بایگانی ماه شهریور, ۱۳۸۶

alternative text

شنیده ام (شاید هم خوانده ام) که در امریکا قانونی با این مضمون وجود دارد که اشخاص می توانند خود نحوه استفاده از مالیاتشان را انتخاب کنند. بدین ترتیب که به جای آنکه مالیات را به حسابی دولتی واریز کنند، آن را مستقیما به حساب جایی که مورد قبول دولت هست واریز می کنند و این بابت مالیاتشان منظور می شود. بسیاری از این قانون استفاده می کنند و این پول را به جایی مانند دانشگاهی که از آن فارغ التحصیل شده اند واریز می کنند. گذشته از این بحث مالیاتی، معمولا علاقه و احساس تعلقی نسبت به مکان هایی که مدت زمانی در آن ها بوده ایم در ما وجود دارد. این علاقه برای یک شهروند تهران ممکن است روستایی باشد که در آن به دنیا آمده، برای کارمند یک شرکت ممکن است دانشگاهی باشد که در آن تحصیل کرده و برای یک مقیم خارج از کشور به شکل کشور و وطن اصلی اش باشد. مشخصا این علاقه اگر نگوییم در همه ولی در اکثریت هست و نمی توان وجود آن را انکار کرد اما مطلبی که برایم جالب بوده این است که علت این علاقه چیست؟
چیزی که به ما سودی می رساند را دوست می داریم. این خود یکی از دلایل است. خصایل نیک مانند سخت کوشی و یا معرفت(به معنای عامیانه) را از محل رشد و نمو می توان کسب کرد (حتما شنیده اید که کسی با افتخار بگوید من بچه فلان محله هستم) و یا توانایی و برجستگی علمی را از محل تحصیل می توان به دست آورد . به همین دلیل کافیست کمی قدر شناس باشیم تا خاطره نیکی از آن ها در ذهن داشته باشیم و آن ها را دوست بداریم. خاطرات خوش هم می تواند دلیلی از این دست باشد. شاید تنها دلیلی که مدرسه ابتدایی زمان تحصیلمان را به نیکی یاد کنیم، لذت یادآوری دوران خوش کودکی باشد.
به نظر می رسد چیزی مانند خصلت میهن پرستی هم ذیل همین مطلب می گنجد. تفاوت آنان که کشورشان را ترک نموده اند ولی همچنان سودای میهن در سر دارند و حتی لهجه و گویش محلی خویش را حفظ کرده اند (حتی اگر ناملایماتی دیده باشند و امکان بازگشت نداشته باشند) با آنان که سالیان درازی را در خارج از کشور طی کرده و حتی کلمات زبانشان را با یاد نمی آورند را باید گذشته آنان جستجو کرد و این که چقدر از موطن اصلی خود خاطره نیک دارند.

alternative text

اول: کسی در کنکور قبول می شود که می خواهد در کنکور قبول شود. قبولی در یک آزمون، توسعه اقتصادی برای یک مملکت و یا پر کردن حساب بانکی برای پاس کردن چکی که دست دیگری داریم همه نمونه هایی از هدف هایی هستند که برایشان برنامه می ریزیم و فعالیت می کنیم و مواظبت می کنیم که راه رسیدن به آن ها را درست طی کنیم. ای بسا روزهایی که ساعت ها در موردشان فکر می کنیم و شب هایی که رویای آن را به خواب می بینیم. در نتیجه، هنگامی که چنین هدفی را به چنگ آوردیم، از آن جا که از پیش برای رسیدن به این نقطه نقشه های بسیار کشیده ایم، کمابیش می دانیم که کجای کاریم و با آن چه می خواهیم بکنیم. حال ممکن است برنامه را غلط چیده باشیم و یا تصور درستی از آنچه به دست خواهیم آورد نداشته باشیم (شاید داستانی مانند داستان فیلم بید مجنون مثال مناسبی باشد) که آن خود حکایتی دیگر است.
دوم: اما همه آنچه به چنگ آدمی می آید از این دسته نیستند. کارهایی که انجام می دهیم علاوه بر اثری که ما در پی آن هستیم ممکن است پیامد های دیگری هم داشته باشند(که عموما دارند). این است که خیلی وقت ها به چیزهایی می رسیم که هدف ما نبوده اند و یا حداقل هدف با اولویت اولیه ما نبوده اند. یکی از این اهداف چیزی است که با کمی اغماض می توانم نام آن را شهرت بگذارم. بسیار پیش می آید که هنری را برای لذت پیشه می کنیم و یا علمی را برای سودمندی اش می آموزیم و پس از چندی درمی یابیم که اطرافیانمان ما را استاد خطاب می کنند و تحسین می کنند. چیزی که در برخوردهای اول برایمان ممکن است بسیار غیر منتظره باشد. معلوم هم نیست که اساسا ظرفیت داشتن آن را پذیرا باشیم. که این هم دردیست بدتر از درد اول.
سوم: از این فراتر هنگامی است که چیزی که به دست می آید نه تنها منتظرش نبوده باشیم و برایش برنامه نداشته باشیم، بلکه اساسا نتیجه حتی غیر مستقیم کار ما نیز نبوده باشد. در این گونه مواقع ممکن است سلاح خطرناکی در دست داشته باشیم که به خود و دیگران آسیب برسانیم. حکایت افراد ساده ای که زندگی محقر و گذرایی دارند و ناگهان به واسطه یک ارث یا برنده شدن در یک مسابقه و یا قرعه کشی صاحب چیزی می شوند که اساسا نمی دانند با آن چه کنند. و ای بسا که با آن موجبات تباهی خویش و اطرافیانشان را هم فراهم آورند.
سوال این است که برای مورد اول می توان نسخه هایی پیچید و علاج درد کرد اما برای موقعیت هایی مانند مورد دوم و سوم چه باید کرد. یعنی نتیجه کارهایمان فایده ای به بار آورد که در انتظارش نبوده ایم و یا چیزی به دست آوریم که اساسا برایش زحمتی نکشیده ایم و برنامه ای برایش نداریم. هر چند که چنین موقعیت هایی آن هم از نوع بزرگش بسیار نادر هستند اما با درجات مختلف در طول زندگی برای ما اتفاق می افتند. می توان تصمیم گیری برای چنین موقعیت هایی را با خیال راحت به هنگامی که چنین پیش آمدهایی به وقوع پیوستند موکول کرد؟ به عبارت دیگر آیا به ذهن آزاری اش نمی ارزد که هنگام فراغت از روزمرگی ها خود را در چنین موقعیت هایی متصور شویم و عملکرد خویش را محک زنیم؟ شاید این قبیل شبیه سازی ها برای وقایع خوشایندی همچون رسیدن به پول و شهرت خوشایند نیز باشد اما حوصله فکر کردن به و قرار دادن خود در میان ناملایمات را نیز داریم؟ مگر نه آنکه گزندی که از آن ها به ما می رسد بیشتر است؟

این مطلب را در انتها بسیار نامنظم بستم اما اندیشه پیرامون آن را بسیار می توان ادامه داد.

نوشته ای درباره نوشتن

alternative text

سال پیش کتابی خواندم به نام درباره رمان و داستان کوتاه. نام نویسنده و مترجم را به خاطر ندارم اما کتاب به این شکل بود که نویسنده برترین رمان های تاریخ ادبیات را از نظر خودش ذکر کرده بود و برای هر یک، طی فصل جداگانه ای، مختصری از زندگی نامه نویسنده را به همراه تحلیلی کوتاه از داستان ارائه کرده بود. نکته ای که برای من جالب توجه بود این بود که نکته مشترک بسیاری از این نویسندگان که موفق شده اند چنین آثاری را خلق کنند این بوده که همه به معنای واقعی تمام جنبه های زندگی را حتی به حد افراط تجربه کرده اند. بسیاری از آن ها به فکر حال بوده و دم را غنیمت می شمرده اند. هر گاه پولی از ناشر خود می گرفتند با ترتیب دادن یک زندگی تجملی و مهمانی های اشرافی به سرعت آن را بر باد می داده اند و به همین جهت اکثر اوقات مقروض بوده اند. معشوقه های متعدد داشته اند و رسوایی های اخلاقی چیز مرسومی بین آن ها بوده است. خوب می توان حدس زد که به طبع این مشاهدات و تجربه ها و البته ذوقی که در نگاشت این تجربیات به کلمات بوده که همواره مطلبی برای نوشتن داشته اند. همیشه در برهه ای از زمان آدم های جدیدی ملاقات می کرده اند که از آن ها در برهه ای دیگر برای خلق شخصیت های باور پذیر داستان هایشان استفاده کنند. شخصیت ها و وقایعی که به دلیل واقعی بودن یا به عبارت بهتر الهام گرفته از واقعیت بودن، موجب باورپذیری و هم ذات پنداری مخاطب با آن ها می شده است.
به نظرم عکس آن نیز صحیح است. یک زندگی آرام و بی دغدغه اساسی، روی نظم و اصول، بدون اینکه اتفاق جدید و خارق العاده ای در زندگی بیفتد، سر و کار داشتن با آدم هایی به ظاهر خوب و مؤدب هیچ گاه منجر تراوش کلمات ماندگار نخواهد شد.
به نظرم زندگی در محیطی با آدم هایی اینچنینی ناخودآگاه تاثیرپذیری از آن ها را هم به دنبال خواهد داشت.
خودم را عرض می کنم.

استغفرلله

alternative text

ساعت هشت و پانزده دقیقه. خداحافظی کردم تا از دانشگاه راه بیفتم و به قطار هشت و نیم ایستگاه Helenelund برسم. از آسانسور که پایین آمدم و راهرو را به سمت خروجی طی کردم، رو به روی سالون D چند کلمه فارسی به گوشم رسید. چند قدم دنده عقب گرفتم و گفتم: سلام، شما ورودی های جدید هستید؟
گفتند: سلام، بله…
یکی گفت: اِ سلام، من رو می شناسید؟ از شما در تهران کتاب گرفتم. شاید الآن بدون روسری نشناسید.
گفتم: بله بله. شناختم.
نگفتم: یاد گرفتم که از همون لحظه اول آدم هایی رو که می خوان بیان اینور بدون روسری هم تجسم کنم تا بعدا دچار مشکل نشم!

 

About Author

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Vestibulum at arcu. Integer et risus. Morbi id tellus. Integer felis. Mauris malesuada, turpis vitae facilisis euismod, dui arcu adipiscing sem, eu vulputate leo ante in lacus. Sed porta accumsan lectus. Aenean ac sem. In consequat tempus velit. Phasellus leo enim, adipiscing a, egestas nec, pretium ut, pede. Mauris sollicitudin diam et mauris. Sed quis enim vel augue egestas lobortis. Etiam tempus ipsum vel neque.

اطلاعات