بایگانی ماه آذر, ۱۳۸۵


این پدر گرامی ما یک اخلاقی داره. وقتی احساس می کنه کسی داره بهش زور می گه یا حقش داره خورده می شه یک دفعه می بینی بد فرم عصبانی می شه و اگر عنان کار هم از دست در بره حالا بیا و درستش کن و شر رو بخوابون. بار ها شده که مثلا برای اعتراض به چیزی من باهاش رفتم جایی و به محض اینکه اون یارو شروع کرده به بی ربط جواب دادن به صورت کاملا مشهود دیدم که لحن صحبت پدر ما از حالت محترمانه به یه حالت ترسناک تبدیل شده!!!
اینا رو گفتم تا این رو بگم که احساس می کنم من هم یه جورایی این اخلاق رو به ارث بردم. این که چند بار (که بیشترش هم یا با راننده اتوبوس ها بوده یا با پشت میز نشین های چای خوار)، تا مرض دست به یقه شدن رفتم جلو به کنار اما نکته جالب اینکه که توی یه موردی که این کار رو نکردم نگاه کنید واسم چه اتفاقی افتاد.
امسال برای درست کردن کار سربازی و وثیقه وزارت علوم رو گذاشتن، یک پروسه محیر العقول رو طی کردم. توی یکی از این مراحل (که کارم عملا تمام داشت می شد) می خواستم پذیرش دانشگاهم رو جایگزین کنم. گفتند باید بری پیش کارشناس مربوطه در اداره کارشناسی که تاییدش کنه. ماهم گفتیم بسیار خوب. رفتیم اونجا گفتیم مسئول فلان کشور کیه گفتند اونجاست. رفتیم اونجا دیدیم هیچ کس نبود. از یک خانمی پرسیدیم این بشر کجاست؟ گفت باید همین طرف ها باشه صبر کن الآن می آد. گفتیم بسیار خوب. ما هم همین طور که داشتیم کنار میزش قدم می زدیم و اتاق رو متر می کردیم منتظر بودیم ببینیم آقا کی تشریفشون رو می آرن. در همین حال یه نفر وارداتاق شد و یه نگاه به ما انداخت و سلانه سلانه رفت بالاسر یه میز دیگه و شروع کرد با یه زن دیگه حرف زدن(لفظ محترمانه اش رو به کار بردم). ما هم همینطور منتظر که مسئول این قسمت کی می آد. در همین احوال همون خانم اولی وارد شد و گفت شما که هنوز وایسادی؟ آقای فلانی همونه که اونجا ایستاده دیگه، مگه کارش نداشتی؟ و اشاره کرد به همون آقایی که چند دقیقه پیش وارد شده بود. از اونجایی که ما از این صحنه ها زیاد دیده بودیم و باز از اونجایی که ظرفیت ما بیشتر از این حرفاست گفتیم بسیار خوب ممنون. رفتیم پیش اون آقا و گفتیم ببخشید آقای فلانی؟ ما یه ده دقیقه ای هست که منتظر شما ایم. که برگشت و با یه حالت طلبکار گفت خیلی خوب آقا دیدمت (بچه پررو رو ببین!) الان می آم دیگه. همیشه ما منتظر شما هستیم، یه بار هم شما منتظر ما بشین (چه؟). باز از اونجایی که ما خیلی کظم غیظ داریم گفتیم بسیار خوب و به یه حالتی گردنمون رو انداخیم که یعنی شما راست می گین (فکر کنم از صد تا فحش هم براش بدتر بود) و رفتیم دو باره بالای میزش وایسادن و منتظر شدن. وقتی که بالاخره رضایت دادند و منت بر سر ما نهادند و تشریفشون رو آوردن گفت بله؟ ما هم گفتیم داستان ما اینه و پذیرش رو دادیم بهش. گفت این که مهر نداره. گفتم خوب من چه کار می تونم بکنم این نامه رسمی پذیرش هست که برای من تو پاکت دربسته اومده(حالا پذیرش روی کاغذ سربرگ دار خفن بود و دو تا امضا برای مدیر رشته و coordinator رشته زیرش بود). گفت من نمی دونم، من نمی تونم این رو تایید کنم باید مهر داشته باشه. گفتم آقای عزیز من مهر از کجا بیارم این نامه از دانشگاه برای من اومده. خوب لابد رسمشون نیست مهر بزنن. بعد گشت یه پذیرش دیگه پیدا کرد که مال یه دانشگاه دیگه بود و گفت ببین این مهر داره! (دلیل رو نگاه کن تو رو خدا!). گفتم آقای عزیز این دانشگاه پذیرش هاش اینطوریه دانشگاه بسیار تاپی هم هست و در این کشور رتبه اول هم داره، چطور برای بقیه تایید شده برای من مشکل داره؟ گفتش شما یه پذیرش تایید شده برای من بیار که مهر نداشته باشه من این رو تایید می کنم. (حالا تاییدیه ها داخل پرونده ها گذاشته می شه که پیش خودشون تو اداره بورس و دانشجویان خارج از کشوره و یکی مثل من اصلا بهشون دسترسی نداره. مثلا به خیالش ما رو فرستاد دنبال نخود سیاه.) از شانس ما یکی از بچه ها (مهدی) رو که با ما می خواست بیاد و هم دانشگاهی بودیم بر حسب تصادف اون روز دیدم که اونم دنبال کارش اومده بود (البه اون موقع مهدی نبود و آقای … بود بعدا فهمیدیم مهدی هم زیاده!:) ). باز برحسب تصادف تنستم پیداش کنم و داستان رو گفتم، گفت پرونده ام تو اداره بورسه و آره تایید هم شده. رفتم اداره بورس گفتم فلان کارشناستون گیر داده و گفته اگه راست می گی واسه من یه نمونه تایید شده بیار. مسئول اون اداره بورس هم که آدم خوبی بود و اسمش هم خانم اصفهانی بود قبول کرد و پرونده رو گفت می دم ولی ممکنه گم بشه و اون آقای فلانی که اینو می خواد بگو رسید بده. ما هم دوباره رفتیم پیش اون مردک و گفتیم یه پرونده با تاییدیه پیدا شد، گفتن رسید می خواد. اونم از رو نرفت و یه رسید نوشت منم دو باره برگشتم پرونده رو گرفتم بردم دادم دست یارو که بیا اینم تاییدیه. یه نگاه کرد و بالا و پایین کرد و دید که بعله نامه بدون مهر هست و تایید هم شده که یه دفعه گفت نهههههههه نشد! من گفتم یه دونه بیار که من تایید کرده باشم! این رو خانم شیرازی تایید کرده! آقا ما رو می گی داشتیم با دست چپمون دست راستمون رو کنترل می کردیم که نخوابه تو گوش یارو. گفتم رئیس این اداره کارشناسی کیه؟ گفت خانم شیرازی!!! رفتیم پیش خانم شیرازی اون هم باز آدم خوبی بود گفتیم این بابا اینطوری گفته داره ما رو سر می دوونه. اونم که احتمالا می خواست طرف کارمندش رو زمین نذاره گفت باشه تو برو بهش بگو خانم شیرازی گفته شما تایید کن بنویس دانشگاهش و اینا معتبر است، من امضا می کنم. برگشتیم پیش یارو گفت نخیر من تایید نمی کنم. گفتم شما حرف رئیستم قبول نداری؟ مونده بود که چی بگه گفت تو تعهد بده که یه پذیرش با مهر واسه ما بیاری من تایید می کنم. دیگه کاملا داشت پرت می گفت. من هم هی می گفتم الآن یه حرفی بزنم این یارو کلا رو لج می افته. گفتم وقت نیست من دارم می رم. گفت پس وقتی رفتی اونجا باید بفرستی (یعنی من وقتی اومدم اینجا ثبت نام هم در دانشگاه کردم بعد بگم حالا به من یه پذیرش بدین. لطفا ممهور!). نکته فاجعه اینه که این تعهد رو نوشتم و یارو داخل پرونده ضمیمه کرد و بغل تاییدش هم نوشت با توجه به تعهد تایید می شود. بردم پیش خانم شیرازی گفتم اینجوریه گفت ولش کن همون گواهی ثبت نام که برای ما می فرستی کافیه). ما هم رفتیمو کارمون هم تموم شد.
از اون موقع تا به حال هر مرتبه یاد اون لحظه می افتم و یاد این کارم که صرفا به خاطر ترس از اینکه نکنه اگه اعتراض کنم یارو بدتر لج کنه و کارم اساسی گیر نه، گذاشتم حرف زور بهم بزنن و منم حرف زور رو قبول کردم، اعصابم به هم می ریزه و تا مرز سر درد پیش می رم(جدا می گم) و حتی شده شب که رفتم تو رخت خواب تا دو ساعت خوابم نبرده. هی با خودم سناریوهای مختلف رو مرور می کردم که مثلا می رم ایران سروقتش یه کشیده می خوابونم تو گوشش و این مهملات!!!
می دونم چیزایی مثل نفرت و کینه اثر خوبی توی روح آدم نداره و به خصوص یه همچین موردی که گذشته رو دیگه واقعا باید فراموش کرد، اما لازمه اش در واقع بخشیدن از نظر عاطفی هست. در این صورته که می تونی از نظر ذهنی هم فراموش کنی. تو این جور امتحانات هست که باید ببینی آموزه های اخلاقی مثل بدی دیگران رو ببخش رو فراموش کن رو فقط در حرف قبول داری یا به عمل هم بهشون پایبندی.

حق آقای رئیس جمهور


امروز رئیس جمهور رفته بود دانشگاه امیرکبیر. به واسطه اینترنت فیلتر نشده اینجا و به لطف دوستانی امیرکبیری در جریان ماوقع قرار گرفتم. ظاهرا تعدادی از دانشجویان(که ظاهرا جزو معدود دانشجویان امیرکبیری حاضر در مراسم بودن) شعارهایی دادند و ترقه ترکوندند و عکسش رو هم آتش زدند. راستش رو اگه بخوام بگم وقتی خبرش رو دیدم خیلی خوشحال شدم و گفتم حقشه.
اما دو تا نکته: هر چند که می شه گفت من مخالف عملکرد و طرز تفکر جریانی هستم که حاکم کرده و طی این مدتی که سر کار بوده به نظرم هر هفته یک حرفی زده و کاری کرده که باعث بدبختی و سرافکندگی من به عنوان یه ایرانی شده، ولی اولا هر چی باشه در حال حاضر رئیس جمهور مملکته. رئیس جمهوری که طی یک انتخابات تا حدی آزاد انتخاب شده. به نظرم اگر برای خودش به عنوان یک آدم احترامی نمی خواهیم قائل بشیم(فرض کنیم ین کار اخلاقا درسته)، برای ریاست جمهوری به عنوان جایگاه باید شانی قائل شد. همونطور که در یک خانواده اگر پدر آدم بد و فاسدی هم باشه باز هم خیلی وقت ها به صورت ظاهری هم که شده جایگاهش رو حفظ می کنیم. شخصا عقیده دارم باید بشه به راحتی در روزنامه ها و مجلات و رسانه ها هر جور حرفی زد و انتقادی کرد و فحشی داد. اما اینکه بری تو سخنرانی رئیس جمهور مملکت خودت که مردم خودت انتخابش کردن و ترقه بزنی و عکسش رو آتیش بزنی و وسط سخنرانیش فحش بدی هیچ توجیهی برای اشخاصی که طرفدار دموکراسی و آزادی بیان هستند نداره.
دوم اینکه من آخرش نفهمیدم چطوریه که تا چند سال پیش که جای این دو گروه عوض بود و اینایی که الآن جلسه به هم می زدند اون موق صاحب مجلس بودند، به طرف مقابل شون می گفتن خشونت طلب و گروه فشار و بی منطق، اما الآن که خودشون این کارها رو می کنند حق طبیعیشونه؟

و نکته تکراری آخر: اگر داستان شان ریاست جمهوری رو بذاریم کنار و زشتی کار اونایی که شلوغ کردند رو بی خیال شیم، به نظرم با توجه به ظلمی که تو این چند وقت به دانشجوها شده اعم از زندانی کردن و محرومیت از تحصیل و ستاره دار شدن و … که خیلی هاش مسئولش همین رئیس جمهور و آدم های زیر دستش بودن متاسفانه به این نتیجه می رسم که «حقش بود».

آدم های یخ


اول: جدا محیط زنگی آدم روی روح و روانش تاثیر می ذاره. مناظری که می بینی، صداهایی که می شنوی، کتاب هایی که می خونی تاثیر روت دارن و می تونن تو رو شکل خودشون کنن. اگر بتونی اون ها رو مدیریت کنی می تونی حالت دل به خواه خودت رو خودت بسازی . مثلا با انتخاب موسیقی که تو رو به یه حالت دیگه ببره و نه اینکه مناسب حال الآنت باشه. قبلا در این مورد یه بحثی با رفیق مدد کرده بودم که اساسا این روش جواب می ده یا نه.
دوم: مطلبی که می خوام بگم در مورد آدم های اینجاست. مردم اسکاندیناوی یه سری خصوصیات داشتن و دارن که وقتی می آی اینجا و آب و هوا و محیط طبیعی زندگی و آفتاب و بقیه چیزاشون رو می بینی، کاملا متوجه می شی که روحیاتشون چقدر شبیه محیط زندگیشونه. به عنوان نمونه سوئد یک کشوری هست تقریبا به صورت یه دشت بزرگ، دو ماه از سال بیشتر تابستون نداره و بقیه سال هم هوا نسبتا سرده. تو این موقع های سال شش هفت ساعت بیشتر روز نداره و روزش هم هوا اکثرا ابری هست و عملا آفتابی نمی بینی. به صورت سنتی هم مردمش قبل از صنعتی شدن مزرعه دار هایی بودن که تو مزرعه های خودشون با فاصله های زیاد از هم زندگی می کردن و عملا کاری به کار هم نداشتن. در نتیجه آدم هایی شدن آروم، خونسرد و حتی تا چند وقت پیش معروف به پخمه. فکر کنم نظام سیاسی شونم که بیشتر به سوسیالیسم نزدیکه بیشتر از اینکه به خاطر نزدیکی به شوروی سابق و بلوک شرق باشه، به این خاطره که اساسا حال و حوصله برتری جویی (اقتصادی و سیاسی) و زندگی چالشی آمریکایی رو نداشتن. نه اینکه آدم های فرشته ای بودن. الآن هم که اکثرا تو دموکراسی اول هستند و کمترین میزان فساد مالی رو در دنیا دارن فکر کنم به این خاطر باشه که شکل این حرفا نیستن!!! حداقل می تونم بگم این پارامترها توی توسعه شون به این شیوه موثر بوده یا به عبارت بهتر اون کسانی که تصمیم به توسعه یافته شدن این کشورها گرفتن، نظام و راه درستی رو بر اساس روحیات و شرایط بومی خودشون در نظر گرفتن.
سوم: با این بند و بساط جهانی شدن و این تفکر که همه آدم ها باید یه سری چیز رو ببینن و یه جور فکر کنن و … ظاهرا اخلاق آدم های اینجا هم طی سالیان اخیر فرق کرده. این طور که من دستگیرم شده مقدار زیادیش هم آگاهانه بوده. شکل زندگی و نوع تفریحاتی که مردمش الآن دارن، ساعت های استراحت تقریبا اجباری که کار رو تعطیل می کنن و می شینن قهوه می خورن و با هم حرف می زنن(بهش می گن فیکا)، میزان مهاجرپذیری که داشتن و آدم های مختلفی از فرهنگ های مختلف رو که تو کشورشون راه دادن و همه و همه نشون می ده کاملا فکر شده خواستن و تونستن خودشون رو با تغییر محیط زندگیشون تغییر بدن. الآن توی کار گروهی کردن بسیار عالی عمل می کنن طوری که از قویترین کشورهای صنعتی دنیا به خصوص در صنایع خاص هستند، نه تنها پخمه نیستن بلکه با پرسوختگی تمام به دو تا دشمن هم همزمان اسلحه می فروشن.
آدم های متفکر یعنی این، از ویژگی های خوبشون استفاده می کنن و با تغییر محیطشون ویژگی های بدشون رو اصلاح می کنن.

یه فرمول خیلی خیلی ساده

چه بخوای چه نخوای وقتی میای اینور آب شروع به مقایسه وضع خودت با این مو بورها می کنی و بلافاصله رگ ایرانی بودنت گل می کنه و شروع می کنی به اعلام راه حل و دوای درد مشکلات مملکت که البته نظراتت کاملا درست هستند و بقیه شعور درک تراوشات ذهن خلاق تو رو ندارن و به همین خاطر مستحق همین هستند که تو فلاکت و بدبختی بمونن تا بلکه روزی آدم شن و به حرف تو برسن!
این مشکل جدیدی البته نیست و از دوران قاجار که اولین افراد ظاهرا روشنفکر ما رفتند و برگشتند تا به امروز هر کی یه تفاوتی دیده و هر کی یه نسخه ای هم پیچیده. از اونجایی هم که من خودم رو یه ایرانی کامل می دونم و هیچ چیم هم از این آدم های به اصطلاح روشنفکر (!) کمتر نیست از این به بعد من هم در این وادی هر چی دیدم و شنیدم و به ذهنم رسید می نویسم.
ساده ترین تفاوتی که اینجا میبینی از یک فرمول ساده به دست می آد:«وقتی اون مشکل رو می بینی، حلش کن». بله، همین. به همین سادگی! باور نمی کنید که تو همین مورد ما چقدر فرق داریم با ممالک پیشرفته؟
اینجا رسم بر اینه که وقتی برات مشکلی پیش می آد(که از اونجایی که اینجا بهشت نیست مشکل هم برات پیش می آد) و یا جایی کارشون رو اشتباه انجام دادن و بهشون رجوع می کنی سعی می کنن مشکلت رو حل کنن. اگر مشکل از اون ها بود سعی می کنن مشکل سیستم خودشون رو حل بکنن و از تو عذرخواهی هم می کنن و اگر مشکل از جای دیگه بود به اونجای دیگه می گن که مشکل رو حل کنه و می تونید کاملا لمس کنید که واقعا مسئله ای که داشتید داره حل می شه. این خودش علاوه بر حل مشکلاتت که نتیجه اولیه اش هست، رضایتمندی تو از سیستم رو هم به همراه داره. در ایران وقتی به اداره ای رجوع می کنید و مشکلی دارید چی می گن؟ «آقا جون این دیگه مشکل خودته» اگر اشکال از اون هاست که اصولا سیستم با اشکالش حفظ بشه بهتر از اینه که مشکل تو حل بشه. اگر هم اشکال از جای دیگه باشه که خدا می دونه به خاطر گرفتن وقت چای خوردن طرف چه چیزی در انتظارته.
البته این شاید یه مثال کوچیک باشه که یه خورده هم پیازداغش رو زیاد کردم ولی وقت نگاه می کنی این نوع طرز برخورد با یه «مشکل» با طرز برخورد ما کاملا متفاوته. این رویه از کار تیمی بگیر تا روش تحقیق علمی تا اداره مملکتشون تا قانونگذاریشون کاملا مشهوده. اما برای ما انگار به صورت پیش فرض تنظیم شده که همه چیز همین جوری که هست خوبه و حداکثر تلاشت رو بکن که وضع موجود حفظ بشه تا منافعت در خطر نیفته. از یک سوپوری که وظیفه نظافت یه خیابون رو داره و داری بهش یه پیشنهادی می دی تا برسه به مدیرانی که داری مشکلات سازمان زیر دستونو بهشون گوشزد می کنی. آدم از این لجش می گیره همه می دونن مشکل هست و همه هم می دونن حل مشکل چیز خوبیه و خیلی وقت ها حتی همه راه حلش رو هم می دونن (که هیچ کشور دیگه ای با این مشخصات در عالم نخواهید یافت) اما باز هم همون آش هست و همون کاسه.
چرا اینجوریه؟ نمی دونم.

سوادت نمی رسه، بی خیال!

من نمی دونم اینجا چرا اینطوریه؟ مخ آدم تعطیل می شه. حداقل مخ من که تعطیل شده. ایران که بودیم هر جایی چهار تا حرف می شنیدیم، با دو نفر جر و بحث می کردیم، کتاب فروشی سری می زدیم، یه فیلم درست حسابی سینما می دیدیم، ساز استادی گوش می کردیم، نتیجه اش این می شد که هر از گاهی یه چیزی می اومد که بنویسیم. اینجا از وقتی که اومدیم هی منتظر می شیم خبری بشه چیز به درد بخوری بیاد یه مطلبی تو این وبلاگ بنویسیم می بینم خبری نیست که نیست. در نتیجه از امروز تصمیم گرفتم فیتیله رو یه خورده بکشم پایین تر، لااقل در حد دفترچه خاطرات هم که شده هفته ای یکی دو تا پست داشته باشم. اگر این هم جواب نداد، اجبارا باید تا اطلاع ثانی در وبلاگ رو گل گرفت. ادبیات هم از این به بعد کاملا کوچه بازاری، فعل ها شکسته زبون نوشتن کاملا محاوره ای می شه.

 

About Author

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Vestibulum at arcu. Integer et risus. Morbi id tellus. Integer felis. Mauris malesuada, turpis vitae facilisis euismod, dui arcu adipiscing sem, eu vulputate leo ante in lacus. Sed porta accumsan lectus. Aenean ac sem. In consequat tempus velit. Phasellus leo enim, adipiscing a, egestas nec, pretium ut, pede. Mauris sollicitudin diam et mauris. Sed quis enim vel augue egestas lobortis. Etiam tempus ipsum vel neque.

اطلاعات