربه برای تاثیر گذاشتن بر روحیه دشمن استفاده ببرند. شاید چنین کاری به‌نظرمان توجیه‌ناپذیر برسد اما تصور این میزان وفاداری ناخودآگاه ما را به تحسین وامی‌دارد. داشتن افراد وفادار و پیرو دستورات موجب ایجاد قدرت می‌شود و به همین دلیل است که در محیط‌های نظامی احترام به سلسله مراتب و اطاعت بی چون و چرا از مافوق بسیار مهم است و حتی سرپیچی از آن تنبیه شدن در پی دارد. اما خود صفت وفاداری برای کسی که واجد آن است نیز یک ارزش محسوب می‌شود. آیا این نحوه وفاداری و فرمان‌برداری همواره ارزشمند است؟
چند روز پیش یکی از دوستان بحثی با من می‌کرد در مورد ارزشمند بودن پرهیز از گناه هنگامی که به آثار و نتایج آن علم داشته باشیم. نظرش این بود که ارزش عمل کسی که گناهی را مرتکب نمی‌شود، فقط و فقط چون عقیده دارد که خدا این‌گونه فرمان داده، بسیار بیشتر از کسی است که علاوه بر آن به آثار سوء انجام آن گناه در مثلا زندگی فردی و اجتماعی‌اش نیز وقوف دارد(مثلا می‌گوید دروغ نگو چون اعتبارت را نزد دیگران از دست می‌دهی) و یا به درجه‌ای از معرفت رسیده که به‌وضوح اثر گناه را می‌بینند (مانند آن‌هایی که شنیده‌ایم چشم برزخی دارند). بنده هم مطابق معمول از در مخالفت درآمده بودم! از طرفی قلب ایمان و اطاعت بی چون و چرا و تسلیم امر حق بودن بدون حساب و کتاب کردن را بیشتر ارج می‌نهد و از طرف دیگر عقل می‌گوید آن‌که درک و علم و دانش بیشتری نسبت به حقیقت امور دارد انسان کامل‌تری است و به صفات خالقش نزدیک‌تر. برای روشن‌تر شدن سوال تاکید می‌کنم که صحبت سر این نیست که علم داشتن نسبت به آثار یک چیز بد است یا خوب، بلکه صحبت سر این است که با دانستن آن آثار دیگر دلیل عمل‌مان «فقط» چون خدا دستور داده است نیست و پای حساب سود و زیان آن هم به میان می‌آید. در نتیجه خلوص نیت تا حدودی کمتر می‌شود.
پاسخ اینکه به‌راستی کدام ارجح است، به نوعی وابسته به پاسخ این سوال است که دید ما نسبت به آدم و آن‌چه دین و خدا از او می‌خواهند چیست؟ «اسلام» را به معنی تسلیم امر خدا شدن بگیریم و باقی قضایا را اضافاتی که فقط ممکن است او را گمراه کنند و یا این‌که به این هم معتقد باشیم «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون»؟ درست است که از نظر احساسی آن اطاعت بی‌چون و چرا و خالصانه‌تر را بیشتر می‌پسندیم و بسیاری از حماسه‌های تاریخی نیز ناشی از این نحوه فکر کردن وعمل نمودن بوده است، اما آفتی که این شیوه دارد امکان راحت‌تر منحرف کردن و سوءاستفاده از آن است. کافیست این دسته مومنین احساس کنند حرفی یا سخنان شخصی منطبق با دستورات خداست. از آن‌جا که باب عقل را بسته‌اند، با صحبت و برهان هیچ نمی‌توان به آنان انحراف احتمالی‌شان را نشان داد و خطر مورد استفاده قرار گرفتن را به ایشان گوشزد کرد. ارزش را در این می‌بینند که مانند یک روبات دستورات به آن‌ها ابلاغ شود و فقط عمل کننده باشند. جالب است که حتی اگر صحبت و جدلی هم می‌کنند، چه‌بسا مانند یک ضبط صوت عمل می‌کنند و آن‌چه شنیده‌اند صرفا تکرار می‌کنند و آخرین چیزی که به آن فکر خواهند کرد مجادله منطقی و اصلاح ایرادات فکری‌شان است.

پ.ن ۱: در این نرم‌افزار جدید وبلاگ به طور پیش‌فرض نظردهی برای اولین بار نیازمند تایید مدیر وبلاگ بود. این را نمی‌دانستم و نظر بعضی دوستان چند روزی در صف بود. شرمنده!
پ.ن ۲: ما که سرعت سیستممان نکشید اما اگر کسی این (+) را تجربه کرده به ما هم بگوید. وصف العیش، نصف العیش!

آدم‌های مختلف

alternative text
در علوم تجربی هنگامی که بخواهند اثر پدیده‌ای را دقیق مشاهده کنند، سعی می‌کنند در آزمایشگاه شرایطی فراهم بیاورند که امکان ظهورش مهیا شود. به عنوان نمونه برای نمایش نتیجه ترکیب اسید و باز بهترین راه انتخاب یک اسید خالص و ترکیب آن با یک محلول باز بدون ناخالصی است. در این صورت بدون اینکه مواد و عناصر و پدیده‌های دیگری هم‌عرض پدیده مورد نظر باشند و اتفاق بیفتند و آن را به حاشیه برانند، به‌وضوح می‌توانیم تشکیل نمک و آب را ببینیم. در طبیعت و واقعیت شاید هیچ گاه اسید و باز خالص نداشته باشیم اما بعد از امتحان در آزمایشگاه به وجود این پدیده و ویژگی‌هایش پی برده و در پزشکی و زراعت و تصفیه آب از آن استفاده می‌کنیم.
آدم‌ها نیز وقتی در شرایط مختلف قرار می‌گیرند، ویژگی‌هایی که در نهانشان موجود است را بروز می‌دهند. آن‌طور که دیده‌ام و تعمیم می‌دهم، مجموعه محدودیت‌های قانونی و شرعی و عرفی فضایی را برای بسیاری از ایرانی‌ها به‌وجود می‌آورد که عملا دو یا چند زندگی و شخصیت مختلف با خود همراه دارند. ایرانی‌های زیادی اعم از دانشجو و غیر دانشجو در خارج از کشور می‌توانید پیدا بکنید که چندی در احوال و گفتار و کردارشان بنگرید و حقیقتا تعجب کنید و از خود بپرسید که آیا این‌ها همان آدم‌هایی هستند که من هر روز در کوچه و خیابان و دانشگاه می‌دیدم؟
به دلایل مختلف از جمله کمتر بودن محدودیت‌های قانونی، غریبه بودن و احساس دیده نشدن توسط آشنایان و حتی در وضعیت رودربایستی قرار گرفتن میان کسانی که اقلیت بودند و هم‌اکنون اکثریت هستند، این امکان پدید می‌آید که شخص پا به وادی‌هایی بگذارد که نمی‌توانسته و یا حتی نمی‌خواسته. «نمی‌توانسته» بیشتر به افرادی برمی‌گردد که ذاتا تمایل به این‌که پا را از خطوط فراتر بگذارند داشته‌اند(و چه بسا سابقا در خفا هم می‌گذاشتنذ) و «نمی‌خواسته» به افرادی برمی‌گردد که همواره منفعل‌تر بوده‌اند و جمعی که در آن قرار می‌گرفته‌اند آن‌ها را هدایت می‌کرده است. منظورم از خطوط و محدودیت‌ها نیز، اعمالی نظیر استفاده از الکل، رابطه و حتی زیاده‌روی در رابطه آزاد با جنس مخالف، بیان علنی عقاید و سخنانی که مصداق کفر هستند و چیزهایی از این قبیل است.
دسته اول این آدم‌ها یعنی کسانی که فقط آن‌چه در باطن داشته‌اند را در ظاهر بروز داده‌اند تکلیفشان مشخص‌تر است. شناگرانی بالفعل بوده‌اند که از حوض به دریا وارد شده‌اند. اما دیدن احوال دسته دوم کمی من را به فکر فرو می‌برد. با کسانی که بنا بر هر دلیلی آن استقلال رای و توانایی اجتهاد در تشخیص خوب و بد را ندارند و تحت تاثیر محیط بایدها و نبایدها و خوب و بدشان به‌کلی دگرگون می‌شود چه‌کار باید کرد؟ آیا بهتر است با اعمال محدودیت وحتی محرومیت زمینه‌ای فراهم کرد که حداقل اگر نیک را خود انتخاب نکرده‌اند، بد را هم نتوانند انتخاب بکنند و به قول معروف مانند دزدی که در بند بوده و دزدی نکرده وارد بهشت شوند؟! آمدن آن‌ها به خارج از محیط محدود از همان اول کار اشتباهی بوده؟ یا اینکه انسان خلق شده است تا انتخاب کند و اگر تقدیر برای کسی این‌گونه بوده که با کمترین وزش باد وسوسه‌ای منحرف شود، کاری از دیگران برایش ساخته نیست و بهتر است رهایش کنیم؟
جمود و تحجر هیچ‌گاه مطلوب نیست و سفر نیز فرصتی است برای پخته شدن مرد. برای آن‌که در این شرایط آزمایشگاهی جدید پیش‌فرض‌هایی که همواره داشته‌ای را مجددا به محک فکر بیازمایی و آن‌چه مفید است با خود برداری و اضافات را بگذاری و از تجربه دیگر مردم چیزی بیندوزی. دیده‌ام هم‌وطنی را با ظاهری مذهبی که انگاری ارتباطش با دنیای فیزیکی که در آن زندگی می‌کند قطع است و نه تنها با خارجی‌ها بلکه حتی با دیگر ایرانی‌ها هم کمترین معاشرت را دارد. شک دارم این چنین عمل کردن هم صحیح باشد. حتی مطمئن هم نیستم که این نحوه برخورد ما را از شر آنچه که از آن میگریزیم محفوظ بدارد.
به هر شکل، دیدن یک نظام اجتماعی متفاوت در کنار پیشرفت‌های علمی و فنی بدون اینکه بتوانی آن را تجزیه و تحلیل کنی و ربط صحیحی بین اسباب و عللش پیدا کنی(که این‌کار از کمتر کسی تمام و کمال بر آمده)، خواه نا خواه مسحور و شیدا شدن و تغییر در باورها و ارزش ها را در پی دارد. برد با کسی است که به تغییر خود وقوف داشته باشد و بداند کجا معاشرت کند و کجا قطع ارتباط و تبری کند.

پیچیدگی

alternative text
به چه چیز پیچیده می‌گوییم؟ با پیچیدگی چه‌طور برخورد می‌کنیم؟ آیا پیچیدگی خوب و بد دارد؟
گاهی با مسئله‌ای مواجه می‌شویم که ابعاد درگیر زیادی دارد و متغیرهای زیادی در آن دخیل است که به همه آن‌ها احاطه نداریم. وقتی این احساس به ما دست می‌دهد که به مجرد این‌که می‌خواهیم از یک قسمت مسئله‌ شروع به فهم آن کنیم، به خاطر در نظر نگرفتن و یا ندانستن بخشی دیگر به مشکل برمی‌خوریم، به آن مسئله پیچیده می‌گوییم. اما هنگامی که با پیش زمینه‌های لازم و با دانش قبلی نسبت به جوانب مسئله به سراغ آن می‌رویم و آن را حل و فهم می‌کنیم و دوباره به آن نظر می‌افکنیم، چندان به نظرمان پیچیده نمی‌رسد.
بنابراین به نظر می‌رسد که پیچیدگی جزو ویژگی‌های ذاتی مفاهیم و مسائل نباشد و ارتباط با نسبت ما به آن مسئله دارد. ممکن است چیزی که الآن به آن پیچیده می‌گوییم مدتی بعد به نظرمان این‌گونه نرسد. ممکن است یک مسئله ریاضی آن‌قدر برای دانش‌آموزی پیچیده برسد که حتی نداند چطور با آن برخورد کند و برای همکلاسی‌اش به راحتی قابل فهم و حل باشد.
با این حال مایلیم صفت پیچیدگی را به برخی از مسائل بیشتر از دیگر مسائل هم‌رده‌شان نسبت دهیم. در این‌گونه مواقع با نسبت پیچیدگی مسائل برای مخاطبان احتمالی آن‌ها سروکار داریم. پیچیدگی مسائل مختلف کتاب فیزیک اول دبیرستان برای دانش‌اموزان اول دبیرستان تعریف می‌شود. وگرنه ممکن است تمام آن‌ها برای یک دکترای فیزیک ساده باشد و برای یک دانش‌اموز راهنمایی همه آن‌ها از یک سطح پیچیدگی(بالا) برخوردار باشند.
اگر این تعریف و ویژگی‌ها را برای پیچیدگی قبول داشته باشیم نتیجه می‌توان گرفت که مسائلی که برای ما پیچیده به نظر می‌رسند می‌توانند-و باید- این‌گونه نباشند. لازمه ساده‌سازی مسائل هم یا دانستن پیش‌زمینه‌های لازم برای فهم مسئله است، یا شکستن یک مسئله بزرگ به مسائل ساده کوچک‌تر است و یا انتخاب زاویه و رهیافت درست‌تر ورود به مسئله.
پیچیده نشان دادن و پیچیده نشان دادن یک موضوع ابزاری است در دست آنان که نفع و قصدشان در روشن نشدن حقیقت است. وقتی کسی ترجیح می‌دهند مخاطبشان چیزی را نفهمد دقیقا عکس تمام راهکارهای پیچیدگی‌زدا حرکت می‌کند. سعی می‌کند این‌طور جا بیندازد که شما پیش زمینه‌های لازم برای فهم مسئله را ندارید(مانند استفاده بی‌مورد از لغات فنی و لاتین)، کلی گویی و یا شرح مسئله به شیوه‌ای دشوار و غیر قابل درک. در این‌صورت شما به ضعف دانش او، نقصی که در کار انجام شده وجود دارد و یا موضوعیت نداشتن مسئله‌ای که مطرح می‌کند پی نخواهید برد و بخاطر ترس و خجالت از سوال کردن مسئله را پی نخواهید گرفت. او هم از این بابت شادمان است و احتمالا در دل به شما می‌خندد و به خود احسنت می‌گوید. بنابراین، باخیال راحت بدون ترس این‌گونه مواقع می‌توان ایراد گرفت و مطمئن بود که در نهایت مغلوب اوست که کار اشتباه می‌کند و بیم برملا شدن نیتش را نیز دارد.
هر وقت هنگام بحث موارد مختلفی پیرامون مسائل کاری مطرح می‌شد و کار شبیه کلاف سردرگم می‌شد، رئیس می‌گفت «پیچیدگی یعنی تاریکی»، یک جای کار ما ایراد دارد که به تاریکی رسیده‌ایم. راست می‌گفت!

 

About Author

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Vestibulum at arcu. Integer et risus. Morbi id tellus. Integer felis. Mauris malesuada, turpis vitae facilisis euismod, dui arcu adipiscing sem, eu vulputate leo ante in lacus. Sed porta accumsan lectus. Aenean ac sem. In consequat tempus velit. Phasellus leo enim, adipiscing a, egestas nec, pretium ut, pede. Mauris sollicitudin diam et mauris. Sed quis enim vel augue egestas lobortis. Etiam tempus ipsum vel neque.

اطلاعات