
در حال به هنگام کردن اطلاعات آلبوم جدید شهرام ناظری که ظاهرا در فرانسه منتشر شده از طریق مدیاپلیر ویندوز بودم که بر حسب تصادف لینکی که مربوط به خرید این آلبوم بود رو کلیک کردم. مطلب زیر رو به عنوان نظر یک مخاطب غربی در مورد چنین موسیقی جالب بود:
It's perhaps ironic that you don't need to be able to understand the words to appreciate this celebration of the 700th anniversary of the birth of the great Iranian poet Rumi. But these performances by father and son, along with the other four members of the ensemble, transcend language to reach pure emotion. It can be as affecting as singer Shahram Nazeri's vocals on "Fanayam Man 1," where a spare backing merely emphasizes the voice, or the remarkable instrumental "Journey to Eternity" featuring Hafez Nazeri's work on the stringed setar (Persian lute), a virtuoso piece of playing. He deserves praise, too, for his compositions here and arrangements, which carry further the idea of monophonic Iranian melodies and dress them in harmony, making for a full, glorious coat which is instantly accessible to Western ears. Using young musicians who are both deeply familiar with the tradition and willing to experiment, he creates something lush and beautiful, the perfect foil for his father's voice, which is a majestic, emotional instrument, and a true listening experience. This is far more than a celebration of a man and his works, it's an achievement of outstanding merit.
- Authored By Chris Nickson
بایگانی ماه آبان, ۱۳۸۶

شماره جدید شهروند امروز را از روی وبلاگش نگاه می کردم که به این مطلب برخوردم. مطلب حاشیه ای است بر رمان برادران کارامازوف فئودور داستایفسکی. چند نقل قول از این مقاله:
…انسان جدید میتواند «انسان- خدا» شود، حتی اگر در تمام دنیا تنها آدم باشد، و با ارتقا یافتن به مقام جدید، میتواند در صورت لزوم از حصارهای اخلاق دیرین «برده- انسان» قدیم برگذرد. قانونی برای خدا وجود ندارد. هر جا بایستد، همان جا مقدس است. جایی که من میایستم، آنجا جلوترین جا خواهد بود… «همه چیز مجاز است». همین والسلام…
… ابلیس نویسنده در این رمان زبانی فلسفی و در عین حال شاعرانه دارد و بیشباهت نیست با مفیستوفلس گوته منتهی مدام میکوشد باورپذیری و واقعنمایی کاملی داشته باشد. در این وضعیت و با لحنی طنزآلود میگوید: «در روزگار ما ایمان داشتن به خدا مرتجعانه است. اما من شیطانم، بنابراین چهبسا که به من ایمان بیاورند…
… در این ساختار کلی داستایفسکی امر شر را از معنی خرافیاش خارج کرده و نوعی ایمان منحرف را معرفی میکند. ابلیس در میانه ایمان داشتن و نداشتن جان دوبارهای میگیرد و در واقع نه تنها هیچ تاکیدی بر بیایمانی ندارد بلکه اتوپیای جامعه بیخدا را بر پایه ایمان به خود [ابلیس] و ایمان به «من درونی» طراحی میکند. «به نوبت به سوی ایمان و بیایمانی میکشانمت و در این کار انگیزهای دارم. روش جدید است. قربان. همین که کاملا به من بیایمان شوی، توی رویم بنا میکنی به مطمئن ساختن من که رویا نیستم و واقعیت دارم میشناسمت»…
…داستایفسکی با این کلیت و با این بازخوانی مدرن از کتاب مقدس، ریشههای الحاد جدید را در نوعی اومانیسم جستوجو میکند که مطلقا همه چیز را مجاز میداند اما در عین حال «آزادی» را طلب میکند. از «من» «ما» میسازد و به جای اخلاق معنی تازهای به نام «انسانیت» طراحی میکند…
گاهی اوقات با اشخاصی رو به رو می شویم که پس از لختی هم صحبتی با آن ها احساس می کنیم که به طور کلی و یا حداقل در یک زمینه خاص از نظر ذهنی در فضایی سیر می کنند که از واقعیت به دور است. به عبارتی دیگر، به دلیل نداشتن آگاهی و یا تعمد داشتن در ندیدن واقعیت، در مورد دنیای اطراف خود دچار نوعی توهم هستند. در نتیجه با پیش فرض هایی غیر واقعی پدیده های پیرامون خود را تفسیر می کنند و نتیجه هایی خلاف واقعی دیگر، به گونه ای که خود می پسندند، می گیرند. به شیوه ای سخن می گویند و عمل می کنند که گاهی مخاطب آن ها دچار شگفتی می شود.
پرسش این است که در رویارویی با چنین افرادی چگونه باید عمل کرد؟ آیا این وظیفه بر گردن ماست که طرف مقابل خود را از گمراهی بیرون بیاوریم و با تلنگر اشتباه بودن افکار و عقاید و پیش فرض هایش را گوشزد کنیم؟ پاسخ واضح به نظر می رسد؟ پس به یک نکته دیگر هم دقت کنید. این را در نظر داشته باشیم که هر کس برای خود یک سازمان و نظام ذهنی دارد که از مجموعه عقاید و بینشش نسبت به دنیای اطراف تشکیل شده است و زندگی خود را بر اساس آن پیش می برد. تغییرات، به ویژه اگر تغییرات بزرگ و بنیادی باشد، موجب اخلال در این نظام ذهنی می شود که موجب آزار برای آن شخص است. اگر مستقیم به ما مراجعه کنند و بگویند که شما در مورد فلان مسئله به طور کلی غلط فکر می کردی و هر چه در این مدت انجام داده ای و گفته ای و فکر کردی به خطا بوده است، چه حالی به ما دست می دهد؟ آیا اذیت نمی شویم؟ آیا در مقابل حرف حتی اگر منطقی باشد، سعی نمی کنیم که مقاومت کنیم؟ آیا نسبت به گوینده احساس بدی پیدا نمی کنیم؟
دل کندن از افکار و عقایدی که به آن ها خو کرده ایم و بازسازی نظام افکار و عقایدمان کاری چندان آسانی نیست. به همین دلیل هم هست که شک برای روح مانند خوره است. معدود افرادی مانند فیلسوفان توانایی شک پیاپی در نظام فکری و فلسفی شان را دارند. به علاوه، بسیاری اوقات به هم ریختن این ساختار ذهنی به قصد اصلاح آن هیچ سودمندی ندارد. در نظر بگیرید یک معلم دبستان سالخورده که سال ها پیش بازنشسته شده و خانه نشین شده است. او فکر می کند که چندین تن از اشخاص مهم اقتصادی کشور شاگرد او بوده اند و او از همان دوران می دانسته که این ها به یک جایی می رسند و اتفاقا نکاتی هم به آن ها گوشزد می کرده که چون از آن نکات غفلت کرده اند وضع مملکت این شده که هست. هر مشکلی هم که در اخبار می بیند و یا از دیگران می شنود به نوعی مربوط می شود به عدم رعایت آن نکات که آن چند نفر مسئول مهم رعایت نمی کنند و خوشان و مردم را همین طور در گرداب مشکلات اقتصادی فرو می برند و این مشکل را هیچ راه حلی نیست غیر از رعایت چند نکته ای که آقای معلم از سالیان سال پیش به آن ها واقف بوده. حال گفتن اینکه اصولا آن اشخاص اهل شهر دیگری بوده اند و نمی توانسته اند شاگرد شما باشند و یا مسائل اقتصادی روز کشور بسیار پیچیده تر از آن است که یک معلم دبستان سال هایی دور سر کلاس راه حلشان را در کلاس درس گفته باشد، چه دردی دوا می کند؟ تنها اتفاقی که می افتد این است که خاطر او را آزرده ایم و به علاوه ناخودآگاه دیدگاه بدی نسبت به خودمان در او ایجاد کرده ایم.
حال سوال را مجدد مطرح می کنم: در رویارویی با چنین افرادی چگونه باید عمل کرد؟ آیا این وظیفه بر گردن ماست که طرف مقابل خود را از گمراهی بیرون بیاوریم و با تلنگر اشتباه بودن افکار و عقاید و پیش فرض هایش را گوشزد کنیم؟
این از گفتن یا نگفتن. چگونه گفتن خود باب دیگریست.