بایگانی ماه تیر, ۱۳۸۶

alternative text
در رشته ای که من درس خواندم یعنی مهندسی برق به ویژه شاخه الکترونیک حداقل بین آدم هایی که دیده ام یک جبهه گیری و تقابل وجود دارد. نمی دانم در رشته های فنی دیگر هم همین مشکل هست یا خیر. شاید از دید کلی تر مشابه این رفتار در همه عرصه های زندگی ما وجود داشته باشد. اما ظاهرا در این نقطه به این شکل قابلیت نمود بیشتری دارد.
نکته این است که در برق یک سری واحد درسی دانشگاهی مانند الکترونیک۱ و ۲، مدار منطقی و میکروپروسسور و به طور کلی یک سری مطالب علمی داریم و همچنین مشخصات قطعات و آی سی های مختلف که در منابعی مانند اینترنت موجود اند. از طرفی دیگر یک ضلع جنوبی خیابان جمهوری را داریم، آن هم فقط از حوالی تقاطع خیابان حافظ تا خیابان سی تیر که می توان با تقریب خوبی گفت کل بازار و موجودی قطعات الکترونیک ماست از نظر تنوع و نیز یک سری مهارت مانند طراحی فیبر مدارچاپی و لحیم کاری و موارد عملی از این قبیل. همه یا حداقل همه کسانی که وارد دانشگاه می شوند با واحد های درسی و مشخصات آی سی ها و … آشنایی پیدا می کنند اما بخشی از این افراد به واسطه روحیه خاصی که دارند و یا موقعیت ویژه ای که به واسطه اقبالشان برایشان پیش می آید(مثل داشتن یک آشنا در این زمینه) در زمینه عملی و ساخت مدارات و انجام پروژه ها به شکل عملی فعالیت خوب و جدی می کنند و به این مهارت تسلط می یابند. اما دعوا از اینجا شروع می شود که آنان که در حوزه عملی کاری کرده اند شروع به محکوم کردن بقیه می کنند که اینان مشتی آدم تئوری هستند که فقط هنر نمره آوردن را دارند و عرضه انجام یک پروژه عملی ساده را هم ندارند. جدا از اینکه اصولا اگر حرف این دسته حق هم باشد آیا آنان حق سرزنش بقیه را که شاید نهایت تقصیرشان قربانی یک سیستم آموزش غلط بودن است، دارند یا خیر می خواهم به رفتار و خود سرزنش کنندگان اشاره ای بکنم. بخشی از این افراد اساسا شاید در موقعیت گفتن این حرف نباشند. عجیب است که گاهی صرف بستن یک مدار چراغ چشمک زن! ساده این اعتماد به نفس را در آنان ایجاد می کند که اینگونه حساب خود را از بقیه سوا کنند. اما بخش ماجرا که تکیه صحبت من هم روی آن است، این است که عده ای از آن طرف هم پیدا می شوند که این دسته را قبول ندارند! صحبت آن ها هم این است که با دانستن اینکه از فلان دسته قطعات الکترونیکی چه چیزی در بازار موجود است یا چه چیزی را باید از کجای بازار تهیه کنی و یا اینکه در طراحی فیبر مدار چاپی (که این دسته آن را نقاشی کردن می دانند) و لحیم کاری وارد باشی نهایتا یک تکنسین خوب می شوی و نه یک شخصیت علمی. از این چیزها نه مقاله ای استخراج می شود و نه معنی مهندسی برق این است. حتما می توانید حدس بزنید که دیالوگ های احتمالی که هنگام دعوا سر این بحث رد و بدل شده و می شود حول چه چیزهایی می چرخند و لازم به ذکر نیست که اشاره کنم بحث ها و منطق ها بسیار شبیه صحبت هایی از قبیل اینکه استقلال بهتر است یا پرسپولیس می شود.
مسلما هم افراد دسته اول خود می دانند که تئوری خشک و خالی برای رسیدن به حوزه عمل نیاز به مهارت های دیگری هم دارد و هم آدم های دسته دوم می دانند که بسیاری از مهارت هایی که به آن می نازند اساسا چون با سعی و خطا به دست آمده و خودشان هم نمی توانند به زبان علمی آن را بیان کنند برای بقیه ارزش چندانی ندارد و در نتیجه علم نیستند. اما علاقه شدید برای ارتقای خود از راه تصغیر و تحقیر دیگران اینجا هم گریبان ما را می گیرد و مانع برخورد همراه با انصاف ما با حقیقت می شود.
کل بحث بالا را یک بار در ذهن مرور کنید. بله، اصلا چیز جدیدی نیست و نظیر آن را چه در سیاست چه در اقتصاد، چه در زمینه کاری خودتان هم شاید دیده اید.
باز هم به نظر می رسد بسیاری از مشکلات ما از یک ریشه اند.

آمار و آنتن

alternative text
هفته پیش با بعضی از بچه های دوران دبیرستان قراری گذاشتیم و رفتم دیدنشان. اگر از زمره آدم هایی مثل من باشید که وقتی از چیزی خوششان بیاید و یا بدشان، در پی چرایی آن باشند شاید تا به حال از خود پرسیده باشید که چرا رابطه خود با بعضی از دوستان، همکاران و یا دیگر کسانی که به نوعی مدتی اجبارا کنار آن ها بوده اید را پس از سال ها حفظ می کنید اما در مورد دیگران اینگونه نیست. نه طبق دسته بندی دلایل دوست داشتن افلاطون (اگر اشتباه نکنم) نفعی- منظور نفع مالی یا پارتی یا …- به شما می رسانند و نه اجباری برای دیدار مجدد و دیدار آن ها دارید. اما در میان همه گرفت و گیرهای روزمره هر از چندگاهی هوس تجدید دیدار آن ها را می کنید، گوشی تلفن را بر می دارید و با گله مندی که چرا خبری از ما نمی گیری و کجایی و این قبیل صحبت ها شروع می کنید. با مقداری تجدید خاطره و تعریف های تکراری که هر بار بر غلو موجود در آن ها افزوده می شود ادامه می دهید و پس از پرسش و پاسخ در مورد اینکه چه می کنی و الآن کجایی به مرور اتفاقات روز و اخبار سیاسی و بنزینی می رسید و با وعده اینکه آقا بیشتر همدیگر را ببینیم و باز هم از این برنامه ها بگذاریم، خداحافظی می کنید.

در همین قرار هفته پیش ما یکی از بچه ها که فوق لیسانس برق دانشگاه تهران را تمام کرده بود و در مخابرات میدان و امواج پذیرش دکترا گرفته بود تعریف می کرد که من در این مدت استاد حل تمرین دو تا درس بوده ام: «آمار» و «آنتن»! گفتم اساتید حتما یک چیزی در تو دیده بودند وگرنه برای همه از این اتفاقات نمی افتد :)

alternative text
بیش از یک ماه هست که بر گشته ام. برای تعطیلات تابستانی. تعطیلات که البته چه عرض کنم از روز دوم سر کار رفتم و فکر کنم تا روز آخر هم سرکار باشم.
موارد متعددی هست که از ذهنم عبور می کند. حداقل در حوزه ای که به تفاوت آدم ها، آدم هایی که از نزدیک دیده ام و می بینم مربوط می شود. اما هر کدام در حد چند کلمه، یا نهایتا یک جمله. هر کدام یک طرح کلی برای یک پست وبلاگ می توانند باشند. یعنی قبلا که اینطور بود. هر کدام از این ها را می گرفتم و چند خطی سیاه می کردم. اما الآن فکرم حوصله پرداختن به آن ها را ندارد. انگار که این دسته فکرها و نتیجه گیری هایم برای خودم دیگر ارزشمند نیستند. شاید فکر می کنم اتلاف وقت هستند. اتفاقا شاید فرصت خوبی باشد برای اینکه بدانم قبلا چه می گفتم و چرا می نوشتم. از اینکه ایده هایی خلق می کردم (و یا شاید می دزدیدم بدون اینکه خودم بدانم) لذت می بردم؟ از اینکه فکر می کردم نظرات و محتویات ذهنم را مخاطب ناشناسی روزی و یا شبی می خواند احساس غرور می کردم؟ از اینکه ایده هایم جایی ثبت می شده اند به صرف ثبت شدنشان و نابود نشدنشان به تیغ نسیان احساس رضایت می کرده ام؟ از اینکه موقع نوشتن روی یک فکر و طرح کلی متمرکز می شده ام و برای مدتی کوتاه -شاید پانزده دقیقه- ذهنم را شخم می زدم و آنچه به آن ایده مربوط بوده بیرون می کشیدم خوشم می آمده است؟ … الآن چه شده؟ هیچ وقت خودم را ملزم به نوشتن روزانه، هفتگی و یا هیچ روال دیگری نکرده بودم. مخاطبی هم برای خودم تعریف نکرده بودم که نگران از دست دادنش باشم. هر گاه حسش بوده و ذهن خالی نبوده طی این قریب به سه سال مطلبی نگاشته ام. مطالبی کاملا شخصی. بنابراین همواره مطالبم و فاصله بین پست هایم بازتابی از آن چه درون من می گذشته (که شاید اساسا هیچ ربطی به آنچه از خارج در برخورد عادی از من دیده می شود ندارد) بوده. بنابراین فاصله بین پست هایم در این مدت اخیر را باید به حساب چیزی بگذارم.
یادم می آید خیلی اوقات بعد از اینکه تورقی در پست های گذشته ام می داشتم به خودم می گفتم که این وبلاگ، خود من هست که از بیرون می توانم آن را تماشا کنم. خودم در طول زمان. درست مثل آلبوم عکس که خودت را و تغییراتت را در طول زمان مرور می کنی و خاطرات متعددی برایت تداعی می شود. گاهی اوقات درس هایی که در زندگی گرفته ای را با نگاه کردن به آلبوم عکس هایت مرور می کنی. این وبلاگ را هم می گفتم که آلبوم عکس هایی از ذهن من هست در طول این مدت. بلکه حتی کاربردی تر. اگر وبلاگی نداشتم و دوستانی که از سر لطف نگاهی به آن نمی انداختند و نمی گفتند پس کجایی و چرا نمی نویسی شاید همین قدر هم در مورد خودم فکر نمی کردم.
راستی، کی برد فارسی هم نداشته ام، ترجیح می دهم فکر کنم ننوشتن به این خاطر بوده و الآن هم تا راه بیفتم کار دارد.
دو سه هفته پیش، اگر اشتباه نکنم، میرفتاح بود که در شرق در ذم برنامه ای از شب شیشه ای که میهمان خود مجری همیشگی بود نوشته بود که بدترین چیز این است که خودمان را موضوع کارمان بکنیم. حرفش با وجود غریب بودن به نظرم جالب آمد اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. چون اساسا فلسفه وجودی اینجا خود من هستم.

 

About Author

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Vestibulum at arcu. Integer et risus. Morbi id tellus. Integer felis. Mauris malesuada, turpis vitae facilisis euismod, dui arcu adipiscing sem, eu vulputate leo ante in lacus. Sed porta accumsan lectus. Aenean ac sem. In consequat tempus velit. Phasellus leo enim, adipiscing a, egestas nec, pretium ut, pede. Mauris sollicitudin diam et mauris. Sed quis enim vel augue egestas lobortis. Etiam tempus ipsum vel neque.

اطلاعات