ملت پاره پاره

alternative text

به عنوان یک ایرانی، کشوری که در آن دولت حجم بزرگی دارد و تغییرات در سیاست‌های دولت منجر به تاثیراتی شگرف در زندگی روزمره‌مان می‌شود، همواره به ناچار تحولات سیاسی را به‌روز دنبال کرده‌ام و شاید از این نظر فراتر از حد متوسط جامعه ایرانی، سیاسی باشم. اما، همواره سعی کرده‌ام که حتی الامکان محیط این وبلاگ را از این شر لازم دور نگاه دارم.
چهار سال پیش پس از انتخابات ۸۴، تک مضرابی زدم. گذر زمان نشانم داد که نه تنها بخش عمده‌ای از آن‌چه می‌پنداشتم صحیح بوده است، بلکه متاسفانه عمق فاجعه بیشتر از این‌ها بود. چشم امید به این انتخابات داشتم که دیدیم نتیجه‌اش چه شد. در نظر داشتم فردای انتخابات – اگر آن‌چه مطلوب من بود اتفاق می‌افتاد (و چه خوش خیال بودم که فکر می‌کردم اتفاق می‌افتد) – بنویسم که اولین و مهم‌ترین وظیفه دولت بعدی پر کردن شکافی است که بین مردم این سرزمین ایجاد شده.
گاهی وقتی تفاوت دیدگاه‌ها و مطالبات و ایده‌آل‌های قشرهای مختلف مردمی که هر زو می‌دیدم را کنار هم می‌گذاشتم، در عجب می‌شدم که چطور مردمی که می‌توان با آن‌ها ملت‌هایی جدا ساخت که انگار متعلق به کشورهایی از قاره‌های متفاوت هستند، می‌توانند این‌گونه کنار هم روزگار بگذرانند. مشابه کسانی که شب هنگام صدایی از داخل خانه‌شان می‌شنوند و می گویند «ان‌شاءالله که گربه است» به خود می‌گفتم لابد رشته‌ای هست که همه را، از زائران مداوم جمکران گرفته تا آن شمال شهر نشین ماهواره‌بینی که تلویزیون رسمی ایران را ماهی یک بار هم نگاه نمی‌کند(و هر دو از هم بیزارند)، پیوند می‌دهد و من از دیدن آن عاجزم.
این چند روز وقتی مواردی مشابه این و این و این و این را دیدم، برایم مسجل شد که آن رشته نامرئی، اگر هم وجود داشته، در آستانه گسستن است. تلاش کنیم خود را جای آن لباس شخصی چماقدار، یا تفنگ به دست مجهول الهویه‌ای که به روی هم‌وطن خود آتش می‌گشاید بگذاریم. چه پیشینه‌ای از این مردمی که روبه‌رویت هستند باید در ذهن داشته باشی، و چه تکلیف و وظیفه‌ای باید برای خودت متصور شوی که به خودت اجازه دهی مرتکب چنین عملی شوی؟
بر خلاف آن‌چه دیگران ترجیح می‌دهند، من آرزو دارم اینان افرادی مشخص و وابسته به یکی از ارگان‌ها و سازمان‌ها بوده باشند. چرا که بدین ترتیب می‌توان امید داشت شخص یا اشخاصی را یافت و محاکمه و مجازات کرد و غائله را فیصله داد. اما اگر واقعا این اشخاص به معنی واقعی کلمه خودسر و یا حتی نیمه سازمانی باشند می‌دانید یعنی چه؟ باید از خود پرسید که ما ایرانیان با این‌که هیچ‌گاه همه شبیه هم نبوده‌ایم، ولی کنار یکدیگر زندگی‌مان را می‌کردیم و از هم متنفر نبوده‌ایم، چه بر سرمان آمده که به این‌جا رسیده‌ایم. باید سریع‌تر چاره‌ای اندیشید. و این مهم‌تر از نام رئیس جمهور بعدی و اصلاح اقتصاد و بهبود روابط خارجی و هر امر دیگریست.
مانده‌ام این همه دعوت به وحدت که از کانال‌های رسمی تبلیغ می‌شود نتیجه‌اش چیست؟ اشکال از فرستنده است، از گیرنده است یا از خود پیام؟ شاید منظور از وحدتی که تبلیغ می‌شود تلاش برای کنار هم بودن نیست بلکه دستور به شبیه ما شدن باشد. هر چه باشد نیت عموما در نتیجه متبلور می‌شود. نمی‌دانم انتظار بی‌جایی است یا نه که از زمام‌داران (همه زمام‌داران) بخواهم که از خود بپرسند که آیا وزیر و وکیل و رئیس جمهور و رهبر همه مردم ایرانند؟ یا فقط برایشان عده‌ای که قرابت فکری (اگر نگوییم گوش به فرمانی) اهمیت دارند.
این نوشته را شاید چند نفر بیشتر نخوانند. اما خوشحال هستم که طی این روزها دیدم دیگران هم به نوعی دیگر به این مسئله اشاره کرده‌اند.

مدل‌سازی آدم‌ها

alternative text
در علوم طبیعی – و به‌ویژه علوم منشعب از فیزیک – روش غالب برای مواجهه با پدیده‌های جهان هستی این‌گونه است که ابتدا مدل‌های ساده شده‌ای برای هر پدیده‌ای ارائه می‌شود، سپس تحلیل پدیده‌های پیچیده‌تر و یا طراحی ابزارها و ماشین آلات بر اساس این مدل‌ها صورت می‌پذیرد. ریاضیات پرکاربردترین ابزار مدل‌سازی است. کافی‌ست از یک پدیده مدلی ساده و وفادار به عملکردش در فضای مجرد ریاضی ارائه کرد تا بتوان از انبوه امکاناتی که ریاضیات فراهم می‌کند در جهت تحلیل دقیق‌تر پدیده، نحوه ارتباطش با دیگر پدیده‌ها و موارد دیگر بهره جست.
پدیده‌ای مانند حرکت کردن اشیاء در اثر وارد کردن نیرو به آن‌ها را در نظر بگیرید. پس از این‌که نیوتن یک مدل ساده ریاضی «F=m.a» برای این پدیده ارائه نمود، امکان به‌کارگیری ابزارهای قدرتمند ریاضی همانند حساب دیفرانسیل و انتگرال و … فراهم آمد تا نتیجه‌ای مانند ساخت سفینه فضایی و فرستادن آن به کره ماه حاصل شود.
افرادی که با این شیوه آموزش دیده‌اند و مدتی با آن کار کرده و به آن عادت نموده‌اند، هنگامی که وارد مباحث علوم انسانی می‌شوند، عمدتا معادلی برای این مدل‌ها در فضای جدید پیدا نمی‌کنند. روش‌های مورد استفاده در این علوم به نظرشان غیر دقیق و ضعیف می‌رسد. حتی سوالاتی می‌پرسند که برای افراد درگیر در این علوم عجیب و ناآشنا به نظر می‌رسد. خود من تا حدودی با چنین چیزی مواجه شده‌ام و مهم‌ترین پاسخی که دریافت کرده‌ام این بوده که انسان پدیده‌ای پیچیده و چند بعدی است و لذا این روش‌ها را نمی‌توان در علومی مانند روان‌شناسی و از آن بدتر جامعه‌شناسی به‌کار گرفت.
جالب است که در علوم طبیعی هم گاهی مشابه چنین مشکلی در مواجهه با سامانه‌های پیچیده پیش می‌آید. کنترل مقیاس بزرگ (Large Scale Control) و بررسی نظام‌های پیچیده تطبیقی (Complex Adaptive Systems) را به عنوان دو نمونه که در صنایع بزرگ و سامانه‌های بیولوژیک به آن برمی‌خوریم می‌توان ذکر کرد. بر خلاف روش در پیش گرفته شده در علوم انسانی، در چنین مواردی نیز روش مواجهه ارائه مدل‌های متناسب و کار با آن‌ها است.
منطق (با تمام زیر مجموعه‌هایش) تلاش سودمندی برای این مدل‌سازی در علوم انسانی است. اگر به یک فرد مجموعه‌ای از داده‌های اولیه خام بدهیم ممکن است فعالیت فکری بکند که منجر به تولید یک سری داده جدید شود. این فعالیت ممکن است سودمند و رضایت‌بخش باشد (مانند یک استدلال مجاب کننده) و یا ممکن است باطل و ناراضی کننده باشد. منطق را می‌توان به صورت مدل‌سازی این پدیده دانست. پدیده رسیدن به یک سری نتایج از روی یک سری مفروضات ««توسط انسان»». به‌طور مثال منطق ارسطویی داده‌های ورودی و خروجی را به درست و نادرست تقسیم می‌کند و مجموعه‌ای از فعالیت‌ها روی این داده‌ها را به نام قوانین منطق برای پل زدن بین مفروضات و نتایج در اختیار قرار می‌دهد به گونه‌ای که مجموع این فعالیت‌ها برای انسان رضایت بخش باشد.
به علاوه، در علومی مانند اقتصاد که در مرزهای علوم انسانی قرار می‌گیرند، عملا مدل‌هایی برای رفتار انسان در شرایط گوناگون ارائه می‌شود و بر پایه آن تحلیل نظام‌های اقتصادی انجام می‌پذیرد.
پس می‌شود!
البته، باید پذیرفت که ساحت‌هایی از روح و روان آدمی خارج از دایره علم و عقل ابزاری قرار می‌گیرد. شاید بتوان برای پدیده یادگیری مدل‌هایی ارائه نمود ولی برای کشف و شهود، خیر. مسئله این است که اولا یا اعتقادی به این ساحت‌ها وجود ندارد – که صورت مسئله به جای خود باقی‌ست – و یا این‌که به بهانه آن کل کاستی توجیه می‌شود. در حقیقت انتظار این است که دایره و مرزهای این امور فرادانشی مشخص گردد و شیوه‌های به کار رفته در باقی امور بهبود یابد.
داشتن چنین مدل‌هایی از آدم‌ها در زمینه‌هایی مانند مدیریت و یا نقد هنری که قرار است تصمیمی در مورد انسان‌ها با استفاده از داده‌هایی به‌دست آمده از انسان‌ها گرفته شود، بسیار سودمند می‌نماید.

باتلاق‌های زندگی

alternative text

آدمی در طول زندگی برنامه‌های گوناگونی برای خود تدارک می‌بیند و تصمیمات مختلفی می‌گیرد. بسیاری از این برنامه‌ها به تبع تغییر شرایط و ذائقه دچار تحول می‌شوند و ای بسا اراده‌ای در جهت عکس تصمیمات پیشین در ما به وجود بیاید. اما به هنگام گرفتن بعضی از این تصمیم‌ها هرگز به ذهن‌مان هم خطور نمی‌کند که روزی مجبور شویم آن‌ها را تغییر دهیم، چه برسد به آن‌که خلافش عمل کنیم. مشیت الهی، بازی روزگار، یا هر آن‌چه که نامش می‌نهید، گاهی چنان به‌جای‌مان تصمیم می‌گیرد که ناگاه چشم باز می‌کنیم و دور و بر را که نگاه می‌کنیم، جز تحیر چیزی باقی نمی‌ماند.
الغرض، روزی که اینجا را پس از دفاع پایان‌نامه ارشد ترک می‌کردم، هرگز گمان نمی‌بردم که این کشور را بازببینم. نتیجه را ببین که حتی فرار به خاور دور هم مانع این نشد که به همین‌جا برگردم و کمینه چهار پنج سال دیگر در خدمت وایکینگ‌ها باشم.

شکر!

استدراج

alternative text

یکی از متداول‌ترین استدلال‌ها در بیچارگی و به راه غلط رفتن ما و خوشبختی و درستی دیگران (بخوانید اروپا، امریکا و کانادا، ژاپن و …) مقایسه وضعیت راحتی زندگی و جامعه‌مان با آن‌ دیگران است. به بیان واضح‌تر، این‌که ما تامین آینده نداریم و تورم بالا داریم و باید در صف بنزین بایستیم و دود بخوریم و … ولی در عوض آن‌ها تامین آینده دارند و توسعه یافته‌تراند و طول عمر بیشتر دارند و خلاصه این‌که زندگی راحت‌تری دارند، به تنهایی نمایانگر این است که آنان در راه درست گام برمی‌دارند و ما اگر عقب‌گرد نداشته باشم، درجا می‌زنیم.
چند روز پیش یک نفر چیزی نشانم داد:

وَلَقَدْ أَرْسَلنَآ إِلَى أُمَمٍ مِّن قَبْلِکَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ
و به یقین ما به سوى امتهایى که پیش از تو بودند [پیامبرانى] فرستادیم و آنان را به تنگى معیشت و بیمارى دچار ساختیم تا به زارى و خاکسارى درآیند
فَلَوْلا إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُواْ وَلَکِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ
پس چرا هنگامى که عذاب ما به آنان رسید تضرع نکردند ولى [حقیقت این است که] دلهایشان سخت‏شده و شیطان آنچه را انجام مى‏دادند برایشان آراسته است
فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُواْ بِمَا أُوتُواْ أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ
پس چون آنچه را که بدان پند داده شده بودند فراموش کردند درهاى هر چیزى [از نعمتها] را بر آنان گشودیم تا هنگامى که به آنچه داده شده بودند شاد گردیدند ناگهان [گریبان] آنان را گرفتیم و یکباره نومید شدند
فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُواْ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
پس ریشه آن گروهى که ستم کردند برکنده شد و ستایش براى خداوند پروردگار جهانیان است
انعام ۴۲-۴۵ ترجمه فولادوند

اولین نتیجه مستقیمی که از این آیات می‌توان گرفت این است که نحوه استدلال کردن بالا – برای من دین‌دار – اگر نگوییم که نادرست باشد، کمینه می‌توان گفت ناقص است. چه بسا مردمی باشند که از نعمت‌های زندگی برخوردار باشند اما روی به سوی تباهی داشته باشند. تباهی آن‌ها هم به این صورت است که وقتی از طرف خدا از آنان قطع امید شد، ابتدا آن‌قدر از نعمت‌های مختلف برخوردار می‌شوند تا شاد و سرمست شوند و ناگهان هنگامی که همه چیز از دستشان می‌رود به کلی ناامید می‌گردند.
نکته جالب این است که این‌جا صحبت از قوم است و نه اشخاص. می‌گوید به یک قوم نعمت‌های فراوان می‌دهیم پس مصداقش ملت‌هایی است که همه آن‌جا احساس برخورداری از مواهب را می‌کنند. وگرنه در همه‌جا همواره بوده‌اند و هستند کسانی که از حق دیگران می‌خورند و از نعمت‌های دنیا بهره‌مند می‌شوند و دیگران فقیر می‌مانند.
آیا آن دیگران ممکن است شامل حال این قضیه شده باشند؟ آیا هم‌اکنون ما در دوران عذاب به سر می‌بریم؟ اگر این‌طور است تضرعی که باید انجام دهیم تا گرفتار نشویم چگونه است؟

آینه‌ی وجود

alternative text

چون حق سبحانه از حیث اسماء حسنای خود، که ازحد شمار بیرون است، چنان خواست که اعیان آن‌ها – ویا می‌توانی بگویی عین خود – را در کَوْن جامعی که با اتصاف به وجود، فراگیرنده‌ امر همه اسماء باشد ببیند و بدان سر خویش بر خود پدیدار گرداند [آدم را به وجود آورد].
خود را در خود دیدن غیر از خود را در چیز دیگری دیدن است که [آن چیز] به منزله آیینه باشد، چه در این حال بیننده به صورتی پدیدار می‌گردد که محل نگریسته شدن در آن (آیینه) بدو می‌دهد و دیداری چنین صورت نمی‌بندد مگر آن‌که محلی [در میان] باشد و بیننده در آن تجلی کند.
و حق سبحانه سراسر عالم را به‌وجود آورده بود چون آیینه‌ای بی‌صیقل … امر اقتضا کرد که آیینه عالم صیقل یابد و آدم عین صیقل آن آیینه و روح آن صورت بود و ملائکه از جمله قوای آن بودند.

فصوص الحکم ابن عربی – فص حکمت الهی در کلمه آدمی – برگردان، درآمد، توضیح و تحلیل: محمدعلی موحد، صمد موحد – نشر کارنامه

بـــنــــــه آئــــــیــــنـه‌ای انــــــدر بــــرابــــر
یـکـی ره بــاز بــیــن تـا چـیـسـت آن عکـس
چـــو مـــن هــســتــم بــه ذات خــود مـعـیـن
عـــدم بـــا هــسـتــی آخــر چــون شـود ضـم
چـو مــاضـی نـیـســت مـسـتـقـبل مـه و سال
یـکــی نـقــطـه‌ســت و هــمـی گـشته سـاری
بـجـز مـن انـدر ایــن صـحـرا دگـر کـیـسـت
عـــرض فــانـیــســت جــوهــر زو مــرکــب
ز طـول و عـرض و از عـمـق اسـت اجـسام
از ایــن جــنــس اسـت اصـل جـمـلـه عــالــم
جــز از حـق نـیـسـت دیـگر هـسـتـی الـحـق
نــمــود وهــــمــی از هــســـتــی جــدا کــــن

در او بــنـگــر بــبــیـن آن شــخــص دیـگــر
نـه ایـنـست و نـه آن پـس کیست آن عـکـس
نـــدانــم تــا چـــه بـــاشــد ســـایــــه‌ی مــــن
نـبــاشــد نــور و ظــلــمــت هــر دو بــا هــم
چــه بـاشــد غـیــر از آن یـک نـقـطه‌ی حال
تــــو آن را نـــــام کــــرده نــــهــــر جـــاری
بگو با مـن که ایـن صـوت و صـدا چـیـست
بـگــو کــی بـــود یـــا خـــود کـــو مـــرکــب
وجــــودی چــــون پــــدیـــد آمــــد ز اعـــدام
چــــو دانـــســتــی بــیــار ایــمــان و فــالــزم
هــوالــحـق گــوی و گــر خــواهــی انـالـحق
نـــئــی بـــیـــگـــانــه خــود را آشــنـــا کـــن

گلشن راز شیخ محمود شبستری – تمثیل ذیل سوال دهم – انتشارات نگاه

علم چند بعدی

alternative text
برای خیلی‌ها، تواضع بر حسب دانش به شکل نموداری است که ابتدا قوسی صعودی دارد تا این‌که به قله‌ای می‌رسد و سپس شیب منفی می‌گیرد و کاهش پیدا می‌کند. افراد زیادی را دیده‌ایم که در آغاز، هنگامی که در رشته‌ای چیزی نمی‌دانند، در مورد آن اظهار نظری هم نمی‌کنند و مدعی نیستند. چنان‌که با خواندن نصفه و نیمه یک کتاب یا مقاله، یا آشنا شدن با موضوعی حین شنیدن یک سخنرانی در کنفرانس، کلیاتی از را از چیزی می‌فهمند، اندک اندک امر برشان مشتبه می‌شود که چیز مهمی را متوجه شده‌اند. از طرفی یک کتاب و یک مقاله دیگر و از طرف دیگر خودباوری کاذب بیشتر. کم کم به جایی می‌رسند که با این‌که عملا چیز زیادی از زمینه مورد نظر نمی‌دانند، خود را در آن صاحب‌نظر تشخیص می‌دهند و شروع به اجتهاد در آن می‌کنند. از نظر آن‌ها مضحک است که دیگران چگونه وقت خود را با موضوعات دیگر تلف می‌کنند، در حالی که حقیقت و راه حل مشخص است (که اتفاقا آن‌ها به‌سرعت آن را کشف کرده‌اند). اگر خوش شانس باشند، پس از گذشت مدتی دیگر و مواجهه شدن با واقعیات بیشتر و افزوده شدن به میزان دانش و تجربه‌شان، کم کم ملتفت می‌شوند که نخیر! انگار به این سادگی‌ها هم نیست و مصائب و واقعیات دیگری هم هست که از آن بی‌خبرند. مواجهه با حجم ندانسته‌ها کم کم آن ادعا را به فروتنی ختم می‌کند.
چند وقت پیش این ویدیو (+) را دیدم. ظاهرا بر اساس کتابی است که تلاش دارد دنیای ده بعدی را در ذهن مخاطب غیر حرفه‌ای ترسیم کند. هدف ساخت این ویدیو و کتابی که این ویدیو بر اساسش ساخته شده، توضیح نظریه ابررشته‌هاست. فیزیک – و به‌ویژه فیزیک نوین – دید را نسبت به دنیای پیرامون تغییر می‌دهد. هنگامی که چنین تغییر نگرشی در ما ایجاد می‌شود ناخودآگاه شیوه برخورد و تامل درباره خیلی از مسائل در ما تغییر می‌کند.
به عنوان نمونه، «مسئله حدوث و قدم» را در نظر بگیرید. دنیا حادث است یا قدیم؟ فعل و کلام خدا چه‌طور؟ کسی که زمان را به عنوان بعد چهارمی از این دنیای ما می‌بیند و تازه قائل به‌وجود ابعاد دیگری نیز هست در مورد این مسئله چگونه فکر می‌کند؟ اگر کسانی که در خصوص پاسخ این سوال تصور می‌کردند که به یقین رسیده‌اند و کار را به تکفیر دیگران و نزاع‌های بی‌حاصل کشاندند، مجال این را می‌یافتند که از این زاویه نیز به مسئله بیندیشیدند، باز چنان می‌کردند؟
دانش ما همواره ناقص است و این ویدیو و کتاب و نظریه هم، به فرض این‌که روزی مقبولیت عام پیدا کند، روزی دیگر باطل می‌شود و یا ناقص شناخته می‌شود. مهم این است که بتوانیم هر چه سریعتر بفهمیم که کجای کارهستیم و همزمان با افزودن به دانسته‌هایمان، بدانیم که چه چیزهایی را نیز نمی‌دانیم. بلکه بتوانیم آن قله غرور کاذب را سریع‌تر پشت سر بگذاریم. گویا کسی چون بوعلی سینا که سرآمد علم و حکمت زمان خود نیز بود، به این درجه رسیده بود که در آخر عمرش سخنی گفت با این مضمون که بعد از یک عمر فهمیدم که هیچ چیز نمی‌دانم.

هر سخن جایی و …

alternative text
بسیاری اوقات که نظری مخالف – از حوزه نظریات و ایرادات قضایی و قانونی و فقهی گرفته تا ایراد به ساختار سیاسی حکوت و غیره – توسط معترضین یا مخالفین در فضای عمومی جامعه مطرح می‌شود، استدلال کسانی که مخالف مطرح شدن چنین بحث‌هایی در فضای عمومی هستند این است که این صحبت‌ها با این‌که خوب هستند ولی باید در جای خودشان که سرکلاس و درون محیط دانشگاهی و اتاق‌های فکر است عنوان شوند.
این سخن به‌نظر درست می‌رسد. چرا که اهل فن هستند که می‌توانند درستی یا نادرستی نظر را در فضایی آرام و مهیا بسنجند. درگیر کردن افراد نامطلع موجب می‌شود که جانب‌داری بر اساس ناآگاهی و یا کسب منافع دیگر و نه در جهت کشف حقیقت صورت بپذیرد. وقتی بحثی برای عمومی که خبره امر نیستند طرح شود، تلاش دو طرف ماجرا به‌جای این‌که معطوف به عیارسنجی نظر شود، به سمت و سوی یارگیری در افکار عمومی می‌رود. یارهایی که صلاحیت علمی جانب‌داری از یک طرف قضیه را ندارند و با درک ناقص و نادرست و یا صرفا با دلایل احساسی یک سوی دعوی را می‌گیرند.
اما اگر سازوکاری برای طرح منطقی بحث در جای خودش و تاثیرگذاری در موضوع نقد در صورت صحت نظر وجود نداشته باشد، جلوی اظهارنظر گرفته شود و یا به آن بی‌اعتنایی شود، ناقد و معترض ناگزیر تلاش می‌کند از فشار افکار عمومی برای عقب نشاندن طرف مقابل استفاده کند. ممکن است ناقد به‌خاطر محرومیت از داشتن تریبون مناسب مانند همان کلاس درس، به‌دنبال یافتن مخاطبینش از طریق رسانه‌های عمومی مانند روزنامه باشد و یا این‌که اساسا نیتش فشار آوردن از طریق افکار عمومی و یا همان یارگیری به نفع خود به هر قیمتی باشد.
در تمام حالات فوق یک فرض مخفی است و آن هم این‌که صحبت‌ها و سخنانی که مطرح می‌شود قابل فهم برای عموم نیست و همین باعث می‌شود که جانب‌داری عموم مردم بی‌ارزش و یا حتی مضر باشد. سوال این است که اگر چیزی برای عموم قابل فهم نیست، پس چرا این اقبال و یارگیری صورت می‌پذیرد؟ لابد موضوع بحث برای همین عموم مردم مهم است و به‌نوعی در زندگی آن‌ها تاثیرگذار. در این‌صورت آیا نباید حق آن‌ها باشد که از چیزی که در سرنوشتشان اثر دارد مطلع شوند و در مورد آن اظهارنظر کنند؟ این دو حقیقت متناقض چگونه قابل جمعند؟
شاید پاسخ این باشد که حلقه گمشده همان وظیفه ترجمه این دسته مباحث به زبان روان و قابل فهم (متناسب سواد متوسط جامعه) و سپس طرح آن در افکار عمومی است. در این صورت، اگر جانب‌داری هم اتفاق بیفتد، منطقا با چشم باز خواهد بود و استدلالی که در اول این نوشته برای پرهیز از طرح عمومی طرح شد خودبه‌خود موضوعیت نمی‌یابد.
می‌ماند یک ایراد دیگر. بسیاری بحث‌ها و مفاهیم را نمی‌توان از یک اندازه مشخصی ساده‌تر کرد. در مقام بحث در خصوص صحت یک گفته چه بسا نیاز به داشتن پیش‌زمینه‌های تخصصی و به‌کارگیری منطق و استدلال‌های پیشرفته‌ای باشد که شرکت درآن برای همه میسر نباشد. راهی نمی‌شناسم که بتوان کسی را که به‌جای پی‌گیری نظرش بین اهل فن تلاش می‌کند با ادبیاتی عوام‌فریبانه میان مردم غیرصاحب‌نظر پشتیبان و توجیه برای خودش پیدا کند، نزد همگان رسوا کرد و مچش را باز کرد. چه کسی می‌توانست تصور کند میان رئیس دولت فعلی و کسی مانند سروش این‌قدر شباهت وجود داشته باشد؟

Apocaliptica

فکر نمی‌کردم بتوان با ویولن‌سل چنین کارهایی کرد:
Path

Armageddon

Nothing else matters

دیوار حاشا بلند است

alternative text
نحوه پذیرش راه‌ها و روش‌ها و برنامه‌ها و گرفتن تصمیم بر اساس آن‌ها، تا جایی که به ذهنم می‌رسد، به دو شیوه صورت می‌پذیرد. اول در اموری که امکان بررسی نتیجه آن‌ها مستقیما فراهم نیست و یا هزینه آزمون و خطایشان بسیار بالاست. در چنین مواردی معمولا به منابع و اشخاصی که از اعتبارشان اطمینان پیدا کرده‌ایم رجوع می‌کنیم. در امور مربوط به حقیقت این دنیا و آخرت عمدتا به قول پیامبران و کلام خدا اطمینان می‌کنیم. برای عمده آدمیان امکان مشاهده عینی نتیجه اعتقادات و بخش بزرگی از کردارشان در این دنیا و پیش از مرگشان وجود ندارد. این دسته باورها از مقوله ایمان هستند.
اما شیوه دوم که در زندگی ما گستردگی بیشتری دارد برای آن دسته از تصمیمات و اعمالمان است که آثار و نتیجه‌شان ملموس و قابل بررسی‌اند و صحت‌شان را می‌توان در میدان تجربه آزمود. این شیوه هم در علوم انسانی و هم در علوم تجربی – البته با یک تفاوت اساسی – کاربرد دارد. در علوم تجربی، می‌توان آزمون‌هایی را به شیوه‌ای ترتیب داد و نتیجه فرض‌ها را به سادگی مشاهده کرد. در نتیجه، فرضیه‌ها و نظریه‌ها و قانون‌هایی که راه و روش کار علمی و فنی را ترسیم می‌کنند، تا جایی که پاسخگوی واقعیات خارجی هستند معتبرند و در غیر این‌صورت خودبه‌خود کنار گذاشته می‌شوند.
اما در علوم انسانی – که آن‌طور که از نامش پیداست علومی هستند که موضوع بحثشان انسان است – کار کمی دشوارتر است. نمی‌توان به سادگی قواعدی در علومی نظیر روان‌شناسی یا جامعه‌شناسی یافت که برای همه انسان‌ها در همه زمان‌ها صحیح باشد. علت چیست؟ شاید یکی از دلایلش این باشد که نتیجه این قواعد را به سادگی نمی‌توان آزمود. از آن‌جا که در نظام پیچیده‌ای به نام انسان و نظام‌های پیچیده‌تری مانند جامعه‌ای از انسان‌ها فراهم آوردن شرایط آزمایشگاهی به‌منظور مشاهده نتیجه یک پدیده – بدون دخالت دیگر عوامل موثر – کاری دشوار و شاید نشدنی است، در نتیجه قوانین و احکام صادره به سادگی قابلیت تایید شدن توسط عده‌ای و به‌طور همزمان رد شدن توسط عده‌ای دیگر را دارند. مارکسیست‌ها که به زعم خودشان قواعد و قوانین سیر جبری تاریخ حرکت جوامع از نظام‌های اشتراکی اولیه تا به انتها را مرحله به مرحله کشف کرده بودند، وقتی با پرسش‌هایی مواجه می‌شدند که چرا مثلا در امریکای لاتین این سیر رعایت نشده و یا خود شوروی بدون گذر از مرحله سرمایه داری مستقیما به کمونیسم پایان تاریخ رسیده همواره توجیهاتی آماده داشتند. حتی پس از سقوط شوروی هم عده‌ای می‌گفتند که نخیر کمونیسم بسیار هم صحیح است ولی در شوروی درست به اجرا در نیامد! انگار پوپر چیزی متوجه شده بود که می‌گفت دانش علمی باید ابطال‌پذیر(falsifiable) باشد و آن‌چه که همواره می‌توان توجیه کرد نظر معتبر علمی نیست.
مهم است که راه‌کارهایی اندیشیده شود که جلوی این حاشا کردن‌های مکرر و مسئولیت‌پذیر نبودن‌ها را گرفت. به عملکرد این چند وقت دولتیان محترم که نگاه می‌کنم این حاشا کردن‌ها را به‌وضوح می‌بینم. وقتی از دلایل گرانی و تورم از آن‌ها می‌پرسند، جواب می‌دهند که این مشکلی جهانی است و دولت با شجاعت از تورم ۷۰-۸۰ درصدی جلوگیری کرد. وقتی درباره افزایش قیمت مسکن از آن‌ها می‌پرسند، از مافیا سخن می‌گویند. وقتی از شرایط نابسامان فرهنگی می‌پرسند، از افزایش آمار چاپ کتاب‌هایی که فقط در انبارها و کتابخانه‌های رسمی خاک می‌خورد می‌گویند. و خلاصه همواره حق به جانبند.
در دوران تحصیلات دانشگاهی مقطع کارشناسی به یاد دارم که استادی که از گروه کنترل مهندسی برق دانشکده ما بود، به معاونت دانشجویی دانشگاه منصوب شد. پیش از آغاز کار وعده داده بود که ظرف مدت کوتاهی نظامی را طراحی خواهد کرد که به طور خودکار وظایف محوله را انجام دهد و او خودش تنها از راه دور از اتاق کارش در دانشکده ناظر بر عملکرد سیستمش باشد و زمانش را مصروف تحقیق و تدریس کند. تا جایی که به یاد دارم، نه تنها عملا چنین سامانه‌ای محقق نشد و استاد مزبور هم دیگر به ندرت در دانشکده دیده می‌شد، بلکه بیشترین اعتراضات به عملکرد معاونت دانشجویی و زیرمجموعه‌هایش در همان دوران صورت پذیرفت. نمی‌دانم که آن استاد دانشگاهمان آخرالامر متوجه این تفاوت در علوم فنی و انسانی شد و عواقب وعده‌ها و کارهایش را بر عهده گرفت یا خیر، اما این دکتر رئیس دولت ما که «مهندس است و مسائل را تحلیل می‌کند» به نظر نمی‌رسد که قصد چنین کاری داشته باشد.

پاریس، دوستت دارم!

alternative text
دقیقا اطلاعی ندارم که از چه زمانی به‌کارگیری فیلم‌های سینمایی برای تبلیغ مستقیم شروع شد. منظورم از تبلیغ مستقیم اشاره صریح به موضوع مورد تبلیغ است وگرنه در هر فیلمی کمینه نظر و عقیده تهیه‌کنندگان و کارگردان منعکس است. قدیمی‌ترین فیلمی که در این قالب به یاد دارم و دیده‌ام پیروزی اراده اثر لنی ریفنشتال است در تبلیغ حزب نازی پیش از آغاز جنگ دوم جهانی.
ساختارهای متفاوتی برای فیلم‌های سینمایی که موضوعشان این‌گونه تبلیغ کردن مستقیم است وجود دارد. از فیلم‌های مستندگونه گرفته مانند همین «پیروزی اراده» تا فیلم‌های داستانی مانند فرش باد (+) از کمال تبریزی و یا فیلم‌های چند اپیزودی که هر یک توسط یک تیم و کارگزدان مجزا ساخته می‌شود مانند فیلمی که در مورد المپیک پیش رو ساخته شد و مجید مجیدی هم یک بخش آن به نام پرواز رنگ‌ها را کار کرده است.
پاریس، دوستت دارم (+) فیلمی از این دست است که در هجده بخش کوتاه چند دقیقه‌ای توسط مجموعه‌ای از کارگردان‌های مختلف ساخته شده است. این‌که چطور یک شهر موضوع تبلیغ قرار گرفته است خود جالب توجه است. پاریس برای فرانسوی‌ها فراتر از یک شهر است و آن را مایه مباهات خود می‌دانند. به‌مانند یک کالای فرهنگی و البته جاذبه توریستی به آن می‌نگرند. شهر جنبش‌های افکری و اجتماعی، شهر نور و بالاخره شهر عشاق از زمره عباراتی‌است که درباره پاریس زیاد شنیده‌ایم. نزدیک‌ترین شهرهایی که البته با اختلاف این اقبال را داشته‌اند که به این شکل مورد تکریم قرار گیرند شاید نیویورک و تا حدی رم باشند.
فیلم برای مخاطب معمولی شاید جذابیت آنچنانی نداشته باشد، اما برای طرفداران کارگردان‌های آن کشش لازم برای یک بار دیدن را ایجاد می‌کند. کار برادران کوئن را پسندیدم. امضایشان کاملا در فیلم خودنمایی می‌کرد. همان فضا و همان آدم‌ها و همان رفتارها این بار در پاریس! از کار گاس ون سنت چیزی سر در نیاوردم. هنوز فیلمی به خوبی فیل از او ندیده‌ام. قسمت «برج ایفل» که ظاهرا کار یک کارگردان فرانسوی بود ارزش دیدن داشت. کار تام تیک‌ور هم بد نبود و شاید هم چون ناتالی پورتمن در آن بازی می‌کرد از آن خوشم آمد(او و جودی فاستر جزو معدود بازیگران زن انگلیسی زبان هستند که برایم قابل تحمل‌اند)! قسمت دوم فیلم که در مورد ارتباط کوتاه یک دختر مسلمان و یک پسر فرانسوی و بحثشان در باره حجاب بود به نظرم زیاد شعاری آمد. شاید هم در ۵ دقیقه دشوار باشد که این حرف را بدون اشاره صریح ذکر کرد. تنها بخشی که در آن خندیدم بخش خون آشامانش بود که ایده جالبی داشت .

 

About Author

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit. Vestibulum at arcu. Integer et risus. Morbi id tellus. Integer felis. Mauris malesuada, turpis vitae facilisis euismod, dui arcu adipiscing sem, eu vulputate leo ante in lacus. Sed porta accumsan lectus. Aenean ac sem. In consequat tempus velit. Phasellus leo enim, adipiscing a, egestas nec, pretium ut, pede. Mauris sollicitudin diam et mauris. Sed quis enim vel augue egestas lobortis. Etiam tempus ipsum vel neque.

اطلاعات