![]()
بسیاری اوقات که نظری مخالف – از حوزه نظریات و ایرادات قضایی و قانونی و فقهی گرفته تا ایراد به ساختار سیاسی حکوت و غیره – توسط معترضین یا مخالفین در فضای عمومی جامعه مطرح میشود، استدلال کسانی که مخالف مطرح شدن چنین بحثهایی در فضای عمومی هستند این است که این صحبتها با اینکه خوب هستند ولی باید در جای خودشان که سرکلاس و درون محیط دانشگاهی و اتاقهای فکر است عنوان شوند.
این سخن بهنظر درست میرسد. چرا که اهل فن هستند که میتوانند درستی یا نادرستی نظر را در فضایی آرام و مهیا بسنجند. درگیر کردن افراد نامطلع موجب میشود که جانبداری بر اساس ناآگاهی و یا کسب منافع دیگر و نه در جهت کشف حقیقت صورت بپذیرد. وقتی بحثی برای عمومی که خبره امر نیستند طرح شود، تلاش دو طرف ماجرا بهجای اینکه معطوف به عیارسنجی نظر شود، به سمت و سوی یارگیری در افکار عمومی میرود. یارهایی که صلاحیت علمی جانبداری از یک طرف قضیه را ندارند و با درک ناقص و نادرست و یا صرفا با دلایل احساسی یک سوی دعوی را میگیرند.
اما اگر سازوکاری برای طرح منطقی بحث در جای خودش و تاثیرگذاری در موضوع نقد در صورت صحت نظر وجود نداشته باشد، جلوی اظهارنظر گرفته شود و یا به آن بیاعتنایی شود، ناقد و معترض ناگزیر تلاش میکند از فشار افکار عمومی برای عقب نشاندن طرف مقابل استفاده کند. ممکن است ناقد بهخاطر محرومیت از داشتن تریبون مناسب مانند همان کلاس درس، بهدنبال یافتن مخاطبینش از طریق رسانههای عمومی مانند روزنامه باشد و یا اینکه اساسا نیتش فشار آوردن از طریق افکار عمومی و یا همان یارگیری به نفع خود به هر قیمتی باشد.
در تمام حالات فوق یک فرض مخفی است و آن هم اینکه صحبتها و سخنانی که مطرح میشود قابل فهم برای عموم نیست و همین باعث میشود که جانبداری عموم مردم بیارزش و یا حتی مضر باشد. سوال این است که اگر چیزی برای عموم قابل فهم نیست، پس چرا این اقبال و یارگیری صورت میپذیرد؟ لابد موضوع بحث برای همین عموم مردم مهم است و بهنوعی در زندگی آنها تاثیرگذار. در اینصورت آیا نباید حق آنها باشد که از چیزی که در سرنوشتشان اثر دارد مطلع شوند و در مورد آن اظهارنظر کنند؟ این دو حقیقت متناقض چگونه قابل جمعند؟
شاید پاسخ این باشد که حلقه گمشده همان وظیفه ترجمه این دسته مباحث به زبان روان و قابل فهم (متناسب سواد متوسط جامعه) و سپس طرح آن در افکار عمومی است. در این صورت، اگر جانبداری هم اتفاق بیفتد، منطقا با چشم باز خواهد بود و استدلالی که در اول این نوشته برای پرهیز از طرح عمومی طرح شد خودبهخود موضوعیت نمییابد.
میماند یک ایراد دیگر. بسیاری بحثها و مفاهیم را نمیتوان از یک اندازه مشخصی سادهتر کرد. در مقام بحث در خصوص صحت یک گفته چه بسا نیاز به داشتن پیشزمینههای تخصصی و بهکارگیری منطق و استدلالهای پیشرفتهای باشد که شرکت درآن برای همه میسر نباشد. راهی نمیشناسم که بتوان کسی را که بهجای پیگیری نظرش بین اهل فن تلاش میکند با ادبیاتی عوامفریبانه میان مردم غیرصاحبنظر پشتیبان و توجیه برای خودش پیدا کند، نزد همگان رسوا کرد و مچش را باز کرد. چه کسی میتوانست تصور کند میان رئیس دولت فعلی و کسی مانند سروش اینقدر شباهت وجود داشته باشد؟
بایگانی ماه خرداد, ۱۳۸۷
فکر نمیکردم بتوان با ویولنسل چنین کارهایی کرد:
Path
Armageddon
Nothing else matters
![]()
نحوه پذیرش راهها و روشها و برنامهها و گرفتن تصمیم بر اساس آنها، تا جایی که به ذهنم میرسد، به دو شیوه صورت میپذیرد. اول در اموری که امکان بررسی نتیجه آنها مستقیما فراهم نیست و یا هزینه آزمون و خطایشان بسیار بالاست. در چنین مواردی معمولا به منابع و اشخاصی که از اعتبارشان اطمینان پیدا کردهایم رجوع میکنیم. در امور مربوط به حقیقت این دنیا و آخرت عمدتا به قول پیامبران و کلام خدا اطمینان میکنیم. برای عمده آدمیان امکان مشاهده عینی نتیجه اعتقادات و بخش بزرگی از کردارشان در این دنیا و پیش از مرگشان وجود ندارد. این دسته باورها از مقوله ایمان هستند.
اما شیوه دوم که در زندگی ما گستردگی بیشتری دارد برای آن دسته از تصمیمات و اعمالمان است که آثار و نتیجهشان ملموس و قابل بررسیاند و صحتشان را میتوان در میدان تجربه آزمود. این شیوه هم در علوم انسانی و هم در علوم تجربی – البته با یک تفاوت اساسی – کاربرد دارد. در علوم تجربی، میتوان آزمونهایی را به شیوهای ترتیب داد و نتیجه فرضها را به سادگی مشاهده کرد. در نتیجه، فرضیهها و نظریهها و قانونهایی که راه و روش کار علمی و فنی را ترسیم میکنند، تا جایی که پاسخگوی واقعیات خارجی هستند معتبرند و در غیر اینصورت خودبهخود کنار گذاشته میشوند.
اما در علوم انسانی – که آنطور که از نامش پیداست علومی هستند که موضوع بحثشان انسان است – کار کمی دشوارتر است. نمیتوان به سادگی قواعدی در علومی نظیر روانشناسی یا جامعهشناسی یافت که برای همه انسانها در همه زمانها صحیح باشد. علت چیست؟ شاید یکی از دلایلش این باشد که نتیجه این قواعد را به سادگی نمیتوان آزمود. از آنجا که در نظام پیچیدهای به نام انسان و نظامهای پیچیدهتری مانند جامعهای از انسانها فراهم آوردن شرایط آزمایشگاهی بهمنظور مشاهده نتیجه یک پدیده – بدون دخالت دیگر عوامل موثر – کاری دشوار و شاید نشدنی است، در نتیجه قوانین و احکام صادره به سادگی قابلیت تایید شدن توسط عدهای و بهطور همزمان رد شدن توسط عدهای دیگر را دارند. مارکسیستها که به زعم خودشان قواعد و قوانین سیر جبری تاریخ حرکت جوامع از نظامهای اشتراکی اولیه تا به انتها را مرحله به مرحله کشف کرده بودند، وقتی با پرسشهایی مواجه میشدند که چرا مثلا در امریکای لاتین این سیر رعایت نشده و یا خود شوروی بدون گذر از مرحله سرمایه داری مستقیما به کمونیسم پایان تاریخ رسیده همواره توجیهاتی آماده داشتند. حتی پس از سقوط شوروی هم عدهای میگفتند که نخیر کمونیسم بسیار هم صحیح است ولی در شوروی درست به اجرا در نیامد! انگار پوپر چیزی متوجه شده بود که میگفت دانش علمی باید ابطالپذیر(falsifiable) باشد و آنچه که همواره میتوان توجیه کرد نظر معتبر علمی نیست.
مهم است که راهکارهایی اندیشیده شود که جلوی این حاشا کردنهای مکرر و مسئولیتپذیر نبودنها را گرفت. به عملکرد این چند وقت دولتیان محترم که نگاه میکنم این حاشا کردنها را بهوضوح میبینم. وقتی از دلایل گرانی و تورم از آنها میپرسند، جواب میدهند که این مشکلی جهانی است و دولت با شجاعت از تورم ۷۰-۸۰ درصدی جلوگیری کرد. وقتی درباره افزایش قیمت مسکن از آنها میپرسند، از مافیا سخن میگویند. وقتی از شرایط نابسامان فرهنگی میپرسند، از افزایش آمار چاپ کتابهایی که فقط در انبارها و کتابخانههای رسمی خاک میخورد میگویند. و خلاصه همواره حق به جانبند.
در دوران تحصیلات دانشگاهی مقطع کارشناسی به یاد دارم که استادی که از گروه کنترل مهندسی برق دانشکده ما بود، به معاونت دانشجویی دانشگاه منصوب شد. پیش از آغاز کار وعده داده بود که ظرف مدت کوتاهی نظامی را طراحی خواهد کرد که به طور خودکار وظایف محوله را انجام دهد و او خودش تنها از راه دور از اتاق کارش در دانشکده ناظر بر عملکرد سیستمش باشد و زمانش را مصروف تحقیق و تدریس کند. تا جایی که به یاد دارم، نه تنها عملا چنین سامانهای محقق نشد و استاد مزبور هم دیگر به ندرت در دانشکده دیده میشد، بلکه بیشترین اعتراضات به عملکرد معاونت دانشجویی و زیرمجموعههایش در همان دوران صورت پذیرفت. نمیدانم که آن استاد دانشگاهمان آخرالامر متوجه این تفاوت در علوم فنی و انسانی شد و عواقب وعدهها و کارهایش را بر عهده گرفت یا خیر، اما این دکتر رئیس دولت ما که «مهندس است و مسائل را تحلیل میکند» به نظر نمیرسد که قصد چنین کاری داشته باشد.
![]()
دقیقا اطلاعی ندارم که از چه زمانی بهکارگیری فیلمهای سینمایی برای تبلیغ مستقیم شروع شد. منظورم از تبلیغ مستقیم اشاره صریح به موضوع مورد تبلیغ است وگرنه در هر فیلمی کمینه نظر و عقیده تهیهکنندگان و کارگردان منعکس است. قدیمیترین فیلمی که در این قالب به یاد دارم و دیدهام پیروزی اراده اثر لنی ریفنشتال است در تبلیغ حزب نازی پیش از آغاز جنگ دوم جهانی.
ساختارهای متفاوتی برای فیلمهای سینمایی که موضوعشان اینگونه تبلیغ کردن مستقیم است وجود دارد. از فیلمهای مستندگونه گرفته مانند همین «پیروزی اراده» تا فیلمهای داستانی مانند فرش باد (+) از کمال تبریزی و یا فیلمهای چند اپیزودی که هر یک توسط یک تیم و کارگزدان مجزا ساخته میشود مانند فیلمی که در مورد المپیک پیش رو ساخته شد و مجید مجیدی هم یک بخش آن به نام پرواز رنگها را کار کرده است.
پاریس، دوستت دارم (+) فیلمی از این دست است که در هجده بخش کوتاه چند دقیقهای توسط مجموعهای از کارگردانهای مختلف ساخته شده است. اینکه چطور یک شهر موضوع تبلیغ قرار گرفته است خود جالب توجه است. پاریس برای فرانسویها فراتر از یک شهر است و آن را مایه مباهات خود میدانند. بهمانند یک کالای فرهنگی و البته جاذبه توریستی به آن مینگرند. شهر جنبشهای افکری و اجتماعی، شهر نور و بالاخره شهر عشاق از زمره عباراتیاست که درباره پاریس زیاد شنیدهایم. نزدیکترین شهرهایی که البته با اختلاف این اقبال را داشتهاند که به این شکل مورد تکریم قرار گیرند شاید نیویورک و تا حدی رم باشند.
فیلم برای مخاطب معمولی شاید جذابیت آنچنانی نداشته باشد، اما برای طرفداران کارگردانهای آن کشش لازم برای یک بار دیدن را ایجاد میکند. کار برادران کوئن را پسندیدم. امضایشان کاملا در فیلم خودنمایی میکرد. همان فضا و همان آدمها و همان رفتارها این بار در پاریس! از کار گاس ون سنت چیزی سر در نیاوردم. هنوز فیلمی به خوبی فیل از او ندیدهام. قسمت «برج ایفل» که ظاهرا کار یک کارگردان فرانسوی بود ارزش دیدن داشت. کار تام تیکور هم بد نبود و شاید هم چون ناتالی پورتمن در آن بازی میکرد از آن خوشم آمد(او و جودی فاستر جزو معدود بازیگران زن انگلیسی زبان هستند که برایم قابل تحملاند)! قسمت دوم فیلم که در مورد ارتباط کوتاه یک دختر مسلمان و یک پسر فرانسوی و بحثشان در باره حجاب بود به نظرم زیاد شعاری آمد. شاید هم در ۵ دقیقه دشوار باشد که این حرف را بدون اشاره صریح ذکر کرد. تنها بخشی که در آن خندیدم بخش خون آشامانش بود که ایده جالبی داشت .

نقل شده است که پیروان حسن صباح یا حشاشین (Assassins) به درجهای از وفاداری و اطاعت میرسیدند که خود را از فراز دیوارهای قلعهای که در آن محاصره بودهاند به پایین پرتاب میکردند تا از این حربه برای تاثیر گذاشتن بر روحیه دشمن استفاده ببرند. شاید چنین کاری بهنظرمان توجیهناپذیر برسد اما تصور این میزان وفاداری ناخودآگاه ما را به تحسین وامیدارد. داشتن افراد وفادار و پیرو دستورات موجب ایجاد قدرت میشود و به همین دلیل است که در محیطهای نظامی احترام به سلسله مراتب و اطاعت بی چون و چرا از مافوق بسیار مهم است و حتی سرپیچی از آن تنبیه شدن در پی دارد. اما خود صفت وفاداری برای کسی که واجد آن است نیز یک ارزش محسوب میشود. آیا این نحوه وفاداری و فرمانبرداری همواره ارزشمند است؟
چند روز پیش یکی از دوستان بحثی با من میکرد در مورد ارزشمند بودن پرهیز از گناه هنگامی که به آثار و نتایج آن علم داشته باشیم. نظرش این بود که ارزش عمل کسی که گناهی را مرتکب نمیشود، فقط و فقط چون عقیده دارد که خدا اینگونه فرمان داده، بسیار بیشتر از کسی است که علاوه بر آن به آثار سوء انجام آن گناه در مثلا زندگی فردی و اجتماعیاش نیز وقوف دارد(مثلا میگوید دروغ نگو چون اعتبارت را نزد دیگران از دست میدهی) و یا به درجهای از معرفت رسیده که بهوضوح اثر گناه را میبینند (مانند آنهایی که شنیدهایم چشم برزخی دارند). بنده هم مطابق معمول از در مخالفت درآمده بودم! از طرفی قلب ایمان و اطاعت بی چون و چرا و تسلیم امر حق بودن بدون حساب و کتاب کردن را بیشتر ارج مینهد و از طرف دیگر عقل میگوید آنکه درک و علم و دانش بیشتری نسبت به حقیقت امور دارد انسان کاملتری است و به صفات خالقش نزدیکتر. برای روشنتر شدن سوال تاکید میکنم که صحبت سر این نیست که علم داشتن نسبت به آثار یک چیز بد است یا خوب، بلکه صحبت سر این است که با دانستن آن آثار دیگر دلیل عملمان «فقط» چون خدا دستور داده است نیست و پای حساب سود و زیان آن هم به میان میآید. در نتیجه خلوص نیت تا حدودی کمتر میشود.
پاسخ اینکه بهراستی کدام ارجح است، به نوعی وابسته به پاسخ این سوال است که دید ما نسبت به آدم و آنچه دین و خدا از او میخواهند چیست؟ «اسلام» را به معنی تسلیم امر خدا شدن بگیریم و باقی قضایا را اضافاتی که فقط ممکن است او را گمراه کنند و یا اینکه به این هم معتقد باشیم «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون»؟ درست است که از نظر احساسی آن اطاعت بیچون و چرا و خالصانهتر را بیشتر میپسندیم و بسیاری از حماسههای تاریخی نیز ناشی از این نحوه فکر کردن وعمل نمودن بوده است، اما آفتی که این شیوه دارد امکان راحتتر منحرف کردن و سوءاستفاده از آن است. کافیست این دسته مومنین احساس کنند حرفی یا سخنان شخصی منطبق با دستورات خداست. از آنجا که باب عقل را بستهاند، با صحبت و برهان هیچ نمیتوان به آنان انحراف احتمالیشان را نشان داد و خطر مورد استفاده قرار گرفتن را به ایشان گوشزد کرد. ارزش را در این میبینند که مانند یک روبات دستورات به آنها ابلاغ شود و فقط عمل کننده باشند. جالب است که حتی اگر صحبت و جدلی هم میکنند، چهبسا مانند یک ضبط صوت عمل میکنند و آنچه شنیدهاند صرفا تکرار میکنند و آخرین چیزی که به آن فکر خواهند کرد مجادله منطقی و اصلاح ایرادات فکریشان است.
پ.ن ۱: در این نرمافزار جدید وبلاگ به طور پیشفرض نظردهی برای اولین بار نیازمند تایید مدیر وبلاگ بود. این را نمیدانستم و نظر بعضی دوستان چند روزی در صف بود. شرمنده!
پ.ن ۲: ما که سرعت سیستممان نکشید اما اگر کسی این (+) را تجربه کرده به ما هم بگوید. وصف العیش، نصف العیش!