بایگانی عقايد و نظرات

عبرت از تاریخ

alternative text

مرور واقعه‌ی قرآن بر سر نیزه کردن لشکر معاویه در جنگ صفین این روزها مفید است. آن‌ها که از شکست حتمی نجات پیدا کردند.

علف‌های هرز

alternative text

اول: روز انتخابات، ابتدای خیابان منتهی به سفارت، مخالفین (مخالفین سنتی این‌جا عمدتا سلطنت‌طلب‌ها و گروهک رجوی‌اند و همین‌طور باقی‌مانده برخی گروه‌های منقرض شده کارگری چپ) با دوربین و میکروفون ایستاده بودند. ابتدا با ژست متمدن و منطقی سوال می‌کردند که چرا می‌خواهید رای بدهید و مشروعیت نظام حاکم و باقی قضایا را مطرح می‌کردند. اما جالب قضیه این‌جا بود که وقتی کسی شروع به پاسخ دادن می‌کرد و دلایل خودش را می‌گفت، در مقابل شروع به ناسزا گفتن می‌کردند و نسبت‌هایی مانند مزدور و شستشوی مغزی داده شده و بدبخت‌هایی که همان بهتر است چادر سرتان بکنند و … می‌دادند.
دوم: پس از به وقوع پیوستن ماجراهای بعد از انتخابات، این‌جا هم اعتراضاتی شکل گرفت. متاسفانه یا خوشبختانه من نرفتم ولی از شرکت‌کنندگان شنیدم که یکی از مشکلات‌شان تحمل و کنترل همین افراد بود. تحمل این که تا دیروز بهشان لقب جیره‌خور حکومت می‌دادند و امروز آمده‌اند کنارشان شعار می‌دهند و کنترل این که آن پرچم‌ها و شعارهایشان را در نیاورند و تجمع را به نفع خودشان مصادره نکنند.
سوم: یک هفته پیش در کنسرت استاد شجریان، پس از اجرای اولین تصنیف و بعد از تشویق مردم، یکی فریاد زد «درود بر چکاوک ایران، مرگ بر خا…»! که باقی حضار یکصدا گفتند «ششششش…». خود شجریان گفت اجازه بدهید در کنسرت فقط موسیقی باشد که با تشویق شدید حضار همراه شد.
چهارم: امسال این‌جا این‌گونه تصمیم گرفته شد که مراسم روز قدس یکشنبه برگزار شود. شنیدم که بی‌ارتباط به وقایع ایران نبوده است و برای کمتر کردن حساسیت این تصمیم گرفته شده. میدانی به نام سِرگِل (Sergels torg) در مرکز شهر استکهلم واقع است که تجمعات و گردهمایی‌های مجوز دار عمدتا در آن برگزار می‌شود و قرار بود مراسم روز قدس را هم یکشنبه ساعت ۲ در آن برگزار کنند. در مراسم این روز افراد شرکت کننده منحصرا ایرانی نیستند و بسیاری از آن‌ها مسلمانان عرب‌تبار، شبه‌قاره‌ای و افریقایی‌اند.

  • از پیش از شروع برنامه عده‌ای که ظاهرا پیش از آن تجمع دیگری داشتند با در دست داشتن پرچم شیر و خورشید مشغول سر و صدا و شعار دادن بودند.
  • همزمان با قرائت قرآن شروع به هو کردن نمودند.
  • با آغاز شعار دادن علیه اسرائیل، شروع به پرتاب تخم‌مرغ و گوجه‌فرنگی و اشیاء دیگر به سمت تظاهر کنندگان کردند.
  • از شعارهای ثابت‌شان مرگ بر حزب‌الله بود.
  • مرد نسبتا مسنی که سیگار به دست گوشه‌ای ایستاده بود (از صحبت‌هایش در مورد نامه‌نگاری‌های انگلس و مارکس معلوم بود از کمونیست‌های سابق است) می‌گفت چند دقیقه پیش جلو رفتم و به این شیر و خورشیدی‌ها گفتم که آخر شما دارید از کی حمایت می‌کنید؟ این‌ها که ربطی به ایران ندارند و دارند از مردم فلسطین حمایت می‌کنند که ظاهرا یک خانمی در حالی که انگشت دست نشانش داده بود، مزین به لقب مزدورش کرده بود و این بنده خدا هم دمق برگشته بود.

دو سوال:

  1. حدس بزنید یک مسلمان غیر ایرانی که در تظاهرات دیروز شرکت کرده بود، با دیدن وقایع دیروز در مورد ایران و ایرانی، سبزها و … چطور فکر می‌کند؟
  2. چرا من هر چقدر می‌خواهم جلوی خودم را بگیرم و به کفتار فکر نکنم نمی‌توانم؟

پ.ن: (+)

زنده باد قلی!

alternative text

  • بحثی در جمعی مطرح می‌شود و همه روی یک دیدگاه اتفاق نظر دارند غیر از قلی.
  • قلی همیشه سر کلاس با استاد جر و بحث می‌کند و وقت کلاس را می‌گیرد.
  • همه از فیلمی که دیشب در تلویزیون پخش شده خوششان آمده و از آن تعریف می‌کنند ولی قلی چند تا دلیل ردیف می‌کند و می‌گوید فیلم وقت تلف کنی بوده.

وجود چنین قلی‌های مخالف‌خوانی از نظر ما به نوعی مخل یک‌دلی و یک‌صدایی است و آرامش را بر هم می‌زند. در تحلیل عملکرد قلی گفته می‌شود که عقده دیده شدن دارد و دوست دارد بدین شیوه خود را مطرح کند. می‌دانیم قلی دشمن شما نیست اما طبعش این‌طور است که دوست دارد مدام «نق» بزند و ایراد بگیرد. قلی بدبین است. این‌ها همه صفاتی است که دیگران را از قلی دور می‌کند. قلی گاهی برخورد دیگران را که می‌بیند از دست خودش خسته می‌شود و به خود می‌گوید چرا نمی‌توانم مثل بقیه باشم. اما او نمی‌تواند، چون هر چه باشد او یک قلی است. به قلی به چشم عنصری مطلوب نگاه نمی‌شود. یا باید طردش کرد و یا این‌که با ارفاق او را تحمل کرد. خلاصه این‌که به یاد ندارم که جایی دیده باشم که سخنی در مفید بودن حضور این قلی‌ها و به شمار آوردنشان گفته یا نوشته شده باشد.
قلی شاید برای کار گروهی خوب نباشد، حضورش در جمع ما روحیه‌بخش نباشد، اما می‌تواند یک برای جمع ما یک نعمت بزرگ باشد. او می‌تواند کمک‌مان کند که اشکالاتی که داریم و همه با هم آن را نمی‌بینیم، ببیند و با زبان تلخش – که اتفاقا زور تلنگرش را هم بیشتر می‌کند – برای‌مان بازگو کند. قلی با ماست ولی کاملا مثل ما نمی‌اندیشد و اسیر پیله‌هایی که دور فکرمان بسته‌ایم نشده است. قلی دم دستی‌ترین راه‌های فرار از زندان‌های فکری نامرئی است که ممکن است در آن قرار گرفته باشیم.
این روزها وقتی در میان جبهه‌ای که مخالف وضع موجود تشکیل شده و انتقاداتی جدی به آن دارد نگاه می‌کنم، قلی‌هایش را نمی‌بینم. احتمالا خیلی از آن‌ها بعد از این‌که ساز مخالف‌شان را نواختند و مزین به صفاتی نظیر مزدور و بی‌غیرت و … شدند، کنج عزلت اختیار کرده‌اند و خلاصه بریده‌اند. قلی‌ها موجودات زودرنجی هستند و زود آزرده خاطر می‌شوند. چون کم‌یاب نیز هستند، نباید آن‌ها را بدین ترتیب از دست داد. در طرف مقابل این جبهه هم دیده می‌شود که باز قلی‌هایشان را تحمل نکرده‌اند و در عوض تلاش کرده‌اند که قلی‌های کنترل شده تولید کنند. قلی‌ها مثل کبریت نیستند که مشابه بی‌خطر و کم‌خطرشان را بتوان ساخت و فقط اصل‌شان به‌کار می‌آید.
قلی‌ها را دریابیم.

محاصره خودخواسته

alternative text

در بحبوحه حوادث اخیر و نامه‌نگاری‌ها و اظهارنظرهای شخصیت‌های مختلف، جدا از مطالب همیشگی که با صدای بلندتر هم تلاش شد تکرار شود، بسیاری از حرف‌هایی که در دل‌ها مانده بود و نکاتی که در فکرها ضبط شده بود و نیاتی که درقلب‌ها پنهان شده بود به زبان آمد و قلمی شد – که از زمره معدود خیرات و برکات این ایام سخت است. اشاره به «محاصره اطلاعاتی» برخی سران از آن جمله است که از بین چند مورد، نامه عبدالله شهبازی به حداد عادل را به خاطر دارم:

… برادرم آقای حداد!

چنان شما را به محاصره گرفته‌اند که تنها آن‌چه را که آن‌ها می‌خواهند می‌بینید. گزارش شما از حادثه شوم میدان آزادی و کشته شدن عده‌ای را شنیدم. فرمودید عده‌ای مسلح می‌خواستند پادگان بسیج را تصرف کنند و غیره! حیرت می‌کنم از این گزارش! فقط در همین یک مورد، از کانال‌های مستقل، مستقل از کسانی که شما را در محاصره گرفته‌اند، تحقیق کنید. امیدوارم به نتایجی عجیب برسید درباره اطرافیان‌تان. نمی‌دانم این کسان چگونه و با چه معیارهایی چنین قدرتمند و تأثیرگذار شدند؟ …

اخبار و اطلاعات، نه تنها ورودی‌های تصمیم‌گیرنده برای انجام عمل تصمیم‌گیری است، بلکه به مرور زمان موجب تغییر در باورهای دریافت کننده اطلاعات هم می‌شود. در حقیقت، با انتخاب منابع اطلاعتی‌مان مستقل از این‌که میزان صحت اخبار واصله به خود را تعیین می‌کنیم، به نوعی به دیدگاه‌ها و باورهای آینده خود نیز شکل می‌دهیم. بنابراین، با انتخاب نادرست منابع اطلاعاتی، انگار زندانی برای خود ساخته‌ایم.
این مطلب در مورد مسئولین و مدیران رده بالای یک کشور بسیار شدیدتر است. به‌واسطه درگیری و مواجهه با مسائل کلان و اطلاعات حساس، طبیعتا بخشی از اطلاعات باید طبقه‌بندی شده و سری و محرمانه در اختیار چنین افرادی قرار گیرد. نکته اصلی این کلام این است که این عدم شفافیت اطلاعاتی که گاهی واقعا ناگزیر است، در کسی که این‌چنین دسترسی اختصاصی‌تر به اطلاعات دارد موجب ایجاد این دیدگاه (چه درست و چه غلط) می‌شود که چون من چیزی می‌دانم که دیگران نمی‌دانند، لذا چیزی می‌فهمم که دیگران نمی‌فهمند و صلاح و خیری را تشخیص می‌دهم که دیگران از درکش عاجزند. اما ساز و کار بررسی مداوم صحت چنین اطلاعاتی چیست؟ از کجا معلوم که این اطلاعات جهت‌دهی شده نبوده باشند؟ دقت کنید که حتی انتخاب افرادی که این اطلاعات را تهیه می‌کنند نیز مشکل را حل نمی‌کند چرا که هنگام انتخاب سردبیر یک روزنامه و مسئول تهیه بولتن خبری محرمانه نیز ناخودآگاه منبع موثق با منبع دلخواه را خلط می‌کنیم و راهی برای تفکیک این دو از هم نداریم. تنها راه به نظر می‌رسد شفافیت اطلاعات و در معرض نقد همه قرار دادن اطلاعات است (در مواردی که امکانش باشد) و یا چرخش منابع اطلاعاتی موثق و به‌کارگیری افراد با سلیقه‌های مختلف. به‌وضوح می‌بینیم و می‌دانیم که در مورد بخش مهمی از مراجع تصمیم‌گیری هیچ‌کدام صدق نمی‌کند. نتیجه طبیعی چنین محاصره اطلاعاتی‌ توهمی می‌شود که اقتصاد بیمار رو به وخامت را بدون مشکل و خوب اعلام می‌کند و دیگران را به واسطه نقدهایشان بی‌اطلاع می‌پندارد.
به همین‌خاطر است که هنگامی که به اظهار نظرهایی مانند «هر خبری نباید به صورت عمومی پخش شود» (که البته مصادیقش برای‌مان مشخص است) می‌رسم، تعجب می‌کنم و این مشکل برایم لاینحل باقی می‌ماند که صحت خود آن خبر (یا مهم‌تر از آن، تحلیل) چگونه به محک باید گذاشته شود.
زندان‌های مختلفی برای انسان و اندیشه‌اش ذکر کرده‌اند. شریعتی از چهار جبر طبیعت و زمان و مکان و خویشتن نام برده است که باید از آن رهید. ولی انگار گاهی آدم خود به دست خویش زندانی برای فکرش می‌سازد که نه تنها خود، بلکه به‌واسطه جایگاهش دیگران را نیز در آن حبس می‌کند.

ذات آدم‌ها

alternative text

  • «فلانی با این‌که یک سری اخلاق بد دارد ولی ذاتاً آدم خوبی است»
  • «گاهی اوقات کمی تند مزاج می‌شود، ولی توی دلش هیچ چیز نیست».

مشابه این جملات را به احتمال زیاد شنیده‌ایم. تا به حال اندیشیده‌ایم که این جملات دقیقاً کجا به کار می‌روند؟ منظور واقعی گوینده چیست؟ و چطور به چنین نتایجی می‌رسد؟

آیا این چیزی که در محاورات به آن «ذات» آدم‌ها می‌گوییم، قضاوت کلی ما در مورد اخلاق و رفتار اشخاص است به‌طوری که می‌توان برخی از رفتارهای متفاوت از آن کلیت را استثنا کرد؟
آیا به مجموعه چند ویژگی اخلاقی پایه «ذات» می‌گوییم و خود را مجاز می‌دانیم دیگر ویژگی‌های اخلاقی را در درجه اهمیت پایین‌تری نسبت به آن‌ها قرار دهیم؟
آیا این «ذات» به نوعی قضاوت ما در مورد نیت آدم‌هاست؟

و اما مهم‌تر، آیا ما مجازیم چنین قضاوتی بکنیم و دیگران را هم به این‌گونه اندیشیدن دعوت کنیم؟ جملات ابتدایی این نوشته را که به عنوان نمونه آوردم یک بار دیگر ببینیم. شخصی با دوست ما تندی کرده، اما ما از دوست‌مان که بدی‌ای دیده می‌خواهیم که او را خوب بپندارد چون ما می‌دانیم که او «ذات» خوبی دارد. آیا این کار توجیه پذیر است؟

توجه کنیم که مثال‌ها را باژگون هم می‌توان آورد:

  • «به این چرب‌زبانی‌هایش نگاه نکن، من ذات این آدم را می‌شناسم. حتما یک نقشه‌ای برایت دارد»!

در ستایش نیت‌خوانی

alternative text

اول: جست‌وجوی علت پدیده‌ها امری توجیه پذیر است و گمان نمی‌برم کسانی که به وجود رابطه بین علت و معلولی باور دارند در مفید و مطلوب بودن آن شکی داشته باشند.
دوم: نیت اشخاص، پیشینه فکری آن‌ها و منافع‌شان بدون شک در گفتار و ابراز نظرهایشان اثر درخوری دارد. هر فکر و نظر و عقیده‌ای که بیان می‌شود، به قصد تغییر وضع موجود به سوی کمال مطلوب گوینده است. این کمال مطلوب علت مطالب بیان شده و اعمال صورت گرفته توسط آن شخص است.
سوم: در بررسی پدیده‌های این دنیا، گاهی اوقات با پدیده‌هایی مواجهیم که به آن‌ها دسترسی مستقیم داریم و آسان‌تر قابل بررسی و سنجش اند. به عنوان نمونه می‌توان به نظرات مکتوب یک فرد، آثار سیاست‌های اقتصادی یک دولت و یا نتیجه عملکرد یک مربی فوتبال در یک دوره چند ساله اشاره نمود. اما همیشه این دسترسی آسان نیست. یک بیمار روانی را در نظر بگیرید، رفتار و گفتار چنین شخصی به سادگی قابل مشاهده است. اما به چیستی علت این رفتارها که یک اختلال روانی است نمی‌توان به سادگی دست یافت. ولی آن‌چه مسلم است این است که با وجود این‌که در مواردی دسترسی آسان و همه جانبه به یک پدیده وجود ندارد، اما این توجیهی برای عدم پرداختن به آن‌ها نمی‌شود. روان‌شناسان و روان‌کاوان با وجود این‌که در تشخیص علت یک ناهنجاری روانی گاهی نظراتی متفاوت دارند، اما علم روان‌شناسی را هرگر رها نمی‌کنند. دعوت به تفکر و تامل در پدیده‌های این دنیا توسط قرآن نیز شاهدی بر این مدعاست.
چهارم: تعداد زیادی از-و یا بهتر است بگویم اکثریت-افرادی که می‌شناسم، طی صحبت و مباحثه، بیش از این‌که به دنبال کشف حقیقت باشند به دنبال نباختن در بحث هستند. برای این نباختن (که گاهی تنها یک لج‌بازی است و نه ترس از دست دادن منافعی) از هر ترفندی هم بهره می‌برند. یکی از این ترفندها پرداختن به نیت و منظور و پیشینه فرد مقابل، به‌ویژه هنگامی که عرصه در بحث منطقی بر آن ها تنگ می‌شود است. جملاتی نظیر «فلانی که این حرف‌ها را می‌زند همانی بود که قبلا…» یا «من که می‌دانم منظورت از این حرف‌ها…» برای همه‌مان آشناست.
و اما: کمتر کسی می‌پذیرد که جایگزینی تمام و کمال نقد و بررسی سخنان طرفین با این شیوه مباحثه امری اخلاقی و مطلوب باشد. اما سوال این است که آیا به طور کلی می‌توان حکم به تعطیلی بررسی علت کردار و گفتار اشخاص داد؟ طبق بند اول و دوم این کار مفید است و هدف بند سوم این نوشته نشان دادن ممکن بودن آن است. وجود مسئله‌ی مطرح شده در بند چهارم نهایتا می‌تواند منجر به آن شود که قضاوت و حدس‌مان در مورد نیت دیگران و دخالت گذشته‌شان در نقد عملکردشان حد معقولی در پیش گیریم و نه آن که صورت مسئله را به‌کلی پاک کنیم. به نظر می‌رسد در به‌کاربردن جملاتی نظیر «توجه به گفته به‌جای گوینده» باید دقت بیشتری به خرج داد تا خود منجر به دگم جدیدی نشود.
در نهایت نظر اخباریونی که به حدیث مشهور حضرت امیر «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال» استناد می‌کنند را به حکایت پرهیز از منع رطب کردن کودک توسط پیامبر در روزی که خود رطب خورده بود نیز جلب می‌کنم.

پی‌نوشت: تا اطلاع ثانوی و برای مطالعه و بلکه فکر بیشتر، ادعاهای این نوشته را معلق می‌پندارم.

ملت پاره پاره

alternative text

به عنوان یک ایرانی، کشوری که در آن دولت حجم بزرگی دارد و تغییرات در سیاست‌های دولت منجر به تاثیراتی شگرف در زندگی روزمره‌مان می‌شود، همواره به ناچار تحولات سیاسی را به‌روز دنبال کرده‌ام و شاید از این نظر فراتر از حد متوسط جامعه ایرانی، سیاسی باشم. اما، همواره سعی کرده‌ام که حتی الامکان محیط این وبلاگ را از این شر لازم دور نگاه دارم.
چهار سال پیش پس از انتخابات ۸۴، تک مضرابی زدم. گذر زمان نشانم داد که نه تنها بخش عمده‌ای از آن‌چه می‌پنداشتم صحیح بوده است، بلکه متاسفانه عمق فاجعه بیشتر از این‌ها بود. چشم امید به این انتخابات داشتم که دیدیم نتیجه‌اش چه شد. در نظر داشتم فردای انتخابات – اگر آن‌چه مطلوب من بود اتفاق می‌افتاد (و چه خوش خیال بودم که فکر می‌کردم اتفاق می‌افتد) – بنویسم که اولین و مهم‌ترین وظیفه دولت بعدی پر کردن شکافی است که بین مردم این سرزمین ایجاد شده.
گاهی وقتی تفاوت دیدگاه‌ها و مطالبات و ایده‌آل‌های قشرهای مختلف مردمی که هر زو می‌دیدم را کنار هم می‌گذاشتم، در عجب می‌شدم که چطور مردمی که می‌توان با آن‌ها ملت‌هایی جدا ساخت که انگار متعلق به کشورهایی از قاره‌های متفاوت هستند، می‌توانند این‌گونه کنار هم روزگار بگذرانند. مشابه کسانی که شب هنگام صدایی از داخل خانه‌شان می‌شنوند و می گویند «ان‌شاءالله که گربه است» به خود می‌گفتم لابد رشته‌ای هست که همه را، از زائران مداوم جمکران گرفته تا آن شمال شهر نشین ماهواره‌بینی که تلویزیون رسمی ایران را ماهی یک بار هم نگاه نمی‌کند(و هر دو از هم بیزارند)، پیوند می‌دهد و من از دیدن آن عاجزم.
این چند روز وقتی مواردی مشابه این و این و این و این را دیدم، برایم مسجل شد که آن رشته نامرئی، اگر هم وجود داشته، در آستانه گسستن است. تلاش کنیم خود را جای آن لباس شخصی چماقدار، یا تفنگ به دست مجهول الهویه‌ای که به روی هم‌وطن خود آتش می‌گشاید بگذاریم. چه پیشینه‌ای از این مردمی که روبه‌رویت هستند باید در ذهن داشته باشی، و چه تکلیف و وظیفه‌ای باید برای خودت متصور شوی که به خودت اجازه دهی مرتکب چنین عملی شوی؟
بر خلاف آن‌چه دیگران ترجیح می‌دهند، من آرزو دارم اینان افرادی مشخص و وابسته به یکی از ارگان‌ها و سازمان‌ها بوده باشند. چرا که بدین ترتیب می‌توان امید داشت شخص یا اشخاصی را یافت و محاکمه و مجازات کرد و غائله را فیصله داد. اما اگر واقعا این اشخاص به معنی واقعی کلمه خودسر و یا حتی نیمه سازمانی باشند می‌دانید یعنی چه؟ باید از خود پرسید که ما ایرانیان با این‌که هیچ‌گاه همه شبیه هم نبوده‌ایم، ولی کنار یکدیگر زندگی‌مان را می‌کردیم و از هم متنفر نبوده‌ایم، چه بر سرمان آمده که به این‌جا رسیده‌ایم. باید سریع‌تر چاره‌ای اندیشید. و این مهم‌تر از نام رئیس جمهور بعدی و اصلاح اقتصاد و بهبود روابط خارجی و هر امر دیگریست.
مانده‌ام این همه دعوت به وحدت که از کانال‌های رسمی تبلیغ می‌شود نتیجه‌اش چیست؟ اشکال از فرستنده است، از گیرنده است یا از خود پیام؟ شاید منظور از وحدتی که تبلیغ می‌شود تلاش برای کنار هم بودن نیست بلکه دستور به شبیه ما شدن باشد. هر چه باشد نیت عموما در نتیجه متبلور می‌شود. نمی‌دانم انتظار بی‌جایی است یا نه که از زمام‌داران (همه زمام‌داران) بخواهم که از خود بپرسند که آیا وزیر و وکیل و رئیس جمهور و رهبر همه مردم ایرانند؟ یا فقط برایشان عده‌ای که قرابت فکری (اگر نگوییم گوش به فرمانی) اهمیت دارند.
این نوشته را شاید چند نفر بیشتر نخوانند. اما خوشحال هستم که طی این روزها دیدم دیگران هم به نوعی دیگر به این مسئله اشاره کرده‌اند.

مدل‌سازی آدم‌ها

alternative text
در علوم طبیعی – و به‌ویژه علوم منشعب از فیزیک – روش غالب برای مواجهه با پدیده‌های جهان هستی این‌گونه است که ابتدا مدل‌های ساده شده‌ای برای هر پدیده‌ای ارائه می‌شود، سپس تحلیل پدیده‌های پیچیده‌تر و یا طراحی ابزارها و ماشین آلات بر اساس این مدل‌ها صورت می‌پذیرد. ریاضیات پرکاربردترین ابزار مدل‌سازی است. کافی‌ست از یک پدیده مدلی ساده و وفادار به عملکردش در فضای مجرد ریاضی ارائه کرد تا بتوان از انبوه امکاناتی که ریاضیات فراهم می‌کند در جهت تحلیل دقیق‌تر پدیده، نحوه ارتباطش با دیگر پدیده‌ها و موارد دیگر بهره جست.
پدیده‌ای مانند حرکت کردن اشیاء در اثر وارد کردن نیرو به آن‌ها را در نظر بگیرید. پس از این‌که نیوتن یک مدل ساده ریاضی «F=m.a» برای این پدیده ارائه نمود، امکان به‌کارگیری ابزارهای قدرتمند ریاضی همانند حساب دیفرانسیل و انتگرال و … فراهم آمد تا نتیجه‌ای مانند ساخت سفینه فضایی و فرستادن آن به کره ماه حاصل شود.
افرادی که با این شیوه آموزش دیده‌اند و مدتی با آن کار کرده و به آن عادت نموده‌اند، هنگامی که وارد مباحث علوم انسانی می‌شوند، عمدتا معادلی برای این مدل‌ها در فضای جدید پیدا نمی‌کنند. روش‌های مورد استفاده در این علوم به نظرشان غیر دقیق و ضعیف می‌رسد. حتی سوالاتی می‌پرسند که برای افراد درگیر در این علوم عجیب و ناآشنا به نظر می‌رسد. خود من تا حدودی با چنین چیزی مواجه شده‌ام و مهم‌ترین پاسخی که دریافت کرده‌ام این بوده که انسان پدیده‌ای پیچیده و چند بعدی است و لذا این روش‌ها را نمی‌توان در علومی مانند روان‌شناسی و از آن بدتر جامعه‌شناسی به‌کار گرفت.
جالب است که در علوم طبیعی هم گاهی مشابه چنین مشکلی در مواجهه با سامانه‌های پیچیده پیش می‌آید. کنترل مقیاس بزرگ (Large Scale Control) و بررسی نظام‌های پیچیده تطبیقی (Complex Adaptive Systems) را به عنوان دو نمونه که در صنایع بزرگ و سامانه‌های بیولوژیک به آن برمی‌خوریم می‌توان ذکر کرد. بر خلاف روش در پیش گرفته شده در علوم انسانی، در چنین مواردی نیز روش مواجهه ارائه مدل‌های متناسب و کار با آن‌ها است.
منطق (با تمام زیر مجموعه‌هایش) تلاش سودمندی برای این مدل‌سازی در علوم انسانی است. اگر به یک فرد مجموعه‌ای از داده‌های اولیه خام بدهیم ممکن است فعالیت فکری بکند که منجر به تولید یک سری داده جدید شود. این فعالیت ممکن است سودمند و رضایت‌بخش باشد (مانند یک استدلال مجاب کننده) و یا ممکن است باطل و ناراضی کننده باشد. منطق را می‌توان به صورت مدل‌سازی این پدیده دانست. پدیده رسیدن به یک سری نتایج از روی یک سری مفروضات ««توسط انسان»». به‌طور مثال منطق ارسطویی داده‌های ورودی و خروجی را به درست و نادرست تقسیم می‌کند و مجموعه‌ای از فعالیت‌ها روی این داده‌ها را به نام قوانین منطق برای پل زدن بین مفروضات و نتایج در اختیار قرار می‌دهد به گونه‌ای که مجموع این فعالیت‌ها برای انسان رضایت بخش باشد.
به علاوه، در علومی مانند اقتصاد که در مرزهای علوم انسانی قرار می‌گیرند، عملا مدل‌هایی برای رفتار انسان در شرایط گوناگون ارائه می‌شود و بر پایه آن تحلیل نظام‌های اقتصادی انجام می‌پذیرد.
پس می‌شود!
البته، باید پذیرفت که ساحت‌هایی از روح و روان آدمی خارج از دایره علم و عقل ابزاری قرار می‌گیرد. شاید بتوان برای پدیده یادگیری مدل‌هایی ارائه نمود ولی برای کشف و شهود، خیر. مسئله این است که اولا یا اعتقادی به این ساحت‌ها وجود ندارد – که صورت مسئله به جای خود باقی‌ست – و یا این‌که به بهانه آن کل کاستی توجیه می‌شود. در حقیقت انتظار این است که دایره و مرزهای این امور فرادانشی مشخص گردد و شیوه‌های به کار رفته در باقی امور بهبود یابد.
داشتن چنین مدل‌هایی از آدم‌ها در زمینه‌هایی مانند مدیریت و یا نقد هنری که قرار است تصمیمی در مورد انسان‌ها با استفاده از داده‌هایی به‌دست آمده از انسان‌ها گرفته شود، بسیار سودمند می‌نماید.

باتلاق‌های زندگی

alternative text

آدمی در طول زندگی برنامه‌های گوناگونی برای خود تدارک می‌بیند و تصمیمات مختلفی می‌گیرد. بسیاری از این برنامه‌ها به تبع تغییر شرایط و ذائقه دچار تحول می‌شوند و ای بسا اراده‌ای در جهت عکس تصمیمات پیشین در ما به وجود بیاید. اما به هنگام گرفتن بعضی از این تصمیم‌ها هرگز به ذهن‌مان هم خطور نمی‌کند که روزی مجبور شویم آن‌ها را تغییر دهیم، چه برسد به آن‌که خلافش عمل کنیم. مشیت الهی، بازی روزگار، یا هر آن‌چه که نامش می‌نهید، گاهی چنان به‌جای‌مان تصمیم می‌گیرد که ناگاه چشم باز می‌کنیم و دور و بر را که نگاه می‌کنیم، جز تحیر چیزی باقی نمی‌ماند.
الغرض، روزی که اینجا را پس از دفاع پایان‌نامه ارشد ترک می‌کردم، هرگز گمان نمی‌بردم که این کشور را بازببینم. نتیجه را ببین که حتی فرار به خاور دور هم مانع این نشد که به همین‌جا برگردم و کمینه چهار پنج سال دیگر در خدمت وایکینگ‌ها باشم.

شکر!

استدراج

alternative text

یکی از متداول‌ترین استدلال‌ها در بیچارگی و به راه غلط رفتن ما و خوشبختی و درستی دیگران (بخوانید اروپا، امریکا و کانادا، ژاپن و …) مقایسه وضعیت راحتی زندگی و جامعه‌مان با آن‌ دیگران است. به بیان واضح‌تر، این‌که ما تامین آینده نداریم و تورم بالا داریم و باید در صف بنزین بایستیم و دود بخوریم و … ولی در عوض آن‌ها تامین آینده دارند و توسعه یافته‌تراند و طول عمر بیشتر دارند و خلاصه این‌که زندگی راحت‌تری دارند، به تنهایی نمایانگر این است که آنان در راه درست گام برمی‌دارند و ما اگر عقب‌گرد نداشته باشم، درجا می‌زنیم.
چند روز پیش یک نفر چیزی نشانم داد:

وَلَقَدْ أَرْسَلنَآ إِلَى أُمَمٍ مِّن قَبْلِکَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ
و به یقین ما به سوى امتهایى که پیش از تو بودند [پیامبرانى] فرستادیم و آنان را به تنگى معیشت و بیمارى دچار ساختیم تا به زارى و خاکسارى درآیند
فَلَوْلا إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُواْ وَلَکِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ
پس چرا هنگامى که عذاب ما به آنان رسید تضرع نکردند ولى [حقیقت این است که] دلهایشان سخت‏شده و شیطان آنچه را انجام مى‏دادند برایشان آراسته است
فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُواْ بِمَا أُوتُواْ أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ
پس چون آنچه را که بدان پند داده شده بودند فراموش کردند درهاى هر چیزى [از نعمتها] را بر آنان گشودیم تا هنگامى که به آنچه داده شده بودند شاد گردیدند ناگهان [گریبان] آنان را گرفتیم و یکباره نومید شدند
فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُواْ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
پس ریشه آن گروهى که ستم کردند برکنده شد و ستایش براى خداوند پروردگار جهانیان است
انعام ۴۲-۴۵ ترجمه فولادوند

اولین نتیجه مستقیمی که از این آیات می‌توان گرفت این است که نحوه استدلال کردن بالا – برای من دین‌دار – اگر نگوییم که نادرست باشد، کمینه می‌توان گفت ناقص است. چه بسا مردمی باشند که از نعمت‌های زندگی برخوردار باشند اما روی به سوی تباهی داشته باشند. تباهی آن‌ها هم به این صورت است که وقتی از طرف خدا از آنان قطع امید شد، ابتدا آن‌قدر از نعمت‌های مختلف برخوردار می‌شوند تا شاد و سرمست شوند و ناگهان هنگامی که همه چیز از دستشان می‌رود به کلی ناامید می‌گردند.
نکته جالب این است که این‌جا صحبت از قوم است و نه اشخاص. می‌گوید به یک قوم نعمت‌های فراوان می‌دهیم پس مصداقش ملت‌هایی است که همه آن‌جا احساس برخورداری از مواهب را می‌کنند. وگرنه در همه‌جا همواره بوده‌اند و هستند کسانی که از حق دیگران می‌خورند و از نعمت‌های دنیا بهره‌مند می‌شوند و دیگران فقیر می‌مانند.
آیا آن دیگران ممکن است شامل حال این قضیه شده باشند؟ آیا هم‌اکنون ما در دوران عذاب به سر می‌بریم؟ اگر این‌طور است تضرعی که باید انجام دهیم تا گرفتار نشویم چگونه است؟

 

About Author

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Vestibulum at arcu. Integer et risus. Morbi id tellus. Integer felis. Mauris malesuada, turpis vitae facilisis euismod, dui arcu adipiscing sem, eu vulputate leo ante in lacus. Sed porta accumsan lectus. Aenean ac sem. In consequat tempus velit. Phasellus leo enim, adipiscing a, egestas nec, pretium ut, pede. Mauris sollicitudin diam et mauris. Sed quis enim vel augue egestas lobortis. Etiam tempus ipsum vel neque.

اطلاعات