پست شده در ۱۳۸۵ ذیل هر آیینه مزخرفات |
۲۶
دی

نقل است که دین برای بنی بشر چون سیستم عامل است برای کامپیوتر.
سیستم عامل در بدایت کار کامپیوتر چون روح در او می دمد، به او گوید چه داری و از جمله سخت افزارها چه بهره برده ایی. او را به خود می شناساند و به او می گوید چه باید بکنی و مطلوب چیست. دین نیز از بهر انسان اینگونه است، به بشر خودش را می شناساند و مبدا و معاد به او می نمایاند و او را گوید که چه داری و به کجا باید بروی.
سیستم عامل خود جمله فواید نرم افزاری چون مکاتبه و مراسله(ورد و آوت لوک) و لهو و لعب(بازی و گیم و مدیا پلر) و طراحی (فتوشاپ) و … ندارد بلکه بستری فراهم آورد تا دیگر نرم افزارها در آن جای گیرند. دین نیز شامل فیزک و علم کیمیا (شیمی) و تدبیر منزل(اقتصاد) و سیاست و اجتماعیت نشود، بلکه راه می نمایاند تا جمله این علوم بر آن سبیل روند که غیر از آن خطا باشد.
ناآگاهان چون با کامپیوتر فقط چت کرده و تایپ می کنند چون از آن ها در باب سیستم عامل پرسی، جواب دهند من سیستم عامل ندارم که به کارم نیاید. ما را یاهو مسنجر و ورد بس است. حال آنکه خود از سیستم عامل بهره می برند و آن ها را بر آن وقوف نیست. و چون آن ها را بر سیستم عامل وقوف نباشد، هر چه بر آنان عرضه شود بی تحقیق می پذیرند و چه بسی عیب که از این رهگذر گریبان آن ها گیرد. از ناآگاهان در باب دین و اخلاقیات و عمل نیکشان نیز چون پرسی گویند ما را دینی نیست و ما قلاده بر گردن خویش نمی نهیم. هر آنچه از نظر ما مورد پسند آید همان گونه می کنیم و همان راه می رویم. حال آنکه تشخیص نیکی و پلیدی را یا خود از دین آموخته اند و یا از پدرانشان و یا پدران پدرانشان که دیندار بوده اند آموخته اند و خود از آن غافل گشته اند و یا آنکه دین و آیین و مطلوب دیگری بر آن ها عرضه شده و آن را پذیرفته اند بی آنکه آن ها بر آن علم باشد. و چه بسیار آیین ها که ابناء بشر را از ره سر منزل مقصود باز داشته اند.
چنانکه فن آوری پیشرفت کند و ابزارهای جدید برای کامپیوتر عرضه گردد و جمله سخت افزارها و پورت ها و وسایل جانبی و تکنولوژی های شبکه و اقسام پلتفرم و غیره پا به عرصه وجود گذارند، بر متولیان عرضه سیستم عامل است که آن را به روز کرده و امکانات جدید بر آن بیفزایند تا کاربران از جمله مواهب خیر بهره مند گردند و در پی دیگر سیستم عامل ها که فقط ظاهر آراسته اند و در باطن هیچ ندارند نروند و اگر از جمله سخت افزار ها و نرم افزارها و تکنولوژی ها چیزی باشد که فی النفسه آن را مضر تشخیص دادند و صلاح بر آن دادند که آن را ساپورت نکنند، ماوقع را برای کاربران خویش نیک تشریح کنند و اگر آن ها را واقعا نیازی به آن باشد، جاگزین عرضه کنند. بر متولیان دین که جمله عالمان و جماعت منورالفکر باشد نیز فرض است که دین خدا را حسب احوال روز، جامه نو بر تن کنند و آن را بر مومنین چنان عرضه دارند که با مقتضیات زمانه سازگار باشد تا امت خدا متفرق نگردند و بر ریسمان الهی چنگ زنند. و اگر برای بشر چیز آورده شده که صلاح انسان در آن نباشد، مخاطرات و مضرات آن را متذکر شوند و راه نیک به آن ها بنمایانند.
غرض از این تمثیل و مقایست جز بر نمایاندن طریق ارجح نبود. عاقلان و اهل خرد جان کلام گرفته و در اصلاح ممارست می ورزند و جاهلان اندر مثل مناقشه و مجادله کنند.
والسلام
پست شده در ۱۳۸۵ ذیل کامپیوتر |
۲۲
دی

یکی از بچه ها اینجا هست که یه کم آدم بدبینی هست. بدبین شاید واژه مناسبی نباشه بهتره بگم تئوری توطئه رو هم همیشه در امور زندگیش لحاظ می کنه. چند مرتبه در حال بحث که به گوگل و نحوه عملکردش رسیدیم گفت که به این گوگل و کارهاش مشکوک هست. یکی از دلایلش هم این بود که تو یه پروژه ای مثل اورکات چقدر ساده نه تنها دوستانت و علاقه هات (با توجه به اینکه عضو چه community هایی هستی) بلکه دوستان دوست هات و حتی اینکه دو تا آدم مختلف چگونه و از چه طریقی به هم مرتبط می شن رو اطلاعتش رو داره. البته این بحث رو من چند بار هم قبلا در مورد اورکات شنیده بودم ولی امروز دوباره ;که نگاه می کردم به نظرم می رسید توی همه پروژه های گوگل ردپای یه طرز تفکری رو می شه دید (یا حداقل اگر هم واقعا اینگونه نیست، می شه چسبوند!). بیان ساده اش این می شه: گوگل با ابزارهای عمدتا مجانیش کاری می کنه که تو ترغیب شی اطلاعات خودت و حتی اطلاعات شخصی خودت رو به روشی کاملا سازمندهی شده در اختیارش بگذاری. با استفاده از gmail تاریخچه ی از تمام مکاتبات شخص در اختیار گوگل قرار می گیره و با توجه به فضایی هم که در اختیار هست هیچ وقت پاک نمی شن. با استفاده از نوارابزار (toolbar) گوگل حتی سایت هایی که سر زدی و مورد بازبینی قراردادی به گوگل فرستاده می شن. قرارهای ملاقات و کارهای این هفته ات رو که می خوای انجام بدی در google calendar ثبت می کنی. عقاید و اعتقاداتت رو در blogger می نویسی. حتی اگر قبلا جایی بودی و عکسی از خودت روی هاردت هست که خودتم یادت رفته، picasa برات می گرده و پیداش می کنه و به راحتی می تونی از توی همون نرم افزار در google photos آپلودش کنی. برای اسناد متنی و sheetهای کاری excel هم سرویس google docs & spreedsheets در نظر گرفته شده تا اون ها رو هم در اختیار گوگل عزیز قرار بدی تا برات دسته بندی و مرتب کنه! این اواخر هم که google desktop آمده تا اگر خدایی نکرده روی هاردت توی سوراخ سمبه ای چیزی قایم شده بود برات سرچ کنه و index کنه. البته می دونیم که این گوگل دسکتاپ یه پاش آنلاینه و یه پاش آفلاین بنابراین دیتای شخصی شما و گوگل و این حرفا نداره که! به این لیست google talk و google persoalized homepage و چندین پروژه آزمایشگاهی دیگه ای که تو راهند رو اضافه کنید. تازه می گن سیستم عامل هم می خواد بده بیرون!
ولی اگر با عینک بدبینی به این قضیه نگاه نکنیم هوشمندی عجیبی پشت این قضیه هست که به زیبایی تمام داره به ما می گه بیایید من به شما کمک می کنم تمام اطلاعات زندگیتون رو ثبت کنید تا من اون ها رو به اضافه اطلاعات دیگری که احتمالا به دردتون می خوره، به صورت طبقه بندی شده و منظم هر وقت که بخواهید در اختیارتون بذارم!
پی نوشت: حتی اگر رسما از طرف گوگل می اومدن به من می گفتن آقا نیت ما اینه که اطلاعات شخصی مردم رو جمع آوری کنیم و اصلا همون فکر بدی که شما در مورد ما می کنی درست هست، حالا بگو حاضری این سرویس ها رو در اختیارت بذاریم؟ من شاید باز هم می گفتم آره!
پست شده در ۱۳۸۵ ذیل دیده ها و شنیده ها |
۲۱
دی

وسط چت با رفیق مدد بودیم که ییهو یه لینک playlistی از آهنگ ها رو داد. دو تا رفت جلو رسید به یه بازسازی آهنگی که اگر اهل این بازی های دستی tetris بوده باشین حتما شنیدینش.
پست شده در ۱۳۸۵ ذیل عقايد و نظرات |
۱۸
دی

اول: قبلا یه مطلبی نوشته بودم با عنوان آنگاه که مفاهیم را درک نمی کنیم و در اون مطلب یه جورایی گفته بودم که خیلی وقت ها در عمل چیزی رو که حرفش رو می زنیم عمل نمی کنیم و توجیهش می کنیم.
دوم: از وقتی اومدم اینجا اصلا نتونستم ارتباطم رو با حال و هوا و فضای ایران کم کنم. حتما چند بار در روز به سایت های خبری و عالم مجازی ایرانی سر می زدم (کاری که در ایران کمتر از این می کردم)، بعضی برنامه های تلویزیون ایران رو مثل بعضی فوتبال ها مستقیم نگاه می کنم و از اون مهمتر سریال های ایرانی و فیلم های سینمایی ایرانی رو به مدد سایت های iranproud و arianworld با جدیت(!) دنبال می کنم.
سوم: ایران که بودم وقتی می دیدم کسی از این دست فروش های کنار خیابون که فیلم های سینمایی به خصوص ایرانی رو حتی اون هایی که رو پرده بودن رو می خره کلی باهاش بحث و دعوا می کردم. هی می گفتیم باباجان این کاری که شما ها می کنید به خاک سیاه نشوندن این سینمای مملکتت هست، با این کارها فردا همین چهار تا فیلم هم ساخته نمی شه و باید در سینمای ایران رو گل گرفت و این بحث ها. شروع می کریم به فلسفه بافتن که اگر در مملکتی مردمش به فرهنگ و هنر احترام بذارن و براش خرج کنن، فرهنگ و هنر اون مملکت می تونه به حیاتش ادامه بده و از این حرف ها. اون ها هم مدام می گفتن نخیر، اگر می خواستند خوب جمعش می کردن انگار خود تهیه کننده اومده بساط پهن کرده کنار خیابون)، تو اگه ناراحتی نبین، پس چطور خودت ین همه نرم افزار و فیلم خارجی میبینی اشکال نداره و خلاصه از ما دلیل و برهان آوردن و از اون ها انکار. حالا باز برای فیلم های سانسور یا توقیف شده یا فیلم هایی که هیچ وقت پخش نمی شدند مثل «مارمولک» و فیلم «ده» کیارستمی آدم یه دلیلی موجه می تونه بتراشه. یا مثلا برای فیلم ها و نرم افزارهای خارجی می تونه بگه که خوب نماینده فروشش تو ایران نیست و یا اون ها هم کلی پول های ما رو خوردن و این جور مباحث وجدان راحت کن رو پیش بکشه. اما واقعا در مورد یه اثر هنری تو سیمای ایران یا بازار موسیقی یا کتاب که واقعا ناشرها و تهیه کننده هاش با بدبختی اون ها رو می سازن و تهیه می کنن و فقط برای خود ما هست آدم نمی تونه راحت هر طوری که خواست برخورد کنه.
حالا برنامه های تلویزیونی ایرادی نداره ولی در مورد فیلم هایی که اینجا از این سایت ها دانلود می کنم و می بینم یک مقدار با خودم مشکل دارم. خوب از اونجایی که ما صنعت سینمای جهانی نداریم، نمی تونی انتظار داشته باشی که در هر جای دنیا از از استرالیا رفته تا آرژاتین و از ژاپن گرفته تا افریقای جنوبی، اراده کنی و بری سر کوچه بگی من آخرین فیلم حاتمی کیا رو می خوام. بنابراین گاهی اوقات تنها راه دسترسی از طریق اینترنت و دانلود و کپی از دوستان هست. در نتیجه یا باید قید این فیلم ایرانی دیدن رو بزنی یا اینکه از همین راه ها فیلم ها رو به دست بیاری. من هم اینجا کمابیش این مشکل رو دارم. اینترنت پهن باند هم زیر دستمون هست همینطور داریم دانلود می کنیم. تازه سفارش هم جدیدا قبول کردم که بهم گفتن این ها رو هم دانلود کن ایران می آی واسه من بیار.
اونوقت تازه باز هم فکر می کنم آدم خوبی هستم.
پی نوشت: هر کی ندونه خیال می کنه حالا این فیلم های ایرانی عجب آثار هنری باید باشند که این بابا این همه داره راجع بهشون بحث می کنه. باید عرض کنم به عقیده شخص خود من تعداد فیلم های ایرانی که ارزش دیدن رو دارند (یعنی اگر ندیدید واقعا چیزی رو از دست دادید) از نمونه های هالیوودشون اگر بیشتر نباشه خیلی هم کمتر نیست. نمی دون نسبت به هالیوود دیدم تاریکه یا اینکه فیلم های ایرانی رو الکی گنده می کنم ولی نظرم واقعا اینه.
پست شده در ۱۳۸۵ ذیل داستان و شرح حال |
۱۴
دی

یه سری مطالب به ذهنم می رسید که نمی دونستم تحت چه عنوانی بنویسمشون. از امروز با عنوان جدید «داستان و شرح حال» این مطالب رو هم می نویسم.
بالاخره از خواب بیدار شدم! عجب خواب مسخره ای بود. نه هر چی من می زدم او می مرد و نه هر چی او می زد من می افتادم. فقط این میخ ها را به نوبت در بدن هم فرو می کردیم. آخرهایش دیگر می دانستم که خوابم، ولی دلم هم نمی خواست که بیدار شوم. شاید به این خاطر که کار بهتری نداشتم که انجام بدهم. شاید هم به این خاطر که زیادتر از حد معمول خوابیده بودم. کرکره ها بسته هستند و ساعت هم جلوی چشمم نیست ولی می دانم که باید نزدیک ظهر باشد. شاید هم از ظهر گذشته باشد. همیشه از آدم هایی که زیاد می خوابند بدم می آمده. حالا خودم زیاد خوابیده ام و نسبت به خودم اصل احساس خوبی ندارم. پس بهتر است باز هم بخوابم.
می خواهم غلتی بزنم و پتو را از روی خودم کنار بزنم، بلکه بالاخره بلند شوم. پتو کنار نمی رود. دست من است که حرکت نمی کند. لعنتی! باز هم خواب رفته. تمام شب را روی این دست خوابیده بودم و الآن اصلا حس ندارد. یک مرتبه این سوال به ذهنم می رسد که اگر این دست هیچ وقت بیدار نشد چه کنم؟ نگاهم را در این اتاق بیست-سی متری که در آن زندگی می کنم می چرخانم. اصلا این دست را برای چه کاری لازم دارم؟ برای اینکه کرکره ها را باز کنم؟ اینجا که همش شب است و تازه اون مختصر ساعات روشنی هوا هم معمولا ابری است و از شب هم بدتر. با این دست می خواهم دستگیره در را بچرخانم و بیرون بروم؟ نه، من چند وقتی هست که بیرون نرفته ام. اصلا کاری با این دنیا ندارم. این دنیا هم کاری با من ندارد. نگاهم به یخچال می رسد. نه، برای باز کردن یخچال هم این دست را لازم ندارم. من گرسنه نیستم. اصلا فکر نکنم دیگر هیچ وقت گرسنه نشوم. این دست هنوز هم خواب است. شاید خواب های بهتری از من می بیند. کاری با او ندارم. چون کاری ندارم که با او انجام دهم.
نارنگی کنار میزم را می بینم. از دیشب مانده. در بین تمام چیزهایی که در این اتاق هستند و شعاع های نوری که از لای کرکره ها وارد می شوند سردی را به روی آن ها می پاشند، رنگ نارنجی گرم این میوه چقدر چشم نواز است. تمنای عجیبی برای خوردن آن در وجودم بیدار می شود! نمی دانم برای این است که بلکه این نارنگی قدری از این گرمایش را به من ببخشد یا اینکه با بلعیدنش، این جنس ناجور را از اتاق حذف کنم. به هر حال من این نارنگی را می خواهم. دستم شروع می کند به مور مور کردن. مثل اینکه کم کم از خواب بیدار می شود. چند ثانیه غیر قابل تحمل را در پیش خواهم داشت. همیشه وقتی دستم خواب می رود اعصابم خورد می شود. نه به خاطر اینکه برای مدتی کوتاه با آن کاری نمی توانم بکنم. بلکه به این خاطر که بیدار شدنش، وقتی که یک مرتبه حس با فشار درون دستم جریان پیدا می کند، برای من غیر قابل تحمل است. ولی مثل اینکه این دفعه فرق می کند. لذت تصور اینکه یک پر نارنگی را لای دندانهایم فشار می دهم و مزه آن دهانم را پر می کند، باعث می شود که نفهمم کی پتو را کنار زده ام و بلند شده ام. در حالی که نارنگی را می خورم کرکره ها را بالا می زنم. مثل اینکه باران می خواهد ببارد. همه چیز در اتاق رنگ باران می گیرد. در یخچال را باز می کنم، نارنگی ها تمام شده اند. لباس می پوشم و دستگیره در را می چرخانم تا بیرون بروم.
باید چند تا نارنگی بخرم…
پست شده در ۱۳۸۵ ذیل هر آیینه مزخرفات |
۸
دی
نمی دونم چقدر درسته ولی اگر راست باشه جدا باید یه فکر اساسی به حال خودم بکنم!

پست شده در ۱۳۸۵ ذیل هر آیینه مزخرفات |
۲
دی

توضیح نمی دم فقط می گم قسمت فارسی بازی ظاهرا از اینجا شروع شده و از این طریق به من رسیده.
اما پنج نکته:
۱) با هر کی صحبت می کنم در برخوردهای اول تا حدی سعی می کنم مثل خودش باشم. چه در رفتار چه در موضوع حرف زدن و چه در باورها. در نتیجه با مدت کوتاهی مجالست با من فکر نمی کنم کسی بتونه به علائق و عقائد من پی ببره.
۲) یه موتور شبیه ساز بسیار قوی داخل من وجود داره که خیلی وقت ها که می خوام یه کاری انجام بدم، حرفی بزنم یا … اون شرایط رو بارها و بارها تا حد دیوانه واری شبیه سازی می کنم و راه های مختلف رو امتحان می کنم. بنابراین اگر دارم به یه نفر مودبانه و با احترام جمله ای رو می گم شاید از اول می خواستم به جاش بهش فحش بدم و باهاش دست به یقه بشم.
۳) از بادنجان و کدو به شدت متنفرم. در بچگی هردوتاشونو دوست داشتم. هون موقع ها یه دندون تو سقف دهنم در اومده بود که رفتم کشیدمش. دکتر گفت چیزی که دونه ریز داره نخور. همون روز یا فرداش اتفاقا مادربزرگ بادنجان درست کرده بود تا اومدم بخورم گفتند نهههه! بادنجان دونه ریز داره. اینقدر بهم برخورد که از همون روز یکی از اصول ثابت زندگیم بادنجان نخوردن شد. کدو هم به دلیل شباهتش به بادنجان به همون سرنوشت دچار شد.
۴) اخلاقی دارم که هر وقت بهش فکر می کنم یاد کلاغ می افتم. هر چیز آشغال و بنجلی رو به تصور اینکه روزی ممکنه جایی به درد بخوره نگه می دارم. به همین خاطر اتاقم معمولا پر از آت و آشغالای ریز و درشتیه که به هیچ دردی نمی خورن ولی نسبت بهشون وابستگی عاطفی پیدا کردم!
۵) از آدم هایی که حوصله بحث کردن در مورد مباحث مختلف و فکر کردن و عمیق شدن توی اون ها رو ندارن خوشم نمی آد.
زیاد اهل دیدن و خوندن و لینک دادن نیستم بنابراین فقط می تونم از دیوانه دل است، پام بر بند چه سود، MVB’s Closet، شهر قصه، یادداشت های کسی که نه مغز بود و نه فرار کرد و رضا دعوت کنم.