بایگانی داستان و شرح حال


یه سری مطالب به ذهنم می رسید که نمی دونستم تحت چه عنوانی بنویسمشون. از امروز با عنوان جدید «داستان و شرح حال» این مطالب رو هم می نویسم.

بالاخره از خواب بیدار شدم! عجب خواب مسخره ای بود. نه هر چی من می زدم او می مرد و نه هر چی او می زد من می افتادم. فقط این میخ ها را به نوبت در بدن هم فرو می کردیم. آخرهایش دیگر می دانستم که خوابم، ولی دلم هم نمی خواست که بیدار شوم. شاید به این خاطر که کار بهتری نداشتم که انجام بدهم. شاید هم به این خاطر که زیادتر از حد معمول خوابیده بودم. کرکره ها بسته هستند و ساعت هم جلوی چشمم نیست ولی می دانم که باید نزدیک ظهر باشد. شاید هم از ظهر گذشته باشد. همیشه از آدم هایی که زیاد می خوابند بدم می آمده. حالا خودم زیاد خوابیده ام و نسبت به خودم اصل احساس خوبی ندارم. پس بهتر است باز هم بخوابم.
می خواهم غلتی بزنم و پتو را از روی خودم کنار بزنم، بلکه بالاخره بلند شوم. پتو کنار نمی رود. دست من است که حرکت نمی کند. لعنتی! باز هم خواب رفته. تمام شب را روی این دست خوابیده بودم و الآن اصلا حس ندارد. یک مرتبه این سوال به ذهنم می رسد که اگر این دست هیچ وقت بیدار نشد چه کنم؟ نگاهم را در این اتاق بیست-سی متری که در آن زندگی می کنم می چرخانم. اصلا این دست را برای چه کاری لازم دارم؟ برای اینکه کرکره ها را باز کنم؟ اینجا که همش شب است و تازه اون مختصر ساعات روشنی هوا هم معمولا ابری است و از شب هم بدتر. با این دست می خواهم دستگیره در را بچرخانم و بیرون بروم؟ نه، من چند وقتی هست که بیرون نرفته ام. اصلا کاری با این دنیا ندارم. این دنیا هم کاری با من ندارد. نگاهم به یخچال می رسد. نه، برای باز کردن یخچال هم این دست را لازم ندارم. من گرسنه نیستم. اصلا فکر نکنم دیگر هیچ وقت گرسنه نشوم. این دست هنوز هم خواب است. شاید خواب های بهتری از من می بیند. کاری با او ندارم. چون کاری ندارم که با او انجام دهم.
نارنگی کنار میزم را می بینم. از دیشب مانده. در بین تمام چیزهایی که در این اتاق هستند و شعاع های نوری که از لای کرکره ها وارد می شوند سردی را به روی آن ها می پاشند، رنگ نارنجی گرم این میوه چقدر چشم نواز است. تمنای عجیبی برای خوردن آن در وجودم بیدار می شود! نمی دانم برای این است که بلکه این نارنگی قدری از این گرمایش را به من ببخشد یا اینکه با بلعیدنش، این جنس ناجور را از اتاق حذف کنم. به هر حال من این نارنگی را می خواهم. دستم شروع می کند به مور مور کردن. مثل اینکه کم کم از خواب بیدار می شود. چند ثانیه غیر قابل تحمل را در پیش خواهم داشت. همیشه وقتی دستم خواب می رود اعصابم خورد می شود. نه به خاطر اینکه برای مدتی کوتاه با آن کاری نمی توانم بکنم. بلکه به این خاطر که بیدار شدنش، وقتی که یک مرتبه حس با فشار درون دستم جریان پیدا می کند، برای من غیر قابل تحمل است. ولی مثل اینکه این دفعه فرق می کند. لذت تصور اینکه یک پر نارنگی را لای دندانهایم فشار می دهم و مزه آن دهانم را پر می کند، باعث می شود که نفهمم کی پتو را کنار زده ام و بلند شده ام. در حالی که نارنگی را می خورم کرکره ها را بالا می زنم. مثل اینکه باران می خواهد ببارد. همه چیز در اتاق رنگ باران می گیرد. در یخچال را باز می کنم، نارنگی ها تمام شده اند. لباس می پوشم و دستگیره در را می چرخانم تا بیرون بروم.
باید چند تا نارنگی بخرم…

 

About Author

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Vestibulum at arcu. Integer et risus. Morbi id tellus. Integer felis. Mauris malesuada, turpis vitae facilisis euismod, dui arcu adipiscing sem, eu vulputate leo ante in lacus. Sed porta accumsan lectus. Aenean ac sem. In consequat tempus velit. Phasellus leo enim, adipiscing a, egestas nec, pretium ut, pede. Mauris sollicitudin diam et mauris. Sed quis enim vel augue egestas lobortis. Etiam tempus ipsum vel neque.

اطلاعات