- «فلانی با اینکه یک سری اخلاق بد دارد ولی ذاتاً آدم خوبی است»
- «گاهی اوقات کمی تند مزاج میشود، ولی توی دلش هیچ چیز نیست».
مشابه این جملات را به احتمال زیاد شنیدهایم. تا به حال اندیشیدهایم که این جملات دقیقاً کجا به کار میروند؟ منظور واقعی گوینده چیست؟ و چطور به چنین نتایجی میرسد؟
آیا این چیزی که در محاورات به آن «ذات» آدمها میگوییم، قضاوت کلی ما در مورد اخلاق و رفتار اشخاص است بهطوری که میتوان برخی از رفتارهای متفاوت از آن کلیت را استثنا کرد؟
آیا به مجموعه چند ویژگی اخلاقی پایه «ذات» میگوییم و خود را مجاز میدانیم دیگر ویژگیهای اخلاقی را در درجه اهمیت پایینتری نسبت به آنها قرار دهیم؟
آیا این «ذات» به نوعی قضاوت ما در مورد نیت آدمهاست؟
و اما مهمتر، آیا ما مجازیم چنین قضاوتی بکنیم و دیگران را هم به اینگونه اندیشیدن دعوت کنیم؟ جملات ابتدایی این نوشته را که به عنوان نمونه آوردم یک بار دیگر ببینیم. شخصی با دوست ما تندی کرده، اما ما از دوستمان که بدیای دیده میخواهیم که او را خوب بپندارد چون ما میدانیم که او «ذات» خوبی دارد. آیا این کار توجیه پذیر است؟
توجه کنیم که مثالها را باژگون هم میتوان آورد:
- «به این چربزبانیهایش نگاه نکن، من ذات این آدم را میشناسم. حتما یک نقشهای برایت دارد»!
by سیدعباس سیدمحمدی, on تیر ۲۸ ۱۳۸۸ @ ۳:۵۲ ب.ظ
سلام علیکم.
بسم الله الرحمان الرحیم. تبت یدی ابی لهب و تب. ما اغنی عنه ما له و ما کسب. سیصلی ناراً «ذات» لهب. وامرأته حمالة الحطب. فی جیدها حبل من مسد.
البته «ذاتی»ی که در گیومه آوردم، ربطی به «ذات» مورد بحث در مقاله ی شما ندارد، ولی ابولهبی که در گیومه نیاوردم، شاید احیاناً با موضوع بحث مقاله ی شما ارتباطی داشته باشد، ولو از منظری دور (علامت چشمک).
دیشب بی بی سی وبلاگ ایماگر را نشان می داد. ایماگر ناقلا بین المللی شده (علامت لبخند).
by سیدعباس سیدمحمدی, on تیر ۲۹ ۱۳۸۸ @ ۱۰:۴۹ ق.ظ
سلام علیکم. والّا نمی دانم. شاید جمله ی «خیلی چاکرم» از نظر فصاحت اشکال داشته باشد. طبق ادله و تحلیل نویسنده ی محترم.
by ایماگر, on مرداد ۱۲ ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۵ ب.ظ
اینکه تشکر میکنی خوب است و از یک آدم جهاندیده!جز این انتظار نمیرود ولی اصلاً کافی نیست.
در این بحبوحه که کشور در یکی از پیچهای بزرگ تاریخ خودش است هر کسی باید به هر نحو که میداند تکانی به خودش بدهد که این تکاندادنها الزاماً یک شکل نیست. در این میان بیخاصیّتی وبلاگ تو بدجور توی ذوق میزند ، بیزحمت یک تکانی به خودت بده؛ چه جوریش با خودت.
راستش توی ذوق زدن و بیخاصیت جلوه نمودن اینجا احتمالا به این خاطر است که انتظار و تعریف شما از وبلاگ با آن چیزی که من برایش در نظر گرفتم متفاوت است. راهی که طی این چند سال آمدهام هم نشان میدهد که از آن دسته افرادی نیستم که فکر کنم نظر مهمی در مورد مسائل روز دارم که همه باید آن را بخوانند و بدانند. این یک علت عدم واکنش به آنچه در اطرافم می گذرد است و علت دیگر ناشی از شیوه تولید این مطالب است. دیگران را نمیدانم، ولی برخلاف روزنامهنگاران که واقعهای را میببینند و خود را ملزم به اندیشیدن و نوشتن در مورد آن میکنند، مطالب خود به خود در ذهنم مینشینند (هنوز دقت نکردهام چه مطالبی و چهطور) و طی زمان شروع به بارور شدن میکنند و بعد از مدتی که به حجم مشخصی رسیدند و شروع به سنگینی کردند مجبور میشوم بنویسمشان و از این جهت این وبلاگ یک جور «زایشگاه فکری» است!
میبخشید اگر ناامیدت کردم ولی احتمالا بهکلی از ما قطع امید خواهی کرد اگر بدانی که خود این پاسخ هم در همین دسته مطالب قرار میگیرد که مدتی بود میخواستم بنویسم که کامنت شما بهانه شد. از این جهت هم ممنون!
by ایماگر, on مرداد ۱۴ ۱۳۸۸ @ ۱۱:۰۵ ب.ظ
جواب تو در بارهی آنچه«هست» بود. یعنی آنچه تا کنون بوده ولی دعوت من به آنچه باید. طبعاً من هم میدانم که انتظارت از وبلاگ چیست چون- خیلی ساده- آنرا قبلاً هم گفته بودی. ولی اینکه این روزها بتوانی حتّی یک نفر را هم در بحث یا درگیری فکری خودت شریک کنی، امر مهمّی است.
حکایت من و تو مانند کسی است که به یک نفر دیگر بگوید بیزحمت این نامه – مثلاً سیاسی- را به دانشگاه ببر و به یکی دیگر از دوستان بده ولی در جواب بشنود که من به دانشگاه به جایی برای فعّالیّت فکری و علمی نگاه میکنم نه محلّی برای سیاستورزی.
به هر حال از آنجا که نظر من هم یکی از اطّلاعات وارد شده به مغز حضرتعالی است امیدوارم در این روند رشد گیاهوار قرار بگیرد و خودبهخود به صورت زایشی ناخودآگاه ظاهر شود، چون به هر حال تو که این وسط نقش چندان مهمّی نداری، فقط زائو هستی!
واقعا از مصاحبت با کسانی که مطلب را با همان بیان اول درمیابند لذت می برم!