بایگانی گذشته عقاید و نظرات


اسم فیلم «ISLAM empire of faith»رو قبلا شنیده بودم.خیلی دلم می خواست ببینمش و ببینم توی این فیلمی که در مورد اسلام ساخته اند چی گفته اند. امروز سر ناهار که بودم کاملا برحسب تصادف تلویزیون شبکه سه بود که دیدم داره یه برنامه ای می ده که زیرش نوشته مستند۳٫ دیدم راجع به تاریخ اسلام و ملل اسلامیه و به نظرم برنامه جالبی اومد. همین فیلمه بود. برنامه شروع کرد از صدر اسلام و بلکه از پیش از اسلام تا حدود ۴۰۰ سال پیش وقایع مختلف و اوضاع و کارهای اسلام و مسلمون ها رو توضیح دادن. از اینکه چطور از بین یه عده آدم بی فرهنگ تمدنی در اومد که از منتها الیه اروپا و آفریقا یعنی مراکش و اسپانیا تا قسمت های شرقی هند رو دربر می گرفت و برای مدت بیش از هزار سال یکه تاز فرهنگ و علم و قدرت بود و موجب تحولات عظیمی در جهان از جمله رنسانس شد. فیلم رو خود غربی ها ساخته بودند و مثلا وسطش با اساتید دانشگاه ها و اسلام شناس های دانشگاه های آمریکا صحبت می کرد. طی فیلم در مورد دستاوردهای علمی و فنی مسلمون ها مثل ابداع بیمارستان، ساخت و توسعه کاغذ، ساخت اولین دستگاه های نساجی، بنیانگذاری و پیشرفت در علومی مانند نجوم و ریاضیات و حتی داشتن پیشرفته ترین شیوه های مدیریتی که هنوز هم ازشون استفاده می شه و … صحبت می کرد، من واقعا اشکم دراومده بود. وقتی بنا های عظیم ساخت مسلمون ها مثل مسجد بزرگ دمشق یا مسجد الحمراء و یا مسجد(کلیسای) ایاسوفیه رو نشون می داد و اون ها رو با اون ها رو با شاهکارهای اروپایی های مسیحی اون زمان مقایسه می کرد من فقط دهنم باز مونده بود. وقتی می گفت دانشمندان و متفکرین اسلامی مهمترین ویژگی شون این بود که علوم رو از بقیه جاها جمع می کردند و خودشون گسترشش می دادن و با علاقه و اصرار به بقیه یاد می دادند و با الآن خودمون مقایسه می کردم اعصابم خرد شده بود.
واقعا چی شد که این شدیم؟ اون از عرب ها، اون از ترک ها، اون از آفریقایی ها و اینم از ما ایرانی ها.
هنوز هم حالم گرفته است. ولی اگه فیلم رو گیر آوردید حتما ببینید.

امواج منفی ——–

امواج منفی

این واقعه ای بود


این واقعه ای بود که امروز برای اتفاق افتاد:
بعد از یک ماه و نیم بالاخره ما رفتیم صدا و سیما که پول کلاسی رو که برگزار کرده بودیم مثلا بگیریم. سیستم صدا و سیما مثل خیلی ادارات اینجوریه که از قبل باید شما به قول خودشون آفیش کنن یعنی اون بخشی که شما باهاشون کاردارید به حراست دم درشون بگه که امروز فلانی می خواد بیاد تو و مثلا فلان وسایل رو هم با خودش می خواد بیاره. بعد دم در کارت شناسایی شما رو می گیرن و عوضش یه برگه ای بهتون می دن که داخل سازمان حکم برگه شناسایی رو براتون داره. موقع خروج و ورود کیفتون رو باید داخل دستگاه اشعه x بذارید و اگر وسایل الکترونیکی با خودتون داشته باشید نمی ذارن ببرید بیرون مگر اینکه از حراست اون قسمتی که باهاش کار داشتید برگه خروج بگیرید.
موقعی که من کلاس داشتم گاهی اوقات که laptop با خودم می بردم این مسخره بازی ها رو انجام می دادم (و گاهی هم می پیچوندم). چون نصف زندگی من کامپیوتره معمولا همیشه یه چند تا cd تو کیفم هست تا حالا پیش نیومده بود که به خاطر این مطلب گیر بدن.
امروز طبق معمول رفتم داخل و موقع داخل رفتن هم کیفم رو تو دستگاه گذاشتم و بدون مشکل خاصی رفتم داخل. وقتی کارم انجام شد و داشتم می اومدم بیرون کیفم رو که تو دستگاه گذاشتم، یارو حراستیه گیر داد که برگه خروج برای cdهات باید بدی. یارو یه جوون تازه به دوران رسیده ای بود که فکر می کرد حالا که یه جایی نشسته که می تونه به ملت گیر بده، پس باید به ملت گیر بده! بهش گفتم پدرجان! تو که من رو یادت هست که داشتم می رفتم تو این cd ها همراهم بود. با کمال پررویی گفت «بله یادم هست. اما اون جا رو بخون نوشته موقع خروج باید مجوز داشته باشید» بهش گفتم خوب موقع رفتن داخل چرا چیزی نگفتی؟ شروع کرد مهمل سر هم کردن. من هم اصلا نمی تونستم تصور کنم که باید کلی زمان بذارم برگردم و نامه بگیرم(آخه صدا و سیما از یه شهرک هم بزرگتره). مونده بودم که چه کار کنم، همونجا زنگ زدم به اون کسی که از پیشش می اومدم و گفتم داستان اینه. اون حراستیه می گفت فایده نداره باید بری نامه بیاری (شاید هم تو دلش به من می خندید). من هم تودلم گفتم وایسا ببین چه کار می کنم. اون کسی که بهش زنگ زده بودم گفت که چه کار کنم که خارج شم و منم همون کار رو کردم:
صدا و سیمای جام جم چند تا در داره از جمله درب بلال که من توش گیر بودم و درب جام جم که کمی پایین تره. من از توی حراست دم در برگشتم تو سازمان و به سمت درب جام جم حرکت کردم. توی راه طبق راه حلی که پشت تلفن بهم گفتن cd ها رو از توی کیفم برداشتم و گذاشتم توی جیبم. بعد هم از درب دیگه که داشتم خارج می شدم کیفم رو گذاشتم تو دستگاه و چون بازرسی بدنی وجود نداشت به راحتی خارج شدم. مونده بود کارت شناساییم که توی همون درب بلال جا مونده بود و باید با ارائه اون برگه پس می گرفتمش. با خیال راحت ولیعصر رو اومدم بالا و از بیرون رفتم حراست درب بلال و برگه رو دادم که کارتم رو بده. موقعی که یارو داشت کارت و می داد همینجوری تابلو نگاه من می کرد. فکر کنم قشنگ فهمیده بود که من چیکار کردم ولی هیچ کاری نمی تونست بکنه. منم جلوی خودم رو گرفتم و بدون پوزخند زدن و این حرفا کارت رو گرفتم و اومدم بیرون.
تو راه که داشتم می اومدم خونه و فکر می کردم دو تا نکته برام جالب بود:
شاید اون حراستیه که به من گیر داده بود و برای کارش هم هیچ منطقی جز یه قانونی که خودشم نمی تونست ازش دفاع کنه نداشت، می تونست طبق همون قانون کارش رو یه جوری توجیه کنه. اما نکته مهم که اون یارو حالیش نبود اینه که گذاشتنش کار مراجعین رو راه بندازه نه اینکه سنگ جلوی پاشون بندازه. اون بابا می دونست که cd ها مال خودمه و یادش هم بود که من برده بودمش تو (بااینکه خودمم یادم نبود تو کیفم چه cd هست) اما داشت الکی گیر می داد و به قول خودش قانونی رفتار می کرد. برای اون وقت من و مشکلی که داره برام به وجود می آره اصلا مهم نبود. وقتی فلسفه کارت رو فراموش می کنی اینجوری می شه.
اما نکته جالب تر این بود که مطمئنا من اولین نفری نبودم که از این کار ها می کردم. و باز هم مطمئنا اونا می دونستن که خیلی ها می تونن این کار رو بکنن و می کنن. پس چرا هیچ عکس العملی تا حالا نشون ندادن؟ مگه این همون قانونی نبود که اجراکردنش از راه انداختن کار مردم واجب تر بود؟ شاید خودشون هم می دونن که چه قانون و روش مسخره ای دارن اصلا براشون مهم نیست که حالا بخوان اصلاحش کنن. یا اصلا به این قانون به عنوان یه وسیله ای نگاه می کنند که با به اصطلاح اجرا کردنش می گن ما هم هستیم و داریم کار درست انجام می دیم و وقتی که کسی همین قانونشونو می پیچونه احتمالا می گن به ما ربطی نداره و ما طبق قانون درست عمل می کردیم.
بعضی وقت ها فکر می کنم یه ملت چقدر باید پیشرفت کنه تا به ایرانی ها برسه؟

یادم نیست که کی


یادم نیست که کی بود (شاید یکی از معلم های دبیرستان یا استادهای دانشگاه بود) که می گفت یه زمانی وقتی مثلا بزرگتری شروع به نصیحت یه بچه ای می کرد یه جورایی انگار که لطفی داشت بهش می کرد و اون بچه حالا یا از روی احترام و یا از روی ترس و یا از روی هر چیز دیگه حداقل حرف رو با دقت گوش می کرد. اما الآن تصور کنید که یه معلمی یا حتی یه پدری به بچه ای بگه وایسه و شروع کنه به نصیحت کردنش. به محض اینکه احساس کنه می خواد نصیحتش بکنه انگار که اتوماتیک کله اش شروع می کنه به سمت در و دیوار چرخیدن، رنگ سقف و سوراخ فرش و … که قبلا اصلا ندیده بودشون در اون لحظه می شن مهمترین مسائل! نتیجه اش ساده است یه ابزار خیلی ساده و موثر و ارزون برای انتقال تجربه از بین رفته.
واقعا این امر به معروف و نهی از منکر که می گن اصولا به چه درد می خوره؟ هممون گوشمون از آیه و حدیث هایی که در مورد لزوم این کار و عاقبت انجام ندادنش گفته اند پره. هر سال تو عاشورا می گن که امام حسین گفته برای همین قیام کردم. اما تا وقتی آدم فایده این کار رو خودش درک نکنه عمرا انجامش نمی ده و اگه هم برای حفظ ظاهر انجام بده موثر انجامش نمی ده(مثل نماز خوندن). واقعا فایده این امر و نهی چیه؟
این رو همه قبول دارن که آدمیزاد برای زندگی (به خصوص از نوع اجتماعیش) نیاز به اخلاقیات داره. به همه هم به طور تجربی ثابت شده که همه آدم های صد در صد خوبی نیستند و همیشه افرادی یه چیزهایی رو زیر پا می ذارن. و باز هم همه قبول دارن که بعضی جاها اگه یه جوری این آدم ها تغییر رویه ندن یا جلوشون گرفته نشه اوضاع خراب می شه. فکر کنم این امر و نهی هم داستانش از همین جا شروع شه. یعنی یه ابزاری برای تغییر رویه این جور آدم ها.
اما شکل این کار چطوره؟ وظیفه کیاست؟ می شه یه ستاد راه انداخت و راه افتاد تو خیابون و به ملت گیر داد که مثلا شما زکاتت رو دادی و غسلت رو کردی و دیروز چند تا دروغ گفتی؟ (مگه مشابه همین کار ها رو تا چند سال پیش نمی کردند؟) به عبارت دیگه چند تا سوال پیش می آد:
۱-کی می تونه امر و نهی کنه؟
۲-شکل این امر و نهی چطوری باید باشه؟
۳-تا چه حد از عدول از این اخلاقیات به ما ربطی نداره و نباید به خاطی حرفی زد؟
هر کدوم از این موارد اگه غلط از آب در بیان اصل مطلب زیر سوال می ره:
۱-اگه خودتون خرما خورده باشید نمی تونید به یکی دیگه بگید خرما نخور.
۲-اگه بخواید یه آدم رو که مثلا داره ناموس یکی دیگه رو دید می زنه تو خیابون نگه دارید و شروع کنید به نصیحت نتیجه اش معلومه.
۳-اگه به کسی گیر بدید که چرا دیشب نمازتو نخوندی می گه به تو چه.
من این طوری نتیجه می گیرم که هر کسی بنابر جایگاهش، نوع خطایی که دیده و طرف خاطی و … در هر مورد یه راه حل بگرده و پیدا کنه و این وظیفه شه در قبال جامعه ای که توش زندگی می کنه و انجام ندادنش کوتاهی و بی تفاوتیه نسبت یک وظیفه مسلم.
کار سختیه! بله اصولا کار، الکی و بدون فکر نمی شه. من نمی دونم اون هایی که راحت یه سری کتاب می نویسند و به قول خودشون مسائل رو توش توضیح ی دن بعد هم می گن شما باید به یکی از این ها همونجوری که نوشته عمل کنید و اگه خطا بود گردن من، چطور شب ها خوابشون می بره؟ مگه کار بدون فکر و درک هم می شه؟ (این مطلب تقلید هم یه معضلی شده واسه ما نمی دونم چرا راحت تو کتمون نمی ره)
وقتی می بینم که یه ملتی برای ترویج یه ارزش اخلاقی پیش پا افتاده یه فیلم با کلی جلوه ویژه و کوفت و زهر مار می سازن و n میلیون دلار خرجش می کنن می فهمم امر به معروف رو اونا درست درک کرده اند که یعنی چی.

دروغ یعنی چی؟ به


دروغ یعنی چی؟ به چه جور حرفی می گیم دروغ؟
اگه یکی در خصوص مطلبی از ما بپرسه و ما عمدا خلاف واقعیت رو بهش بگیم، فکر کنم بارزترین نمونه دروغه که همه روش توافق دارن.
حالا شرایط زیر رو در نظر بگیرید:
یکی یه در خصوص مطلبی از شما می پرسه و شما با این که جواب رو می دونید می گید نمی دونم.
یکی سوالی از شما می پرسه و شما با گفتن یک سری سوال و یا جملاتی که هر کدوم به تنهایی درست هستند طرفتون رو آگاهانه به سمتی سوق می دید که با نتیجه گیری یک جواب غلط برسه.
یکی از شما سوالی می پرسه ولی بدون اینکه به طرفتون بگید نمی دونم طوری شروع به حرف زدن کنید و یا من من کنید که طرفتون برداشت کنه که جواب رو نمی دونید.
توی همه این شرایط که شما ظاهرا گزاره دروغی نگفته اید ولی آگاهانه طوری عمل کرده اید که باور دروغی در ذهن طرف مقابلتون شکل بگیره آیا باز هم دروغ گفته اید؟
جدا چرا تا این حد این کار یعنی دروغ گفتن مذموم شمرده شده؟ چرا جزو گناهان کبیره گداشتنش؟ چرا همین الآن توی خیلی جاهای دنیا یه فرد دروغ گو رو اساسا یه طور دیگه نگاهش می کنن و بیشتر مواظبش هستند؟ چرا کوروش(یا شاید هم داریوش) توی کتیبه اش می نویسه که خداوند مردمان من رو از شر خشکسالی و دروغ در امان نگه داره؟ واقعا ضرر این کار مگه چیه؟
توی فروم برنامه نویس یه جمله تو امضام نوشته ام که تجربی بهم ثابت شده:«ممکن است با دروغ چیزهایی به دست آورید ولی همواره یک چیز را از دست می دهید: عزت نفستان را». این جمله از خودمه. نمی دونم بقیه چقدر به این جمله معتقد هستند ولی این رو به عینه دیدم که کسی که عادت کرد به مداوم دروغ گفتن (که بدون شک تو بعضی هاش دستش رو می شه) یه جورایی تبدیل به آدم ذلیلی می شه. دیگه خودش هم خودش رو قبول نداره. منظورم از عزت نفس یه همچین چیزیه. به نظرم این بعد این کار از بقیه ابعادش اگر مهم تر نباشه، کم اهمیت تر نیست. کسی که تبدیل به یه آدم دروغ گو شد علاوه بر این دیگه کسی هم روش حساب نمی کنه، به مرور زمان بقیه تو ارتباطشون باهاش تجدید نظر می کنند. اینا همه غیر از مضرات فردی دیگه ای مثل چوپان دروغگو شدن و … است.
از بعد اجتماعیش که تنیجه ش اسفناکه. تو جامعه ای که دروغ از دری وارد باشه اعتماد از دری دیگ خارج می شه. اگر هر روز به کرات دروغ بشنوید شما نمی تونید به حرف هم اعتماد کنید، اعتماد هم اگر نباشه نه می تونید با هم کار کنید، نه می تونید تجارت کنید، نه می شه دور هم جمع شد و یه مشکلی از خودمون رو حل کرد. اهمیت اعتماد همین قدر بس که امریکایی ها رو دلارشون بهش اشاره کرده اند. ضمنا اثرات فردی دروغ گفتن هم مطمئنا تو جامعه منعکس می شه.

اشکالی که ما داریم اینه که نسبت به این موارد بی تفاوتیم. آدم دروغ گو رو می بینیم که با این کارش یه موقعیتی می رسه .اونوقت به یکی دیگه می گیم نوش جونش، عرضه داشت تونست تو هم می تونی بکن. به همین راحتی ضد ارزش تبدیل به ارزش می شه. در مورد دروغ و اشکال مختلفش ما یه کم دچار همچین حالتی شدیم. این قسمت رو مرتبه بعد باید یه چیزی درباره ش بنویسم.


آیا اون هایی که در طول کل مدت زمان زندگی شون هیچ مشقت و عذابی احساس نمی کنند، توی یه خانواده با وضع خوب توی یه کشور خوب به دنیا می آن، اون جور که دوست دارن تحصیل می کنن و جوونیشون هر عشق و حالی که می خوان می کنن و کار خوب پیدا می کنن و زن و بچه دار می شن و دوران بازنشستگی خوبی می گذرونن و آخر سر هم تو سن مثلا۸۰ سالگی می میرن از نظر شما آدم های خوشبختی هستند؟ به نظر شما آیا همه زندگی رو تجربه کرده اند؟


این چند روز مونده به آخر سال ۸۳ به مناسبت نوروز شبکه دو همت کرده سری تقریبا کامل ارباب حلقه ها رو طی ۵-۶ روز پخش می کنه. امشب هم داره سومین قسمتشو پخش می کنه. بگذریم که به خاطر اینکه نسخه تدوین شده ایرانیش رو اول نبینم، خود فیلم رو که چند ماهی تو هاردم خاک می خورد و حس دیدنش رو نداشتم نشستم تا ساعت ۳ دیشب نگاه کردم، اما پخش اون از شبکه ۲ یه خاصیتی داشت. بعد از ظهرها شبکه دو این یکی دوروزه یه گفتگویی(به قول خودشون گپی دوستانه) به سبک سینما ۴ و سینما ۱ در مورد فیلم داشت که منتقداش هم کامیار محسنین و پوریا بودن.امروز اتفاقی تلویزیون رو باز کردم دیدم باز دارن در مورد فیلم حرف می زنن. آخرش این آقای پوریا یه حرف جالبی زد که چند وقتی بود بهش فکر می کردم. می گفت یه چیزی که ما بهش رو آوردیم اینه که فقط واقع گرا شده ایم و در تمام زمینه ها از جمله آموزش و فیلم ساختن و حتی کتاب های بچه ها هم فقط این واقع گرایی رو تبلیغ می کنیم و خیال پردازی رو به عنوان یه صفت مذموم تو سر آدم ها می کوبیم. احتمالا برای این کارمون هم دلایلی موجه داریم مثلا اینکه از فیلم هایی که سه ساعت می شوننت و آخرش هم چیزی برای گفتن ندارن یدم می آد، یا اینکه فیلم باید در مورد یه چیزهای به درد بخور که مثلا مشکل جامعه هست صحبت کنه و حرفی برای گفتن داشته باشه و این حرف ها.
مشکل اصلی اینه که از یه چیزی غافل شده ایم و اون هم کارکرد و فایده تخیل و خیال پردازیه. مسلما اگر در نظر ما چیزی بی فایده باشه در مقابل چیزهایی که به نظرمون مفیدترن طردش می کنیم.
همین دکتر رئیسی ما یه روز نشست و بعد از اینکه کلی صحبت علمی در مورد این که چطور می شه به نقاط مختلف گیتی سفر کرد و نظریه worm hole ها رو به عنوان یه روش تئوری به عنوان میانبر برای اینکه به یه جای دیگه دنیا بریم مطرح کرد، گفت می بینید این حرف ها با این که فقط با تئوری ناسازگار نیستند و حتی از نظر عملی حداقل فعلا غیر قابل حصولند اما در موردشون صحبت می کنند و داستان و حتی مقاله می نویسند. غربی ها تخیل داشتند شدند اینی که الآن هستند. آفریقایی ها همه جور منابع طبیعی داشتند ولی تخیل نداشتند چیزی نشدند.
قسمت آخر حرفش رو نمی دونم چقدر درسته ولی کاملا منطقی به نظر می رسه. قبلا هم یه بار شنیده بودم که تو امریکا خیلی از دانشمنداشون بعد از بازنشستگی می شینن و داستان های علمی-تخیلی (science fiction) می نویسند. احتمالا می دونید که داستان های علمی تخیلی چقدر تو امریکا طرفدار داره و چقدر از فیلم هایی که الآن ساخته می شه اقتباس از همین داستان هاست. اون جا هیچ کاری رو بی حساب کتاب نمی کنن. به فایده همین خیال پردازی ایمان آورده اند. وقتی دیدن ژول ورن خیلی وقت پیش از سفر دور دنیا و سفر به کره ماه و زیر دریا و … حرف می زد و همین شد انگیزه برای ساختن هواپیما و سفینه و زیردریایی، اهمیت موضوع رو فهمیدن. نمی شه تصور کرد کسی که همش چخوف و ویکتور هگو و چارلز دیکنز و صادق هدایت می خونه یه روز مخترع و کاشف بشه. به همین خاطر روی تخیل کار کردن.
راستی چرا دانشمنداشون کتاب های علمی تخیلی می نویسن؟ چرا همین ژول ورن صبح تاشب توی کتاب خونه های علمی بود تا جایی که می گن یه پا جغرافی دان و فیزیکدان و شیمیدان بود؟ مگه تخیل هم علمه که آدم به زحمت بتونه به دست بیاردش؟
واقعیت اینه که اون تخیلی به در می خوره که حساب و کتاب داشته باشه، اون داستان علمی تخیلی قابل شنیدن ودیدنه که قواعد داستان گویی رو رعایت کرده باشه. ما توی دنیای عادی مون یه سری اصول و فرض هایی (مثلا اصول فعلی فیزیکی) رو پذیرفته شده می دونیم که هر روز هم باهاشون سرو کار داریم. توی داستان ها و فیلم های به قول معروف رئال یا واقع گرایانه کاری که انجام می شه اینه که خط سیرداستان و اتفاقات با این فرض های روزمره و نتایجشون سازگار باشه. در یک داستان تخیلی شما باید یک سری اصول و فرض های جدیدی معرفی کنید که برای شنونده یا بیننده یا خواننده ناملموس هستن. اما همین اصول و نتایج باید اینقدر برای خودتون ملموس باشن که سیر داستان و تمام وقایع از همون اصول و نتایجشون نتیجه بشن. واقعا کار مشکل تریه.
حتی اگر خیال پردازیمون بالکل با واقعیت تضاد داشته باشه اما اگه طبق اصول تعریف بشه و دنیای خیالی مون حداقل با خودش تضاد نداشته باشه موجب تقویت قوه تخیل مثبت که پیش درآمد خلاقیته می شه (از خودم بود).
اگر فکر می کنید کار ساده ایه امتحانش مجانیه. یه سری اصول غیر ملموس اوریژینال خودتون رو در نظر بگیرید و سعی کنید یه داستان رو بر اساس اون پیش ببرید. حالا سعی کنید اصولتون طبق یه نظریه علمی یا نزدیک به علمی باشه. بعدش سعی کنید داستانتون از حیث ویژگی های داستان پردازی و قواعد دراماتیک و شخصیت پردازی و … هم اشکال نداشته باشه. اگر همه این کارها رو با موفقیت انجام دادید به شما تبریک می گم! یه پا آیزاک آسیموف هستید. احتمالا داستان های شما طی چند دهه ینده موجبات پیشرفت تکنولوژیک رو برای بشر فراهم می کنه و همگان به وجود شما مباهات خواهند کرد.
تازه … تخیل فقط برای بچه ها و تو کارتون ها نیست، kill bill هم می تونه رگه های تخیلی داشته باشه.


اول: مثل اینکه ژن انسان هنوز مونده که به محیط شهر و شهرنشینی و این دنیای جدیدی که برای خودش درست کرده عادت کنه. هنوز هم دلش می خواد یه مواقعی دوباره مولفه های طبیعت رو از نزدیک لمس کنه. دو سه شبه که بارون می آد. پنجره اتاقم رو کاملا باز گذاشته ام یعنی ۱۸۰ درجه. تختم هم درست زیر پنجره است . هر شب صدای بارون که می آد و سردی هوا رو قشنگ لمس می کنم احساس خوبی بهم دست می ده. در اتاق رو هم می بندم که بقیه خونه سرد نشه! حتی با اینکه یکی دو روزه گلو درد خفیفی گرفته ام و به نظر می رسه که دارم سرما می خورم این لحظات رو نمی خوام از دست بدم. تو این مواقع افسوس می خورم به حال کسایی که به خاطر سر و صدا و آلودگی و … این تجربه رو هم نمی تونن داشته باشن و غبطه می خورم به حال کسایی که این تجربه رو تو یه جای بکر تر عمیق تر می تونن لمس کنن.
دوم : امروز کاری رو که گفته بودم کردم. بااینکه یکی دو موضوع جدید خیلی قلقلکم می دادن که برم سراغشون و ببینم چی هستند و مطالعشون کنم، به خودم گفتم باید کارهایی که هفته بعد ملزم به انجام دادنشون هستی و باید تحویل بدی رو انجام بدی حتی اگه دوستشون نداشته باشی. الآن که همه اون کارها رو انجام دادم احساس خوبی دارم.
سوم: چرا من اینقدر دیر رفتم سراغ «کیتارو»؟ من که می شناختمش و می دونستم چه جور آهنگسازیه؟ کاشکی ۷-۸ سال پیش می رفتم سراغش. به هر حال ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است حتی اگر مدتی باشه که کمتر ماهی بخوری.

کیتارو – آلبوم جاده ابریشم – Shimmering Light
لینک اصلاح شد!


یه چیزی می خوام بنویسم ولی حال ندارم مرتب بنویسمش. فقط می نویسم که بعدا یادم بیاد الآن داشتم در مورد چی فکر می کردم

آدم باید تکلیف خودش رو حداقل با خودش مشخص کنه. حتی اگه می خوای سر همه کسایی که دور و برت هستن رو کلاه بذاری باید از اینکه چی می خوای و دنبال چی هستی مطمئن باشی. اگر دلیل یه سری کارهات رو بر اساس یه چیزی بذاری که خودت بهشون کاملا اعتقاد نداری حتی اگر دلایلت برای بقیه موجه جلوه کنه بعد از مدتی هر بار که در موردشون صحبت می کنی احساس می کنی داری به خودت دروغ می گی، کم کم فکر می کنی اگه همه این چیزایی که من فرض کردم درست هستند غلط از آب در بیاد چی؟ گاهی اوقات این مسائل اونقدر بنیادی هستند که کلیه اعتقادات و اظهار نظرهای یه آدم در طول سالیان رو در بر می گیرند. تو این موارد اکثرا ساده تره که صورت مسئله رو پاک کرد و حتی فکرش رو هم نکرد که فرضیاتمون غلط بوده. این پاک کردن صورت مسئله است که کار ساده تریه.
شاید تا حالا دیده باشید که با یه نفر دارید خیلی عادی در مورد موضوعات مختلف بحث می کنید ولی به یه جاهایی که می رسید طرفتون اصلا حاضر نیست ادامه بده یا موضوع رو عوض می کنه یا می گه مثلا من اینجوری ام یا اینجوری فکر می کنم و کلا بحث رو تموم می کنه. این جور جاها گاهی اوقات همون جاهایی هستند که برامون ساده تره که اون چیزی رو که دوست داریم به عنوان اصل بپذیریم(بدون اینکه دلیلی براش داشته باشیم) و همون جور فکر کنیم و برای خدشه دار نشدنشون حاضر هم نیستیم توی یه مباحثه منطقی بهشون بپردازیم.
هر چقدر از این جور موارد توی یه شخص بیشتر باشه، آدم ناپایدارتریه. بیشتر دچار تناقض می شه که قسمتیش هم تناقض خودش با خودشه و نه به صورت درگیری و کنتاکت با بقیه. البته یه نکته ای رو هم نباید فراموش کرد، معمولا این پیش فرض های بدون دلیل رو (آگاهانه یا ناآگاهانه) طوری انتخاب می کنیم که بر اساس تجربه کمتر در معرض نقد قرار داشته باشند و در موردشون هم با کسی حرف نمی زنیم. بنابراین ممکنه یه آدم آروم و بدون مشکل سال ها در یه جامعه ای زندگی کنه اما یه بار بر اساس شرایطی خاص یا مثلا واکاوی خودش بعد از مدتی به این تناقض ها برسه و روزگارش سیاه بشه.
شاید به همین خاطره که می گن اونی که شک می کنه و حتی برای مدتی از جهت فکری از دین خارج می شه ولی بعد از مدتی با دلایل متقن در مورد اون چیزی که شک کرده بود برمی گرده، ایمانش هزار برابر قوی تر از اونیه که هر چیزی که توی قرآن نوشته رو به فقط عنوان وحی منزل پذیرفته.
هیچ چیزی رو الکی نپذیرید و با ذهنیت خودتون برای خودتون اصولی رو ثابت فرض نکنید(دومی مهم تره) تا بعدا مجبور نشید که چند روز خواب و خوراک رو بر خودتون حرام کنید تا از دست تناقضات ناشی از اون راحت بشید.


البته گاهی اوقات هم نباید این جوری باشه. از اون جایی که ما ایرانی هستیم معمولا یا از این ور بوم می افتیم یا از اون ورش، نمونه این جور آدم ها رو خیلی دیدم. آدم هایی که هر چیز جدیدی رو که می بینن دلشون می خواد. مهم نیست که الآن در چه وضعی هستند و کارهای قبلیشونو به کجا رسوندن ، هوس کار جدید و یا شاید هم تنبلی و همت نداشتن روی انجام کار قبلی تا به نتیجه رسوندنش، باعث می شه که کار قبلیشونو ول کنن برن سراغ یه چیز دیگه. به خودم که نگاه می کنم یه رگه هایی از این رو هم در خودم می بینم ولی حقیقتش هیچ وقت کاملا اینجور آدمی نشده ام معمولا سعی کرده ام کار رو به نتیجه برسونم و تا وقتی که ۱۰۰% از چیزی نا امید نشده ام حداقل به خاطر ارزش وقتی که روش گذاشتم رو هوا ولش نکنم. پس به زور انجام دادن یه کار تکراری حتی اگه ازش خوشمون نیاد بعضی مواقع لازمه.

 

About Author

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Vestibulum at arcu. Integer et risus. Morbi id tellus. Integer felis. Mauris malesuada, turpis vitae facilisis euismod, dui arcu adipiscing sem, eu vulputate leo ante in lacus. Sed porta accumsan lectus. Aenean ac sem. In consequat tempus velit. Phasellus leo enim, adipiscing a, egestas nec, pretium ut, pede. Mauris sollicitudin diam et mauris. Sed quis enim vel augue egestas lobortis. Etiam tempus ipsum vel neque.

اطلاعات